بیوگرافی

بیوگرافی:

حسین غایبی شباهنگ متولد ۱۳۶۶ از سبزوار

بازیگر تئاتر و سینما

دستیار فیلمبردار

آغاز فعاليت هنري

تیاتر (بازیگری)

تئاتر

١-گمشده بقیع ۱۳۸۵
٢-ن وقلم ۱۳۸۵
٣-وارث ۱۳۸۵
٤-یک اتفاق تازه(تن پوش عروسکی) ۱۳۸۶
٥-دختر چادری ۱۳۸۶
٦-یادواره شهید شجیعی ۱۳۸۶
٧-ضیافت نامه ۱۳۸۷
٨-سردوگرم(تیاترخیابانی) ۱۳۸۷
٩-شب درازست وقلندربیدار ۱۳۸۸
١٠-دهانی پرازکلاغ ۱۳۸۸.۱۳۸۹
١١-نيروانا ۱۳۸۸
١٢-متفکر بي فکر ۱۳۸۹
١٣-هفت پرده عشق ۱۳۸۹
١٤-قلاده براي سگ مرده ۱۳۸۹
١٥-شنبه هاي رفتن ۱۳۹۰
١٦-غدیر معراجی دیگر ۱۳۹۰ـ۱۳۹۱
١٧-خونه باد ۱۳۹۰
١٨-دهانی پر از کلاغ ۱۳۹۰
١٩-پازل ۱۳۹۱
٢٠-واکاوی یک پوچی ممتد ۱۳۹۱
٢١-راز زیبایی ۱۳۹۱
٢٢-نمایشنامه خوانی رادیویی "مهمان ناخوانده" ۱۳۹۱
٢٣-چله عاشقانه ۱۳۹۱
٢٤-شما که غریبه نیستید ۱۳۹۲
٢٥-کارنامه ۱۳۹۲
۲۶-انیمیشن هشتم رهی ۱۳۹۴
۲۷-اختتامییه سیزدهمین جشنواره ملی خوشنویسی ۱۳۹۴
۲۸-نمایشنامه خوانی یک غزل غمناک ۱۳۹۴

سینما،سریال،فیلم کوتاه

بازیگر و دستیار فیلمبردار

سینما
١-كوپال ۱۳۹۴(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
٢-ماجراي نيمروز ۱۳۹۵
٣-زندگي بدون زندگي ۱۳۹۵
٤-خاله قورباغه ۱۳۹۶
۵-لاتاري ۱۳۹۶
۶-كاتيوشا ۱۳۹۶
۷-پالتو شتري ۱۳۹۷(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۸-قطار آن شب ۱۳۹۷
۹-ماجراي نيمروز رد خون ۱۳۹۷(بازیگر)
۱۰-خون خدا ۱۳۹۷(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۱۱-اينجا خانه من است ۱۳۹۷
۱۲-بيست و سه نفر ۱۳۹۷
۱۳-ترانه عاشقانه ۱۳۹۷
۱۴-ابر بارانش گرفته ۱۳۹۸
۱۵-پسر كشي ۱۳۹۸
۱۶-سلفي بادموكراسي ۱۳۹۸(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۱۷-رمانتيسم عماد و طوبا ۱۳۹۸
۱۸.گيجگاه ۱۳۹۸
۱۹.موافقت اصولي ۱۳۹۸
۲۰.ايكسری ۱۳۹۸(بازیگر)
۲۱.قاموس ۱۳۹۹
۲۲.بیرو ۱۳۹۹(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۲۳.رکسانا ۱۴۰۱(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۲۴.پنج سال بعد ۱۴۰۱

۲۵.اشک هور ۱۴۰۳(دستیارفیلمبردار،،بازیگر)

۲۶.قمارباز ۱۴۰۴

۲۷.بورسیه ۱۴۰۵

۲۸.بادِسردِشمالی۱۴۰۵

سریال

۱.سریال تلویزیونی گیله وا ۱۳۹۶(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۲.سریال خانگی میدان سرخ ۱۳۹۹-۱۴۰۰
۳.سریال خانگی بیگناه ۱۴۰۰(دستیار فیلمبردار،بازیگر)
۴.سریال خانگی قطب شمال ۱۴۰۲
۵.سریال خانگی بی عاطفه ۱۴۰۳
۶.سریال خانگی آبان ۱۴۰۳(دستیار فیلمبردار،بازیگر)

۷.سریال سلاطین هور ۱۴۰۳(دستیار فیلمبردار،بازیگر)

۸.سریال خانم یامامورا ۱۴۰۵

فیلم کوتاه

١-توته
٢-ارشيا
٣-ادم پران
٤-فانفار
٥-پیاده رو
٦-رهایم کن
٧-گلنار
٨-شفا
٩-ايستگاه وصل
١٠-موناكو
١١-شي
١٢-خرها
١٣-ماهي و جفت اش
١٤-آوایی از ایران
١٥-كلّه
١٦_ققنوس
١٧_اولين گناه
١٨_افرا شماره ١٢
١٩_بازي بازي
٢٠_وحشي
٢١_سبا
٢٢_فرشته نگهبان
٢٣.زماني براي از دست دادن
۲۴.سیاه روی خاکستری
۲۵.وودوو
۲۶.تنگه
۲۷.شال سیاه مریم
۲۸.دخترانسان
۲۹.زیرصفر
۳۰.پس لرزه
۳۱.میا
۳۲.بدون امید
۳۳.روزی روزگاری در سینما
۳۴.ایگرگ
۳۵.اوروبوروس
۳۶.نسبتا خوشبخت
۳۷.مرزنشینی زندگی
۳۸.اتاق بازجویی
۳۹.ازقاب من
۴۰.مارون

۴۱.شکارچی

۴۲.دپو

متداکتینگ، تکنیک مایزنر و بازیگر اکلکتیک

تعریف و معرفی بازیگر اکلکتیک و اهمیت آشنا شدن بازیگران با مفهوم و رویکرد اکلکتیک (چندگانه، ترکیبی، چندوجهی) در جهان امروز است. در این رابطه پرداختن به شیوه‌های متنوع بازیگری ضروری است.

به‌طورکلی، یکی از کلیدی‌ترین پرسش‌های اغلب بازیگران همواره این بوده و هست که بهترین و کارآمدترین متد یا تکنیک بازیگری که باید آموخت و در آن مهارت کسب کرد کدام است؟

در پاسخ، باید از همان ابتدا خیالشان را راحت کرد و گفت که چنین متد یا تکنیکی که پاسخگوی تمام نیازهای بازیگر باشد اساساً وجود ندارد، چراکه بازیگران بزرگ و آموزش‌دیده، برای هر نقشی، از متد و تکنیک‌های متناسب با سبک و ژانر آن کار استفاده می‌کنند. اینجاست که آشنا شدن بازیگر با انواع متدها و تکنیک‌ها ضرورت و معنا پیدا می‌کند."مهم این است که چه تکنیکی برای شما به‌عنوان بازیگر جواب می‌دهد. همان تکنیک برای شما بهترین است."

لی استراسبرگ معتقد است همان‌طور که یک کارگردان باید با سبک‌ها و شیوه‌های اجرایی مختلف آشنا باشد و توانایی اجرای ژانرهای مختلف (کمدی و تراژدی و غیره) را داشته باشد، یک بازیگر حرفه‌ای نیز باید با انواع شیوه‌ها و تکنیک‌های بازیگری آشنا شده و آموزش‌های خود را محدود به یک روش یا تکنیک خاص نکند، چراکه هر نمایشنامه یا فیلم‌نامه‌ای روش و رویکرد خاص خود را می‌طلبد. برای همین استراسبرگ بازیگران را تشویق می‌کرد که برای انعطاف‌پذیری بیشتر، با تمام سبک‌های تئاتر آشنا شوند.

امروزه، به‌ویژه در دنیای پست‌مدرن، این باور تقویت و فراگیر شده است که برای رسیدن به رستگاری تنها یک‌راه وجود ندارد، همان‌طور که برای رسیدن به فالکت و تبهکاری راه‌های مختلف وجود دارد. این رویکرد نه‌تنها در فلسفه و روانکاوی، بلکه در عرصه‌های دیگر ازجمله در هنر و بخصوص در بازیگری چند دهه‌ی اخیر نیز بسیار مورد تأکید قرارگرفته که یک تکنیک یا یک نسخه‌ی کلی برای بازیگری وجود ندارد، پس به دنبالش نگردید. درواقع اگر به‌عنوان بازیگر به این درک برسیم که هدف اصلی اغلب متدها و تکنیک‌ها (به‌ویژه در آثار رئالیستی و غیر روایی) تربیت بازیگری است که بتواند بر صحنه بجای نمایش دادن، زندگی کند و بجای خودنمایی و تصنعی بودن، صادقانه خود را در اختیار لحظه قرار دهد، به‌سادگی خواهیم فهمید که تمام تمرین‌ها و تکنیک‌ها، همه راه‌های مختلف برای رسیدن به چنین هدفی هستند، با تأکید بر این‌که بازیگر بداند در کجا از کدام تکنیک استفاده کند یا نکند."تأکید استراسبرگ بیشتر بر تکنیک ذهنی حافظه عاطفی است."

بازیگری که تربیت‌شده‌ی سیستم استانیسلاوسکی است و در ادامه با تمرین‌ها و تکنیک‌های استراسبرگ و آدلر و همچنین تکنیک متفاوت مایزنر و شیوه‌ی کار میخائیل چخوف آموزش‌دیده و از طرفی هم با رویکرد برشت در تئاتر روایی و شیوه‌ی کار گروتفسکی در تئاتر آشناست، نحوه‌ی کار ویلسون و سوزوکی با بازیگران هم می‌داند و رقص و تئاتر فیزیکال هم تجربه کرده است، او قطعاً یک بازیگر چندوجهی، چندگانه و ترکیبی است که در اصطلاح اوریجینال به او بازیگر اکلکتیک می‌گویند.

در یک قرن اخیر، اغلب معلم‌های بزرگ بازیگری، از استانیسلاوسکی تأثیر پذیرفتند. به‌طور خلاصه، بازیگری متد که از کار استانیسلاوسکی و واختانگوف بر زندگی درونیبازیگر سرچشمه گرفته بود، از دل مجموع فنون و روش‌های تمرین مشترکی تکامل یافت که توسط بازیگران تئاتر گروپ بسط داده شد، آن‌چنان‌که آدلر شرح می‌دهد: تئاتر گروپ معیاری برای بازیگری به میان آورد که تئاتر آمریکا را تغییر شکل داد.

اگرچه بسیاری از مربیان، کارگردانان و بازیگران در پیشرفت متد نقش داشته‌اند، اما بنا بر گفته‌ی دیوید کراسنر، سه معلم بازیگری متد، در مقام بنیان‌گذاران معیار موفقیت آن متمایز و شاخص‌اند: لی استراسبرگ، استلا آدلر و سنفورد مایزنر (می‌نر) این سه نفر درعین‌حال که طی دهه‌ی 1983 همراه با هم تئاتر گروپ را شکل دادند، باز هر یک بر جنبه‌ی متفاوتی از متد تأکید ورزیدند.

این سه معلم، باوجود داشتن اختلاف‌نظر در رویکرد به متد و نحوه‌ی تمرین‌ها، همگی همچون سرچشمه‌ی الهام خود (استانیسلاوسکی) در اصل یک هدف واحد را دنبال می‌کردند و آن هر چه حقیقی‌تر و باورپذیرتر کردن بازی‌ها بود. درواقع اشتراکات بین آن‌ها (رهایی جسم و ذهن از تنش، اهمیت بداهه، خلق بازی طبیعی و صادقانه و ...) بسیار بیشتر از اختلافات آن‌هاست؛ بنابراین تفاوت‌های مهم و اساسی که باعث جدایی بعضی از آن‌ها از یکدیگر شده چیست؟

درواقع تأکید استراسبرگ بر وجه روان‌شناسانه، تأکید آدلر بر وجه جامعه‌شناسانه و تأکید مایزنر بر جنبه‌ی رفتاری، بخشی از تفاوت آموزش متد این سه معلم است.اختلاف در شیوه‌ آموزش و نوع تمرین‌ها و تکنیک‌های این سه معلم بزرگ نتیجه‌ی همین رویکردهای متفاوت آن‌ها به بازیگری است که در اینجا به‌طور خلاصه به آن خواهیم پرداخت.

ابتدا لازم به یادآوری است که در رابطه با جایگاه این سه معلم بازیگری و انتساب آن‌ها به متد دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست آن است که چون ابتدا هر سه در یک گروه تئاتری مشترکا بر ارتقاء سیستم استانیسلاوسکی کار می‌کردند، (شیوه‌ای که بعداً به متد معروف شد)، هر سه را منسوب به متد اکتینگ با سه رویکرد مختلف می‌دانند. (دیدگاه آلیسون هاج و دیوید کراسنر) در این دیدگاه هنگامی‌که از سه معلم بزرگ متد نام می‌برند منظور این سه نفر هستند؛ اما در دیدگاه دوم، ازآنجاکه به خاطر اختلافات بین آدلر و مایزنر با استراسبرگ بر سر تکنیک حافظه عاطفی هر یک‌راه و مدرسه جداگانه‌ای را انتخاب کردند، در این دیدگاه، متداکتینگ را مختص به استراسبرگ دانسته و آدلر و مایزنر را به‌عنوان معلم‌هایی که از متد جدا شدند نام برده می‌شوند. درهرحال، اختلاف آن‌ها بر سر بعضی تمرین‌ها و تکنیک‌هاست و ربطی به هدف اصلی در متد اکتینگ ندارد، به همین دلیل در اغلب دانشگاه‌های آمریکا نیز هر سه را متعلق به جریان متد می‌دانند."آدلر مخالف استفاده از حافظه عاطفی بازیگر بود و تأکید بر استفاده از تخیل، دور شدن از خود و نزدیک شدن به نقش داشت."

تأکید استراسبرگ بیشتر بر تکنیک ذهنی حافظه عاطفی است، تکنیکی که توسط آن بازیگر با رجوع به خاطرات خود لحظه‌ای از تجربه شخصی خود را بازآفرینی می‌کند و احساس حقیقی حاصل‌شده از این بازآفرینی را در اختیار نقش قرار می‌دهد. در این تکنیک، تمرکز اصلی بر ذهنیت و درونیات بازیگر است و به همین دلیل این رویکرد استراسبرگ را مبتنی بر اصالت بازیگر می‌دانند. تکنیک استفاده از حافظه عاطفی بازیگر موردقبول آدلر و مایزنر قرار نگرفت.

آدلر مخالف استفاده از حافظه عاطفی بازیگر بود و تأکید بر استفاده از تخیل، دور شدن از خود و نزدیک شدن به نقش داشت، به همین دلیل رویکرد آدلر را مبتنی بر اصالت نقش می‌دانند. نظر صریح آدلر در مورد حافظه عاطفی یا محرک این است که گاهی جواب می‌دهد ولی گاهی می‌تواند خطرناک باشد.

بنابراین، استفاده از تکنیک حافظه عاطفی استراسبرگ مشروط به توانایی کنترل احساسات و ظرفیت عاطفی بازیگر خواهد بود؛ اما مایزنر به دلیل دیگری با تکنیک حافظه عاطفی استراسبرگ مخالفت می‌کرد. ازآنجاکه او معتقد به تمرکز برکنش و واکنش لحظه‌به‌لحظه بین بازیگر و همبازی‌اش بود و ازنظر او تمام توجه بازیگر در هرلحظه باید نه بر درونیات خود بلکه بر رفتار و لحن و نحوه‌ی صحبت همبازی‌اش متمرکز باشد، به همین دلیل بر این باور بود که رجوع به خاطرات و بازآفرینی تجربیات شخصی باعث می‌شود که بازیگر در آن لحظات تمرکزش از روی همبازی و رفتار او و شرایط اطراف برداشته شود و در لحظه حضور کامل نداشته باشد، به همین دلیل رویکرد مایزنر را رویکردی مبتنی بر اصالت رفتار تعبیر کرده‌اند.در یک قرن اخیر، اغلب معلم‌های بزرگ بازیگری، از استانیسلاوسکی تأثیر پذیرفتند.

شیوه‌ی آموزش مایزنر (همان‌طور که در ویدئوهای کلاس‌های آموزشی او می‌توان مشاهده کرد) بیشتر بر روی مهارت‌های بداهه‌سازی بازیگر، ایجاد فضایی برای خلق واکنش احساسی طبیعی و تبادل انرژی بین بازیگر و همبازی‌اش (با استفاده از تمرین معروف تکرار) متکی است و بالاخره ترکیب همه این‌ها باهم روش رسیدن به یک زندگی طبیعی و حضور صادقانه بر صحنه را امکان‌پذیر می‌کند.

فراموش نکنیم که استراسبرگ نیز به استفاده از تخیل و حضور صادقانه بر صحنه تأکید می‌کرد؛ بنابراین هر سه رویکرد؛ اصالت بازیگر، اصالت نقش و اصالت رفتار، دارای یک هدف مشترک هستند که همانا رسیدن به یک بازی ناب و حقیقی در شرایط فرضی است، اما با راهکارها، تمرین‌ها و تکنیک‌های متفاوت از یکدیگر.

‌بنابراین هر سه رویکرد؛ اصالت بازیگر، اصالت نقش و اصالت رفتار، دارای یک هدف مشترک هستند که همانا رسیدن به یک بازی ناب و حقیقی در شرایط فرضی است، اما با راهکارها، تمرین‌ها و تکنیک‌های متفاوت از یکدیگر.

در دفاع از تکنیک حافظه عاطفی، استراسبرگ از آن به‌منزله‌ی منبع الهام بازیگر یاد می‌کند و دانش و تجربه‌ی کارگردان یا معلم را در این زمینه مهم می‌داند. از سوی دیگر، منبع الهام بازیگر ازنظر آدلر و میخائیل چخوف تخیل است و از دیدگاه مایزنر منبع انرژی و الهام لحظه‌ی اکنون و هر آنچه در آن اتفاق می‌افتد، به‌خصوص رفتار و کنش همبازی است که تمرکز بازیگر را از درون و ذهن‌گرایی به بیرون متوجه می‌کند.

درک عملی تفاوت بین این روش‌ها و تکنیک‌ها برای آن‌ها که بازیگر نیستند اگر غیرممکن نباشد ولی بسیار دشوار است و مسلماً درک آن برای بازیگران و معلم‌های بازیگری که خود بازیگرند، ملموس‌تر و راحت‌تر خواهد بود. هر سه معلم موردبحث ما، خود بازیگران قابل تأثیرگذاری بوده‌اند و هر یک بر مبنای تجربیات شخصی خود به چنین متدها و تکنیک‌هایی دست‌یافته است؛ بنابراین هیچ‌کدام بیراهه نرفته‌اند و هرکدام برای رسیدن به مقصود مشترک (که همانا بازی جذاب، صادقانه و تأثیرگذار است)، راهی متفاوت گزیده‌اند.

"درواقع تأکید استراسبرگ بر وجه روان‌شناسانه، تأکید آدلر بر وجه جامعه‌شناسانه و تأکید مایزنر بر جنبه‌ی رفتاری، بخشی از تفاوت آموزش متد این سه معلم است."

نگارنده، به‌عنوان بازیگر، تمامی این تکنیک‌ها را در طول چهل سال سابقه بازیگری در ایران و خارج از ایران آموزش‌دیده، در عمل تجربه کرده و به این نتیجه رسیده است که یک بازیگر نباید تنها به یک متد یا تکنیک خاص اکتفا کند و نسبت به آن تعصب بورزد چراکه در یک نمایش ممکن است تکنیک‌های استراسبرگ بیشتر جواب دهد و در یک اثر دیگر تکنیک مایزنر و یا درجایی دیگر تکنیک‌های میخائیل چخوف.

مهم این است که چه تکنیکی برای شما به‌عنوان بازیگر جواب می‌دهد. همان تکنیک برای شما بهترین است.

به‌طورکلی، رویکرد اکلکتیک رویکرد چندگانه، ترکیبی یا چندوجهی، شیوه یا متدی از آموزش است که به‌تناسب موضوع آموزش و توانایی‌های دانشجو، رویکردها و متدلوژی‌های مختلف را آموزش داده و به‌جای استفاده از تنها یک متد، از شیوه‌ها و تکنیک‌های گوناگون بهره می‌گیرند. رویکرد اکلکتیک در تئاتر درواقع با تئاتر بیومکانیک میرهولد آغاز شد که در آن از انواع هنرها و ورزش‌ها و تکنیک‌های مختلف اجرایی بهره می‌جست و اوج این رویکرد طبیعتاً در هنر پرفورمنس و تئاتر پست‌مدرن جلوه گری می‌کند. رویکرد اکلکتیک در آموزش دهه‌های اخیر در آمریکا بسیار اهمیت پیداکرده به‌طوری‌که در اغلب رشته‌ها (به‌ویژه رشته‌های علوم انسانی) از آن استفاده می‌شود.

دارم که در دانشگاه کانزاس نیز علاوه بر آموزش سیستم استانیسلاوسکی و متد در سال‌های نخست بازیگری، به آموزش دیگر سبک‌ها نیز می‌پرداختند و ما به‌عنوان دانشجویان ارشد کارگردانی علاوه بر آموختن شیوه‌ی اجرایی آثار کلاسیک به‌ویژه شکسپیر، نحوه‌ی بازی در آثار برشت و تکنیک‌های بازی در نمایش‌های شرق و شیوه‌ی کار سوزوکی و گذراندن ورکشاپ‌های بازیگری متنوع با دعوت از معلم‌های متد از نیویورک و یک‌بار هم ورکشاپ بازیگری توسط شخص آگوستو بوآل و بالاخره در مرحله‌ی دکترا به آموختن شیوه کار گروتفسکی نیز می‌پرداختیم. مسلماً هدف نهایی از این تنوع در آموزش، تربیت بازیگران و کارگردانانی بود که با تسلط بر متدی خاص، با دیگر روش‌ها نیز آشنا شده و در تکنیک‌های مختلف اجرایی مهارت پیدا کنند. به‌عبارت‌دیگر، هدف این بود که رویکرد چندوجهی به کارگردانان بیاموزند و بازیگر اکلکتیک پرورش دهند.

*بازیگری که بتواند هم در آثار چخوف به‌خوبی بازی کند، هم در نمایش‌های شکسپیر، هم ‌معنای فاصله‌گذاری در آثار برشت را بفهمد و هم مفهوم در لحظه بودن مایزنر را، بازیگری که هم در ژانر تراژدی باورپذیر باشد و بدرخشد و هم در کمدی جذاب و دل‌نشین باشد و نهایتاً بازیگری که به‌خوبی بداند در هرکدام از این سبک‌ها و ژانرها، از چه متد یا تکنیکی استفاده کند که بتواند حضوری طبیعی، صادقانه و جذاب بر صحنه داشته باشد. چنین بازیگری را «بازیگر اکلکتیک» می‌نامیم.*

سینمای آلترناتیو؛ تجربه دوباره سینما

با توجه به مولفه های ساختاری هالیوود همچون جلب توجه مخاطب عام و سود اقتصادی تولید فیلم و همچنین مولفه های معنایی چون بهره گیری از روابط جنسی و خشونت، می توان سینمای آلترناتیو را سینمایی تعریف کرد که چارچوب های ساختاری و معنایی متفاوتی را دنبال می کند؛ حال ممکن است این چارچوب های متفاوت در سینمای نوآر فرانسه نمود پیدا کند یا در سینمای عباس کیارستمی.

شاید سخن گفتن از سینمای آلترناتیو برای مخاطب عمومی سینما اندکی نامانوس باشد؛ چراکه سال ها سلطه هالیوود بر فضای عمومی سینمای جهان موجب شده فیلم های خارج از این چارچوب به عنوان فیلم های «مخاطب خاص» و «خسته کننده» معرفی شوند، اما باید توجه داشت مواجهه با این سینما می تواند پنجره ای متفاوت از جهان را به روی مخاطب بگشاید. از آشنایی زدایی «ژان لوک گدار» در «از نفس افتاده» تا سکانس گفتگوی همایون ارشادی با کارمند موزه حیات وحش دارآباد در «طعم گیلاس» زوایایی از زندگی را تصویر می کند که شانس تماشای آن در فیلمی هالیوودی بسیار اندک است.

سینمای آلترناتیو را شاید بتوان به نوعی تجربه دوباره سینما دانست؛ چه در ابعاد فنی و ساختاری و چه از منظر معنایی و مفهومی آن؛ تجربه ای که حالا با رشد امکاناتی که تکنولوژی در اختیارمان قرار می دهد سهل تر از گذشته به نظر می رسد. اگر زمانی هرگونه فیلمسازی تنها با دوربین های گران قیمت و عظیم الجثه امکان پذیر بود، حالا موبایل های جیبی هم امکان کسب تجربه را به مخاطب می دهند.

اما سوی دیگر ماجرا مربوط به تجربه های معنایی سینمای آلترناتیو است که می تواند در جهان امروز بسیار راهگشا باشد. پیش از سخن گفتن در این باره باید موضوعی را روشن کرد و آن جهانی شدن اومانیسم آمریکایی است.

مفاهیم «اومانیسم» و وجهه فلسفی آن «سوبژکتیویسم»، تقریبا از دوره رنسانس در اروپا شکل گرفت و تا مدرنیسم به اوج خود رسید. این اندیشه تازه، پیش از قرن بیستم از طریق استعمار اروپایی به برخی جوامع راه یافت اما در جریان جنگ جهانی اول و دوم، اروپا از درون ویران شد تا آمریکای دور از جنگ و بهره مند از منابع انسانی و طبیعی به یک هژمونی تازه جهانی دست یابد. این جاست که باید از شکل گیری نوعی اومانیسم آمریکایی سخن گفت.

این انسانگرایی آمریکایی تا پیش از «جهانی سازی» در جهان محدود بود، اما با آغاز پروژه جهانی سازی، ‌عالم گیر شد. گرچه جهانی سازی اهداف اقتصادی پررنگی داشت اما تحقق آن نیازمند تغییر در جهان بینی جوامع بود. به همین خاطر بخش مهمی از جهانی سازی مفهوم اومانیسم آمریکایی از طریق سینمای هالیوود تحقق یافت و عملا منجر به تهی شدن خرده فرهنگ ها و حتی فرهنگ ها و تمدن ها از مفاهیم واقعی شان شد. در نتیجه این تغییر، از آن ها تنها پوسته ای ظاهری باقی ماند و معنای درونی شان استحاله شد.

پس از تثبیت جهانی سازی، جهان بینی یک «آسیایی» یا «آفریقایی»، بیش از آن که متاثر از ریشه های عمیق فرهنگی خود باشد،‌ از تصویر هالیوودی جهان تاثیر گرفته است. امروز تصور ذهنی ما از «گذشته» چنان هالیوودی است که برای سخن گفتن از تاریخ به فیلم های هالیوودی ارجاع می دهیم. درباره آینده هم وضع به همین منوال است تا آن جا که برخی پیروان ادیان، منجی را در قالب قهرمان های آخرالزمانی هالیوود تصور می کنند.

جالب این جاست که جوامع اروپایی آغازگر رنسانس، انقلاب صنعتی و مدرنیسم، خود از گزند این تصویرسازی هالیوودی در امان نمانده اند. تصویر هالیوودی از «پاریس» با تصویر یک فرانسوی از این شهر، کاملا متفاوت است.

حال که جهان «پست مدرن» بار دیگر بر اهمیت خرده فرهنگ ها تاکید می کند، عملا دیگر خرده فرهنگی باقی نمانده است اما با این همه، دستیابی به ساختارهای فکری مبرا از هالیوود و تلاش برای به تصویرکشیدن آن در فیلم می تواند پروژه ای دشوار و در عین حال جذاب برای جریان آلترناتیو باشد.

شاید چنین تعریفی از رویکرد و اهداف سینمای آلترناتیو اندکی غریب بنماید اما می تواند افق های تازه ای را -هم در زمینه ساختار و هم معنای فیلم ها- به روی فیلمسازان بگشاید. در این معنا، سینمای آلترناتیو -همان گونه که گفته شد- می تواند تجربه دوباره سینما در همه شئون آن باشد.

البته باید توجه داشت تفکیک «ساختار» از «معنا» در سطور بالا به معنای اعتقاد به جدایی فرم از محتوا در فیلمسازی نیست(این جداسازی تنها در جهت تقریب ذهنی موضوعات صورت گرفت). فرم، محتوای خاص خود را القا می کند و محتوا، فرم خود را می یابد. در عمل فرم و محتوا از یکدیگر قابل تفکیک نیستند و به همین خاطر است که سینمای آلترناتیو می تواند تجربه دوباره فرم و محتوا در سینما باشد.

گفتمان سلطه‌جویانه «سینمای دولتی» و لزوم خلق «سینمای بدیل»

سینما همیشه به عنوان هنری جمعی، هنری توده‌ای معرفی و شناخته شده است، کاری گروهی و جمعی که افرادی را پیرامون موضوعی مشترک گردهم آورده است. از زمانی که فیلم خروج «کارگران از کارخانه» توسط برادران لومیر ساخته شد، تصوری از هنری که به بازنماییِ زندگی توده می‌پردازد و آن‌ها را با خود همراه می‌سازد، در سینما شکل گرفت. از همان زمان بود که سینما به‌عنوان هنری متعلق به توده، مقابل تاتر به عنوان هنری والا و متعلق به طبقه‌ی نخبه قرار گرفت و محل مناقشات بسیاری شد. از زمانی‌که سینماسکه‌ای‌ها(نیکل‌ادئون‌ها) مقارن شده بود با کاهش ساعات کار کارگران، سینما هنری ارزان و در دسترس برای همگان، از هر طبقه‌ای شد که می‌توانست اوقات فراغتی برای آنان بسازد. ایده‌یِ سرگرمی برای همه، هنر برای توده‌ها از ابتدا با سینما همراه بوده است که در کلِ تاریخ سینما بارها به آن دامن زده شده است. از وقتی استودیوها شکل گرفتند و قوانینی نوشته شدند و از وقتی‌که تکنیسین‌هایی آموزش دیدند و دانشگاه‌ها و مدارس سینمایی بوجود آمدند، هر چه بیشتر مفهوم حرفه‌ای‌گری و تخصص‌محوری در سینما جای باز کرد، اکنون دیگر اقلیتی در حال ظهور بودند که امکان دسترسی به منابع تولید فیلم یافتند. ولی هرچه سینما با ارجاع به ادبیات برای خلق قصه، روی آوری به حافظه‌‌یِ داستانی و متون کهنِ برگرفته از ادبیات شفاهی و مکتوب فرهنگ‌ عامه سعی داشت تا توده‌ی بیشتری از مردم را به سالن‌ها بکشاند و بیشتر به این ایده دامن بزند که سینما متعلق به عامه‌ی مردم است، از آن طرف بیشتر به سمت صنعتی شدن و شکل بخشیدن به مناسبات درونی‌اش می‌رفت. چرخه‌ی اقتصادی و کالاشدگیِ سینما هم از این ایده جمعی استفاده کرد تا هر چه بیشتر بخواهد سلیقه‌ی توده‌ی مردم را در سراسر دنیا بسازد، اما به‌دنبال آن، سیاست کشورها تغییر کرد و آنها به بهانه‌ی خلق سینمای ملی، سعی کردند در مقابل این نظام اقتصادیِ انحصاری بایستند. تلاش‌هایی که بعضا با حمایت‌های دولتی، پس از جنگ اول جهانی همراه بود. همچنین هر کدام از آن‌ها فستیوال‌های خودشان را ساختند و سعی کردند به مفهوم و ساختار جدیدی از سینمای بدیل در مقابل سینمای غالب آمریکا، دست یابند.

اما آیا براستی این گرایش غالبِ سینما، «جمعی» بوده است؟ آیا سینما، هنری «جمعی» است؟ آنچه ما از عبارت «جمعی بودن» می‌‌فهمیم چیست؟ سینمای غالب، بهرحال فرآیند تولیدِ جمعی را در خود دارد، اما آنچه بدیهی می‌نماید، ساختار هرمی در بطن این شکل از کار گروهی‌ست که مشخصا افراد را بر حسب تخصص و درآمدشان ارزش‌گذاری می‌کند، شاخص ارزش‌گذاری که منجر شد این ساختار هرمی، خود به تعداد زیادی هرم‌های کوچکتر تقسیم شود که روز به روز هم بر تعداد آنها افزوده می‌شود. این ساختارِ پیچیده، حساب‌شده و ریز که مو لای درزش نمی‌رود به الگوی سیستماتیک سینمای حرفه‌ای بدل گشت که گفتمان غالب بخش عمده‌ای از سینما ‌شد. برخی از جریانات آوانگارد سعی کردند تا با جایگزین کردنِ کار رفاقتیِ فاقد سلسله‌مراتب، در مقابل آن بایستند و با فراگیری چندین تخصص، گروه تولیدی کوچک‌تری بسازند، در ادامه دوگانه‌ی آماتور/ حرفه‌ای به محل مناقشاتی تبدیل شد که جنش‌ها و جریان‌های بدیل سینمایی از دل آن سر بیرون آوردند و بعد از مدتی یا توان مقابله با این نظام اقتصادی غول‌پیکر را نداشتند و به ناچار تمام شدند یا در بدنه‌ی سینمای حرفه‌ای ادغام گشتند. این جریان غالب با بازخوانی برخی از آنها به استحاله‌ای از خویش دست یافت و شکل جدیدی را ساخت که اکنون برخی از همان فیلمسازانِ جریان‌های بدیل می‌توانستند در فضای سینمای حرفه‌ای با رویکرد شخصیِ خودشان فیلم بسازند. اما سینمای حرفه‌ای به این هم بسنده نکرد و با ایدئولوژی غالبش، هوشمندانه اقدام به تاسیس استودیوهای فیلمسازی در کشورهای آسیای شرقی چون چین و مالزی و نیوزیلند کرد که هم رویای پیوستن به این جریان غالب را برای جوانانی پویا و مستعد از سراسر دنیا محقق سازد و هم در عین حال نیروی کار ارزانی را به‌کار گیرد. بازنماییِ فرهنگ ملل مختلف در سینمای حرفه‌ای هر چه بیشتر به توهمِ هنر برای همه و بازنماییِ عینی و درست زندگی ملل مختلف دامن زد که این سینما را هرچه بیشتر از آنِ خود بدانند. دست گذاشتن بر کهن‌الگوهای روایی که کریستوفر ووگلر در کتاب «سفر نویسنده»‌ صورت‌بندی می‌کند، به ذائقه‌ی جهانی رنگ و بوی مشترک می‌دهد و همذات‌پنداری آنها را برمی‌انگیزاند که گویی غرق شدن کشتی تایتانیک به مساله‌ای برای همه‌ی فرهنگ‌ها و نژادها بدل می‌شود و درست همینجاست که مساله‌ و مشکلات جمعی در قالب مشکلات فردیِ ابرقهرمانی مستحیل می‌شود که بقای او کل صورت‌مساله‌ی جمع را تغییر می‌دهد. گویی این سینمایی است که مشکلات جوامع را از پیش حل کرده است؛ مثلا با نادیده انگاشتن و تقلیل دادنش به مسائل فردی.

اکنون سوالی که کماکان پیشِ روست این است که آیا سینما، هنری برای همگان- هنری «جمعی»‌ست؟ یا بهتر است بگوییم سینما متعلق به همه است؟ هنری که اگرچه در روبنا، شکلی از فعالیت جمعی را بازتولید می‌کند ولی در زیربنا، نظمی اقتصادی،‌ مبتنی بر مناسباتی سلسله‌مراتبی، دقیق و حساب‌شده‌ را سامان می‌بخشد که تخصص‌گرا، حرفه‌ای و مسلط است.

پس وقتی می‌گوییم سینمای «جمعی» یا «مشارکتی» باید تکلیف خودمان را با این عبارات مشخص کنیم: چه شکلی از جمعی؟ این مهم‌ترین مساله‌ی ماست. البته که سینما فعالیتی جمعی است، ولی وقتی پای کلمه‌ی «مشارکت» به میان می‌آید، قضیه تغییر می‌کند و دیگر نمی‌توان جمعی از نوع سلسله‌مراتبی را در نظر گرفت، در همین زمان است که صورت‌بندی ما از سینما بالکل تغییر می‌کند. زیرا وقتی سینمای حرفه‌ای به قالب مسلط سینمایی با اقتصاد سیاسیِ مشخصی بدل می‌شود، زیربنا، روبنا و کل مناسباتش به‌صورت درهم‌تنیده‌ای شکل داده می‌شود[۱]، بنابراین اگر بخواهیم به ساختاری جمعی، مبتنی بر مشارکتِ همگان اثر ببخشیم، احتمالا آن نظام ارزش‌گذاریِ طبقاتی را باید فَشل کنیم و پیرو آن این شکل از نظام اقتصادی هم ناکارآمد می‌شود، اینجاست که کل مناسبات درهم شکسته می‌شود و سوالی که مطرح می‌شود اینست که آیا از دل این ویرانگری شکل جدیدی از سینما ممکن می‌شود؟ در اینصورت چه شکلی از سینما امکان ظهور خواهد یافت؟ سینمای بدون سلسله‌مراتب و «مشارکتی» چه شکلی خواهد داشت؟ دنباله‌ی این ماجرا مباحث چالش‌برانگیز بسیاری را در پی دارد که نه تنها ساختار اقتصاد سیاسی، بلکه «نگرش مولف» را مورد نقد قرار می‌دهد، مناسبات تیم تولید را تغییر می‌دهد، جایگاه تماشاگر را نسبت به سینما بازنگری می‌کند و مفاهیم «هنرتوده‌ای» و «هنر عامه» را دوباره تعریف خواهد کرد.

مگر تاکنون اینطور نبوده که همیشه عده‌ی قلیلی برای توده‌ی مردم، با فرض بر اینکه آنها حرفه‌یِ سینما بلد نیستند، فیلم ساخته‌اند؟ اما از این به بعد که امکانات و ابزار تولیدِ همگانی با توسل به حضور پررنگ تکنولوژی در قالب دوربین‌های باکیفیت موبایل در دستِ کوچک و بزرگ در شهرها و روستاها قرار گرفته است، چه؟ آیا قضیه می‌تواند شکل دیگری به خود بگیرد؟ آیا جشنواره‌های فیلم‌های موبایلیِ یک دقیقه‌ای و صد ثانیه‌ای تلاش‌هایی از این جنس‌ نیستند؟ پس گویی تکنولوژی، ابزار بیانی‌ای فراهم می‌کند که سینما را به میان خود مردم بیاورد، درست مثل ظهور ویدئو و اشاعه‌ی دوربین‌‎های خانگی. اما وقتی دوربین را به دست مردم غیرحرفه‌ای بدهند و هر کس خودش را توامان هم تولیدکننده، هم فیلمساز و هم مخاطب اثر بداند چه؟ آیا این مردم در آن صورت دست به ایده‌پردازی درباره‌ی شکل تصویر موردعلاقه‌شان، موضوع بازنمایی‌شان نخواهند زد؟ آیا این هموار کردن دسترسی به ابزار سینمایی(دموکراتیزسیون ابزار) اکنون شکل ارتباط مابین کسی که پشت دوربین قرار می‌گیرد و کسی که جلوی دوربین می‌ایستد(به‌واسطه‌ی آشنایی‌اش با ماتریال سینما) را تغییر نمی‌دهد؟ اساسا چگونه می‌توان با فرض براینکه عده‌ای به واسطه‌ی فراگیری تخصصی که می‌تواند منبع درآمدی برایشان باشد، بتوانند تصویر حقیقی از موضوعی بدهند که بستر زیستیِ افرادی است که هیچ مشارکتی در خلق آن تصویر نداشته‌اند؟ این تناقض همواره با سینما باقی بوده و باقی خواهد ماند و مرز میان تولیدکننده و کسانی که فیلم در رابطه با آن‌ها ساخته می‌شود را پیش می‌کشد و به فاصله‌ی پرناشدنی میان آن‌ها اشاره می‌کند. پاسخ به این تناقضات مساله‌ی بازنمایی تصویر «درست» و «عینی» را در ادامه مطرح می‌کند و همانطور که جریان‌های بدیلی چون «سینمای سوم» بر آن صحه می‌گذارند، مشارکت توده در خلق تصویرِ درست از زندگی خودشان را «مساله‌ی» سینما می‌سازد. اما سوال بعدی که مطرح می‌شود این است که سینمای حرفه‌ای نسبت به تعامل‌بخشی و مشارکت مخاطب در خلق تصویر چه تلاشی کرده‌ است؟ مگر از همین‌رو نیست که سینما به جای پاسخ دادن به این سوال، از میان بردن مرز تصویر بازنمایی‌شده و واقعیت، همه چیز را به کیفیت و قطع سینمایی خلاصه کرده است؟ پس شهوت سینمای سه‌بعدی و درآمیختن سینما با دنیای گیم، ویرچوال رئالیتی و اَگمنتت رئالیتی و سینمای اینتراکتیو(تعاملی) که مخاطب را وارد دنیای ساختگی می‌کند، از کجا نشات می‌گیرد؟ این در حالی‌ست که در مقابل، جریان‌های بدیلِ سینمایی به پا خاسته‌اند که با دفاع از «تصویر فقیر» و پرخدشه سعی در معطوف کردن توجه مخاطب به چیزی فراتر کنند، به واقعیتی که پشت این تصاویر از ریخت‌افتاده پنهان شده است تا سعی ‌کنند بر مبنای آن، تعریف خود از واقعیت سینمایی را بنیان بگذارند. زیرا زرق و برقِ کیفیت بصری چنان چشمها را پر کرده که امکان دیدن چیز دیگری میسر نیست. این جریان‌ها اما به همین مقدار بسنده نکرده‌اند، آنها مردم عامه را در روند تولید، مشارکت داده‌اند و سعی کردند نسبت رابطه‌ی تولیدکننده و کسی که فیلم را در رابطه با او می‌سازند تغییر دهند، همین امر آنها را به فراروی از بازنمایی صرفِ منفعلانه سوق داده و مردم را به عاملان اصلی فیلم‌ها بدل کرده است.[۲] مداخله‌گریِ مردم در شکلِ بازنماییِ موضوعاتی که این فیلم‌ها بدان می‌پرداختند، منطق زیبایی‌شناختی این سینماها را نیز تغییر می‌داد، منطقی که می‌گفت استفاده از تکنیک‌های سینمایی نه ابزاری در دست سازندگان بر حسب سلیقه‌ای شخصی، که برآمده از محتوای درونی‌ست که بر حسب ضرورت شکل می‌یابد. زیرا مگر محتوای درونی و شکل کنشِ مشارکتی نیست که فرم بیرونیِ تصویر خود را شکل می‌بخشد؟ و آیا این نوع از سینما می‌توانست و می‌تواند با همان فرم غالب سینمای حرفه‌ای، کنش‌گر و مداخله‌جو باشد؟ آنچه در این میان مطرح می‌شود، ضرورت زیبایی‌شناسیِ این سینما در نسبت با زمینه و مناسبات تاریخی، سیاسی و اجتماعی‌اش است که از دل ارتباط تنگاتنگ با مردمان پیدا می‌شود. اساسا این شکل از سینما را این زمینه، ضرورتا ممکن می‌سازد.

گویی سینما به ابزار بیانیِ چندصدایی‌ای بدل می‌شود که محذوفان در آن می‌توانند جایی برای عرضه‌ی خویش داشته ‌باشند. اما زمانی‌که شکل بدیل سینمایی مناسبت خود را در روند تولید تغییر داد، مخاطب در کجای این معادله می‌تواند عاملیت پیدا کند؟ نسبت مخاطبی از یک کشور یا فرهنگ دیگر با تصویری که می‌بیند چیست؟ آیا تغییر در مناسبات تولید، لزوما در مناسبات پساتولید نیز تغییر ایجاد می‌کند؟ اینها سوالاتی است که جریان‌های بدیل سعی کرده‌اند به آن پاسخ بدهند. اما همانطور که گفتیم، اگر ساختار اقتصادیِ سینمای حرفه‌ای از کار بیفتد و نظم درونی آن فروبپاشد، نحوه‌ی توزیع و خرید و فروش فیلم، سالن‌ها و مولتی‌پلکس‌های نمایش‌دهنده‌ با کیفیت بالای تصویر و امکانات دالبیِ صدا چه سرنوشتی خواهند یافت، آنهم زمانی که انحصارطلبی و مالکیت(کپی‌رایت) امکان هر شکل دیگری از سینما را فی‌نفسه در این ساختار ناممکن کرده است. هر شکل سینمایی دیگر نمی‌تواند خارج از چارچوب‌های تعریف‌شده، از امکانات و محیط‌های نمایش فیلم به‌صورت مستقل بهره ببرد. پس تکلیف سینمایی که نمی‌خواهد درون آن سیستم اقتصادی جای بگیرد چیست؟ سینمایی که می‌خواهد زیربنای خود را کاملا تغییر بدهد، چه امکانی برای نمایش و توزیع فیلم دارد؟ در گذشته برخی از این جریان‌های بدیل سینمایی، به صورت زیرزمینی[۳] و خودجوش اقدام به توزیع و نمایش فیلم در مکان‌های غیررسمی و و مجمع‌های دانشجویی و کارگری می‌کردند. رویای آنها اما این بود که مخاطبانشان را به مشارکت‌کنندگان تبدیل کنند. اما اکنون اگر هر جریان بدیلی بخواهد به‌وجود بیاید چه امکانی برای توزیع فیلم و دسترسی به مخاطب کثیری خواهد داشت؟ اولین چیزی که به ذهن متبادر می‌شود، «اینترنت» است. بله! «اینترنت» شرایط را بسیار آسان‌ کرده است ولی استفاده از این فضا، ساده و بی‌اشکال نیست و همچنان مناسبات خاصی برای یافتن، دسته‌بندی کردن و شکل‌دهی به علایق و ذائقه‌ی‌ مخاطبانش دارد. با این اوصاف آیا می‌تواند امکانات خوبی را در اختیار قرار دهد؟ احتمالا بسیاری جواب‌های مثبتی را به این سوال خواهند داد، ولی سوال مهم‌تر اینست که آیا «اینترنت» برای یافتن مخاطبِ سینمایی بدیل می‌تواند کافی باشد؟ مگر تجربه‌ی جمعیِ فیلم دیدن، سینما را از همان ابتدا به هنری «جمعی/توده‌ای» تبدیل نکرده است؟ پس چگونه می‌توان در جایی مرز بین تولیدکننده و مردم را از میان برد، و در جایی دیگر امکان جمعی دیدن فیلم و به اشتراک گذاشتن نظرهایِ مخاطبین در حین تجربه‌ی فیلم دیدن را نادیده گرفت؟ آیا «اینترنت»، تجربه‌ی جمعی دیدنِ فیلم را به تجربه‌ای شخصی فرونمی‌کاهد؟ آیا «اینترنت» به‌عنوان رسانه‌ای همگانی وقتی در مناسباتِ سرمایه قرار می‌گیرد، خصلت طبقاتی‌ را فی‌نفسه در خود ندارد و بر پایه‌ی بیرون‌گذاری اکثریتی، بر مبنایِ ذائقه‌یِ اقلیتی بنا نشده است؟ آیا «اینترنت» توهم مشارکتِ جمعی را مدام بازتولید نمی‌کند، آن‌هم درصورتی‌که تمامی مردم به آن دسترسی ندارند؟

اما آنچه در خلال این متن سعی بر تبیین آن بود درهم‌تنیدگی شیوه‌ی تولید، ربط آن به زیبایی‌شناسی و نحوه‌ی توزیع آن بود. سینمای بدیل می‌خواهد این سه را در نسبت با هم بازتعریف کند و با بخشیدن شکلی مشارکتی و دخالت دادن همه در نحوه تولید، بازنمایی و زیبایی‌شناسی، سینمایی به دستِ مردم، برای خودشان بسازد، سینمایی که در آن متخصصی کاربلد جایش را به تسهیل‌گری می‌دهد که مردم از طریق او دست به اِبراز خویش می‌زنند، تا آنچنان که خولیو گارسیا اسپینوزا در مانیفست «سینمای ناکامل» می‌گفت؛ ” اقلیتی برای اکثریتی فیلم نسازند و سلیقه‌ی شخصی را به عنوان ذائقه‌ی عموم مردم به آن‌ها حُقنه نکنند و یا با تحمیق کردن مردم، توده‌ای بی‌شکل و بی‌سلیقه نسازند که بتوانند ذائقه‌ی خودشان را به آن‌ها بخورانند.”

در نهایت چه چیزی امکان حضور سینمایی «جمعی/ مشارکتی» را ضرورت می‌بخشد؟ نفی سلسله‌‎مرتب باید به چه چیزی بیانجامد؟ سینمای «مشارکتی» در چه راستایی هدف اصلی خواهد بود؟ تغییر در وضع موجود؟ آگاهی‌بخشی؟ کنش‌گری و مداخله؟ اساسا رسانه‌ی سینما چرا می‌تواند به عاملی برای دیده شدن، شنیده شدن و بطور کلی کنش‌گری بدل شود؟ اینها همه پرسش‌هایی اساسی هستند که ذهنِ ما را درگیر می‌کنند……

[۱] . همزمان با اشاعه‌ی استودیوهای فیلمسازی در کشورهای تازه توسعه‌یافته، نوعی گرایشِ بازنمایی فرهنگ ملل مختلف نیز در این نوع سینما شکل گرفت.

[۲] . نئورئالیسم ایتالیا و سینمای سومِ آمریکای لاتین تجربه‌های موفقِ از این دست هستند.

[۳] . رویکردهای سیاسیِ آنها منجر به دستگیری و اعدامشان توسط دولت‌ها می‌شد.

مکتب تک‌گویی

تک گویی شیوه‌ای نمایشی است که از اواخر قرن 19 در نمایشنامه‌نویسی و داستا‌ن‌نویسی متداول شده است. در این شیوه ذهن‌گرایی و درون‌گرایی مد نظر است که البته با دو رویکرد بیرونی و درونی ارائه می‌شود. در تک گویی درونی، آن چه در نمایش شنیده می‌شود، در خلوت و تنهایی شخصیت می‌گذرد، یعنی به نوعی شاهد واگویه‌های درونی شخصیت هستیم که در تنهایی‌اش صورت می‌گیرد. اما در تک گویی بیرونی، نوعی برون‌افکنی است که با صدای مشخص برای یک یا چند شنونده روایت می‌شود. البته در هر دو مورد تا حد زیادی نظم معمول در گفتار ذهنی و بیرونی بر هم ریخته است و این به دلیل بیماری شخصیت است. واگویه‌های درونی و بیرونی بیانگر تنهایی، وحشت، اضمحلال، روان‌پریشی، عصبانیت و خودخوری شخصیت است. در حالت معمول که فرد دچار چنین کنش‌های ابرازگرایانه نمی‌شود،‌ شخصیت به دنبال درمان خود انگیخته است و لازم است که از درون تنظیم شود. گاهی روانکاوان چنین وضعیتی را پیش می‌آورند تا به مرور شخصیت بیمار ذهنی و روانی به سمت و سوی بهبودی و تخلیه روانی پیش برود. گاهی نیز به طور طبیعی خود بیمار با یافتن آدم‌های مورد اعتماد یا در رویارویی با طبیعت به برون فکنی خود می‌پردازد. در هر دو صورت احتمال درمان وجود دارد. به خصوص اگر شخصیت بیمار با حمایت جدی اطرافیان روبه‌رو شود.

مکتب‌هاي ادبي و تک گويي
به لحاظ مکتب‌هاي ادبي، شيوه تک گويي(مونولوگ) جزء ادبيات اکسپرسيونيستي و نئواکسپرسيونيستي محسوب مي‌شود. در اين شيوه ادبي و نمايشي، هدف وانمايي درونيات بر هم ريخته نمونه‌هايي از آدم‌هاست که در شرايط معمول قرار ندارند. اين وضعيت در زمان جنگ و بلاياي طبيعي بيشتر بروز پيدا مي‌کند. در زمان جنون زدگي و افسردگي‌هاي خفيف و شديد نيز بازنمايي و واگويه‌هاي دروني در اغلب افراد تشديد مي‌شود.
تک گويي همان طور که از اسمش هم پيداست، داراي يک شخصيت اصلي است که در خلوت خود به واگويه و فرافکني روان و بيان معضلات و مشکلات پيچيده دروني خود مي‌پردازد. گاهي شکست‌هاي عشقي مي‌تواند عامل واکاوي دروني افراد در يک خلوت اندوه زده و غمگين باشد. حالا اگر شنونده‌اي هم اين وضعيت را داشته باشد، تک گويي بيشتر جنبه بيروني به خود مي‌گيرد، چون در اين حالت مخاطب و شنونده تک گويي نيز علاوه بر راوي يا بيمار و افسرده مشخص است، اما در حال ديگر که جنبه دروني به خود مي‌گيرد، همه چيز در ذهن و روان فرد مي‌گذرد و در اين حالت بيماري و فرافکني شکل پيچيده‌تر و در عين حال خطرناک‌تري به خود مي‌گيرد. کابوس، رويا و خواب در اين حالت از نشانه‌هاي تک گويي دروني به شمار مي‌آيد. بيمار در اين حالت با خود خلوتي دارد و جست‌وجويي که گاهي به جنون، خودکشي، خودزني و مرگ مي‌رسد. گاهي نيز پاسخ معکوس را در بردارد و بيمار از اين وضعيت پريشان و بلا زده بيرون مي‌آيد. چنانچه در نواحي جنوبي ايران، چنين حالت‌هاي رواني را به جن زدگي معنا مي‌کنند و از اين بيماران به عنوان اهل هوا ياد مي‌کنند. بابا زار و مادر زار در يک دايره درماني به موسيقي درماني و رقص درماني مي‌پردازند تا حال و هواي تازه‌اي را در بيمار ايجاد کنند و او را از شر اوهام، کابوس‌ها و دردهاي دروني و ناپيدا خلاص کنند.
البته در شکل مدرن‌تر نيز روانکاوان و روانپزشکان با روانکاوي و تجويز داروهاي شيميايي در صدد برمي‌آيند که بيمار را به تسلي خاطر و بهبودي سوق دهند. اما شيوه تئاتر درماني و سايکودراما نيز امروزه براي برخي از بيماران پيچيده و کهنه کار پاسخ مثبت در بر داشته‌ و به عنوان شيوه‌اي موثر و مفيد در برخي از مراکز درماني بيماران ذهني و رواني کاربرد فراوان پيدا کرده است.
از اين رو بيان مونولوگ‌هاي دروني و بيروني، براي مخاطبان نيز به عنوان يک زنگ خطر کارايي زيادي دارد. اين شيوه خود يک شيوه پيشگيرانه محسوب مي‌شود که ديگران را متوجه علت بروز چنين وضعيتي ‌مي‌‌کند. در زمانه معاصر به دليل تنهايي بشر و اسارت روح و روان در مواجه با دود، سيمان و فولاد و خلوت گزيني بيش از حد و بي‌تفاوتي آدم‌ها نسبت به يکديگر و اختلافات شدت يافته در روابط انساني چنين وضعيتي تشديد يافته‌ و جنبه‌هاي ذهني و دروني در افراد بيشتر شده است.
آغاز تنهايي و بيمارهاي ذهني و رواني
انسان مدرن پس از رنسانس فکري و صنعتي، با محور قرار دادن خود در تمامي امور موجبات تنهايي و بيماري‌هاي روحي و رواني خود را فراهم کرده است. اگر پيش از دوره‌هاي رنسانس انسان در چالش با طبيعت و امور متافيزيکي به دنبال يافتن يک آرامش نسبي بود، پس از دوره رنسانس با حذف يا کمرنگ ساختن امور معنوي و با نگاه ماترياليستي خود را با زد و بندهاي بيروني بيشتر درگير کرد و ماديات جزء رفاه ظاهري‌ چيز ديگري براي انسان نداشت. انسان بيشتر با اين رفاه، تنها و تنهاتر شد. امروزه شاکله‌ انسان محوري به شکل بارزتري نمود يافته است و در قرن 20 نيز راه‌اندازي جنگ‌هاي تکنولوژيک، ترس‌ها و دهشت‌هاي دروني انسان را بيشتر کرد و ديگر هيچ نقطه اميدي براي فرار از اين بحران‌هاي روحي احساس نمي‌شود. هر چند انسان نسبت به اين وضعيت طغيان کرده و به طور عصبي عليه آن مي‌آشوبد، اما در واقع در دور باطلي از افسردگي‌ها و روان‌پريشي‌هاي بي‌حد و حصر خود را به اسارت درآورده است. درمان نيز از اين موقعيت بغرنج با رويکردي معناگرايانه و پرهيز از ماديات ممکن خواهد شد. يعني نوعي گرايش عرفاني و شهودي که انسان را متمايل به باورهاي شرقي مي‌کند، باعث درمان او مي‌شود. انسان امروز مي‌تواند با پرهيز از زندگي مادي و لوکس و شيک و با اصرار بر پيروي از دستورات معنوي خود را نجات بدهد. يعني خلوت خود را از مسير منحرفانه و مبتذل که جز‌ شکست و بيماري نتيجه ديگري نخواهد داشت به مسير درست کشف و شهود رهنمود سازد تا با يافتن آرامشگاه حقيقي از مرگ بدون انگيزه بگريزد و اگر خيلي موفق باشد زندگي رازآميز و جاودانه‌اي را پشت سر بگذارد. چنانچه در اروپا و آمريکاي امروز گرايش به عرفان بوديسم، مسيحيت، اسلام و ديگر مسلک‌هاي ذهني و روحي رو به فزوني است. اين رويکرد نوعي مقابله پست مدرن در برابر تهاجمات ويرانگر مادي‌گرايانه است و اسباب آرامش نسبي و مقطعي‌ را ايجاد خواهد کرد.
تئاتر نيز در تمام اين دوران نقش درمانگر غير مستقيم را براي انسان معاصر بازي کرده است. با رواج مونولوگ‌ها نوعي رويارويي با خويشتن در صحنه‌ تئاتر براي همگان متجلي مي‌شود و اين نوع برون‌فکني ناخواسته دراماتيک همه را نسبت به خويشتن و علت بيماري‌ها آگاه مي‌سازد يا نوعي پيشگيري را براي تماشاگران ‌در برخواهد داشت. قرار نيست که انسان معاصر هميشه در تب و تاب درونيات روان پريشانه ‌‌خود بسوزد و بسازد. او به دنبال درمان خود است. چنانچه که با تفکر و ايجاد رفاه ظاهري و تکنولوژيک به ويراني خود پرداخته است. با همين تفکر مي‌تواند امکان درمان‌ خود را مهيا سازد. انسان بعد از بيماري به دنبال درمان است. عده‌اي هم با هوشمندي در صدد پيشگيري برمي‌آيند تا با رفاهي دروني و آميخته با آسايش حقيقي خود را از منجلاب ويرانگر زمانه حاضر برهانند. اين زندگي مملو از ماديات نتيجه‌اش خود ويرانگي است، در اين وضعيت راه خروج در چشم‌پوشي از ماديات لحاظ شده است، يعني به نوعي‌ تز(ماده) و آنتي‌تز(چشم‌پوشي از ماده) است و آنتي‌تز در اين فرآيند عرفان و آرامش است. تئاتر يک ابزار عيني براي روشن شدن اين نوع حقيقت عجيب و غريب آميخته با زندگي مادي امروز است. اگر در مونولوگ‌ها، ما شاهد انسان‌هاي تنها هستيم که ديگر از عشق، انسانيت، معنويت، انسان دوستي، طبيعت، رمز و رازهاي ما در اين زمانه، دور شده‌اند و خود را در خفقان درون زنداني و اسير مي‌پندارند و گرايش به خودکشي و جنون و گريز از دنيا را تشديد يافته مي‌بينند. اين نمونه‌ها و مثال‌ها‌ ‌حقيقي‌ترين و تلخ‌ترين وضعيت ممکن را پيش روي تماشاگران قرار مي‌دهند تا به خود واقف شوند. خودشناسي در اين نوع تئاترها نمود عيني مي‌يابد و اين همان زنگ خطري است که پيش از اين از آن ياد شد. زنگ خطري که به گستره زمين قابل تعميم و تکثير است و در هر نقطه از زمين که ماده‌گرايي نفوذ مي‌کند، نتيجه‌اش جز اين نبوده است. حتي در ژاپن که نمونه يک کشور معناگرا تلقي مي‌شود، در يک قرن اخير با غالب شدن تکنولوژي بر سيطره زندگي، افراد دچار بيماري‌هاي تشديد يافته‌ روحي و رواني بوده‌اند. احياي شمنيسم، بوديسم و تائويئسم و ديگر گرايش‌هاي عرفاني باعث خروج از اين وضعيت شده است.
در تئاتر پس از جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم، نمونه‌هاي بازري عليه اين وضعيت روان‌پريشان و جنون زده و مرگ‌گرا قد علم کرد. ابزورديسم اوژن يونسکو، ساموئل بکت، هارولد پينتر، ادوارد آلبي و ديگران جملگي بر معناي از دست رفته بشر مدرن تاکيد مي‌کردند. جنگ هم ابزارهاي معنوي و دروني را از بين برد. آن چه نيچه در آغاز قرن 20 از آن به عنوان"مرگ خدا" ياد کرده بود، در طول قرن 20 نمود عيني يافت. تمام اروپا از اين وضعيت رنج مي‌برد، آمريکا هم با ثروت باد آورده و غرق شدن در زرق و برق ماديات و تجملات، آدم‌ها را دچار خود فراموشي معنوي کرد. انسان آمريکايي نيز حسابي غرق در روياهاي مادي خود شده بود و ديگر فرصتي براي داشتن خلوت‌هاي معنوي نداشت، بنابراين او نيز به گونه‌اي ديگر دچار شکست شد و تک گويي‌هاي ممتد ‌گرايش پيدا کرد. اين تک گويي‌ها امروز در دنيا در خلوت اکثر آدم‌ها به وقوع مي‌پيوندد و حالا تئاتر گاهي اين فرصت را در اختيار تماشاگرانش قرار مي‌دهد که همه را متوجه اين معضل کند.
‌‌تاکيد بکت و يونسکو بر عدم ارتباط آدم‌ها و بيگانه شدن‌ زبان براي همه‌‌‌، دلالت بر تنهايي و تک گويي افراد در دنياي معاصر دارد. آدم‌هايي که اصلاً نمي‌توانند ارتباط برقرار کنند و همه دچار زبان‌هاي منحصر به فردي شده‌اند که نمي‌توانند با کدهاي مشترک راه ارتباط را ممکن کنند. هر کسي ساز خود را مي‌زند و هيچ کس نمي‌تواند حرف ديگري را ‌بفهمد. بنابراين همه دچار تک گويي شده‌اند بي‌ آن که شنونده و مخاطبي نيز داشته باشند. گويي هر انسان در جزيره خود زندگي مي‌کند و البته اگر اسم اين خلوت روان پريشانه را بشود زندگي گذاشت، چون در زندگي فراز و نشيب است و انسان دچار رشد و تعالي مي‌شود، اما در وضعيت روان پريشانه نوعي درجا زدن مضمحل کننده و خود ويرانگر و حضيض انساني موج مي‌زند، اما در پيش روي اين وضعيت پست مدرن، معنايي نيز وجود دارد که دستاويزي حقيقي براي نجات انسان است.
ساختار
ساختار تک گويي‌ها عموماً و اغلب با يک نفر در صحنه شکل مي‌گيرد. يک نفر که مدام حرف مي‌زند و البته حرکات او يا خيلي کند يا خيلي تند است. بنا بر پيشينه بيماري اين حرکات کند و تند مي‌شوند. در بيماري‌هاي روان پريشانه حرکات و صدا کند و آرام است و در ساختارهاي هيستريک و عصبي اين حرکات تند مي‌شوند. در اين وضعيت انسان نامتعادل است و اصلاً نمي‌تواند با رفتارهاي معمولي در صحنه متجلي شود. چالش‌مندي اين فرد بيشتر با خود است. او آن قدر تضعيف شده ‌که ديگر نمي‌تواند با ديگران و با دنياي خارج از خود مجادله و کشمکش داشته باشد. او آن قدر با خود ور مي‌رود تا به نوعي تکرار و دور باطل دچار ‌‌شود. اين تکرارها براي مخاطب نيز دردسر ساز و بي‌حوصله کننده است. اين وضعيت به هيچ وجه قابل تحمل نيست. مخاطب هم مانند شخص بيمار در صدد خروج از اين وضعيت است. به همين دليل مونولوگ‌هاي نمايشي نيز به مانند وضعيت‌هاي واقعي چنين بيماراني غير قابل تحمل به نظر مي‌رسد. بنابراين شاکله دروني اين آثار بر هم ريخته و دايره‌اي شکل است و هيچ چيز از منطق روايي خطي و معمول پيروي نمي‌کند. بي‌نظمي دلالت بر برهم ريختگي درون افراد مي‌کند. بيماري نيز موجب مي‌شود که در پردازش صحنه از دکورهاي عجيب و نورپردازي‌هاي تند و تيز استفاده شود. لباس نيز از رنگ زندگي فاصله مي‌‌گيرد.
شناخت صحيح
هنرمند تئاتر بايد با شناخت صحيح اقدام به نگارش و اجراي تک گويي نمايد. اين شناخت براساس مطالعه کتب و عيني افراد بيمار ممکن خواهد شد. البته شناخت ضرباهنگ اين گونه بيماران و ايجاد آن در صحنه و بهره‌مندي از تمهيدات نمايشي براي جذب مخاطب نيز ضروري مي‌نمايد. سر زدن به بيمارستان‌هاي رواني و اعصاب و زندگي کردن با اين نوع بيماران باعث مي‌شود حقيقتي ناب در صحنه بروز پيدا کند که براي همه جذاب به نظر رسد. متاسفانه در ايران ما، با آن که در زمان جنگ و با توجه به پذيرش نظام مدرن در زمانه حاضر با چنين روان پريشي‌هاي در حد چشمگير روبه‌رو شده‌ايم، متاسفانه هنرمندان تئاتري ‌بدون شناخت صحيح و به دليل کپي‌برداري از نمونه‌هاي شناخته شده‌تر در دام تکرار و يا غلط‌خواني‌ها مي‌شوند. چون نمونه‌هاي برجسته بر پايه مطالعه به نتيجه رسيده‌اند، اما نمونه‌هاي تکراري از چنين بستر پژوهشي تهي هستند و نمي‌توانند به شکل معتبري اجرا شوند. يک اجراي درست ريشه در حقايق و واقعيت ملموس زندگي دارد و بدون چنين پيشينه‌اي نمي‌توان در صحنه حرف درست زد.

مفاهيم و اصطلاحات در فيلمبرداري و فيلمسازي  قسمت اول

الف : -----

آرکarc: نوری قوی وسفید رنگ که درصحنه های وسیع وبازمورد استفاده قرار می گیرد.

آنونس : فیلم کوتاهی که برای تبلیغ ومعرفی یک فیلم تهیه می شود.

آیریس iris: آیریس یا دیافراگم، قطعه ای تعبیه شده در دوربین فیلمبرداری وعکاسی است که ساختمانی چون عنیبیه چشم دارد ومیزان نوردهی به نگاتیو را کنترل می کند.

اتالوناژ : به اصلاح رنگ ونور فیلم ،درمرحله ی پایانی تدوین می گویند که درآن نور ورنگ تصاویر به گونه ای همسان اصلاح میشوند.

اسکوپ Scope : فیلم پرده عریض سینمایی است که هنگام نشان دادن در تلویزیون سیاهی دربالا و پایین تصویردیده می شود.  امروزه در کارهای تلویزیونی برای قشنگی استفاده می شود.

انیمیشن animaton: به نقاشی متحرک گفته می شود. یابه اصطلاح، فیلمهای کارتونی نیزمی گویند. فیلمهای کارتونی درواقع نقاشیهای بیجان فراوانی هستند که درفرایند فیلمبرداری تک فریم جان می گیرند. درشرایط کنونی ودرحالی که فناوری پیشرفت گسترده ای یافته است،انیمیشن سازی دشواری گذشته را ندارد واینک با استفاده ازرایانه، آسان تر انجام می پذیرد.

ایستمن کالر : نوعی نسخه ی منفی فیلم رنگی است که پس از تکنی کالر وبرای رفع نقایص آن ابداع شد. درتکنیک تکنی کالر به علت استفاده ازسه نوار فیلم، دوربینی سنگین تر وبزرگتر ازدوربینهای عادی لازم بود اما فیلم رنگی ایستمن کالر در دروبینهای عادی قابل استفاده بود. همچنین سهولت کار وارزانی وامکان چاپ درتمامی لابراتورهای چاپ رنگی ازدیگر مزایای ایستمن کالر است.

اینسرت Insert : تصویر کوتاهی که رابط دو تصویر دیگر است و یا قسمتی از خرابی تصویر اصلی رو می پوشاند.مانند تصاویری که روی توضیح کارشناس یا مهمان برنامه گذاشته می شود.

ب : -----

بازگشت به گذشته flash back : نمایش صحنه های اتفاق افتاده درگذشته که درحال حاضرنشان داده می شود.

برداشت : به فیلمبرداری ازیک صحنه ، برداشت می گویندبرداشت ممکن است بارها تکرار شود . برداشت می تواند نمایی چند ثانیه ای یا چند دقیقه ای باشد.

برداشت طولانی : نمای طولانی یا سکانسی که بدون قطع دریک برداشت گرفته شود، با این ذهنیت که اولین برداشت ، آخرین آن است.

برداشت مجدد فیلمبرداری مجدد ازصحنه ای که مورد قبول کارگردان واقع نشده است. ممکن است به خاطر ایراد دربازی، گفتگو ، نور ، صدا و ورود غیر منتظره ی افراد به کادر و یا هر ایراد غیر قابل پیش بینی دیگر ، برداشت مجدد صورت می گیرد.

برش ( قطع یا کات: قطع صحنه یا نما، اصطلاحی است تدوینی ( مونتاژی ) که معرف اندازه سازی نما به لحاظ زمانی، مکانی وحرکتی آن است. قطع نما در مراحل مختلف تدوین بسیار متغییراست. 

بک گراند : صداها ، اجسام ومناظری را که درعمق تصویردیده یا شنیدهمی شوند بک گراند می گویند.

بوم : بوم میله ی قابل انعطافی است که میکروفون را برسرآن نصب می کنند وبرای صدابرداری به کار می رود. کاربرد آن نزدیک ساختن میکروفون به بازیگران درحال گفتگو یا منابع صدایی مختلف است.

پ : -----

پال pal : نوعی سیستم رنگی ضبط وپخش ویدیویی که اکنون درایران استفاده می شود.

پانا ویژن : نوعی روش فیلمبرداری برای نمایش بر روی پرده ی عریض است که برروی فیلم نگاتیو70 میلیمتری انجام می شود. سپس این نگاتیو یا روی فیلم پوزتیو 70 میلیمتری نمایش داده می شود یا ازطریق عدسی آنا مورفیک روی فیلم 35 میلیمتری چاپ می گردد. درنهایت فیلم 35 میلیمتری به وسیله ی عدسی دیگری منبسط وروی پرده ی نمایش تابانده می شود.

پرده : دیوارسفید یا هرآویز دیگری را که فیلم برروی آن به نمایش در میآید می گویند. پرده های امروزین، حساس ومشبکند ونورهای اضافی واذیت کننده را ازخود عبور میدهند وتصویر را شفافتر ازگذشته به معرض نمایش می گذارند.

پرده عریض پرده عریض به ابعاد تصویری گفته می شودکه درمقایسه با استاندارد تصویر35 میلیمتری که 33/1 به1 می باشد( اگرطول تصویر33/1 مترباشد عرض آن 1 متر خواهد بود) دارای استاندارد آمریکایی 85/1 به 1 است.

پس زمینه back ground : هرچیزی که درانتهای صحنه وبعداز موضوع اصلی واقع شده باشد. 

پلاتو   plato: صحبت های مجری برنامه تلویزیونی که درابتدا ،وسط وانتهای برنامه اجرا می گردد.

پلان plan (نما) : ازلحظه ی روشن شدن دوربین فیلمبرداری تا لحظه ای که کارگردان کات می دهد، یک پلان شکل می گیرد. پلان گاهیدربرداشتی بسیار بلند انجام می گیرد که به آن پلان سکانس گفته می شود. هر صحنه از یک یاچند پلان تشکیل شده است.

پن panحرکت دوربین برمحور ثابت به سمت راست وچپ ، مانند آدمی که ثابت ایستاده وبا گردش سرحول محور گردن، به سمت راست یا چپ نگاه می کنداین نگاه ممکن است نرم و آرام یا تند وسریع باشد.

پن شلاقی: چرخش سریع دوربین ازنقطه ای به نقطه ی دیگر که دراثر آن تصویر ناواضحی ازصحنه یا صحنه ها به چشم تماشاگر می آید. این تمهید معمولا برای نقطه گذاری درفیلمهای خاصی به کارمیرود  . 

پوزتیوpostive  : نسخه مثبت ازفیلم ، که درلابراتور ازروی نگاتیو(منفی)تهیه می شود وتصویر واقعی سوژه است.

ت : ----

تایتل  Title: هر نوشته ای که روی تصویر می آید. 

تیتراژtitrage  : قسمت ابتدا و انتهای برنامه که به معرفی برنامه و عوامل ساخت می پردازد. 

تدوین montaj : تدوین مرحله ی بعد از اتمام فیلمبرداری است که نماها براساس خط داستانی فیلمنامه کنار هم چیده می شوند. دراین مرحله است که نماها وصداهای مختلف خط روشن وروانی پیدا می کنند. درتدوین ، فیلم ضرباهنگ وریتم مورد نظر را پیدامی کند واندازه ی زمانی نما ونقطه ی قطع هر نما مشخص می شود، به گونه ای که انتقال از صحنه ای به صحنه ای دیگر نرم وبدون پرش وتوی ذوق زدن انجام پذیرد

تدوینگر : تدوینگر، هنرمندی است که کار تدوین فیلم را ماهرانه سامان می دهد. وی مسئولیت ترکیب نماها وانطباق نوارهای صدا با نماها را به عهده دارد. دستاورد کار تدوینگر پیداکردن ریتم وضرباهنگ وهمسان شدن همه ی اجزاء فیلم است. درواقع - اندازه نماها وسکانسها وچگونگی استفاده ازتمهیدات ویژه ی سینمایی در این مرحله انجام میگرد. 

تراولینگtraveling  : حرکت دوربین به جلو یا عقب صحنه بر روی ریل را تراولینگ می گویند.

تکنی کالر  techney coulerتکنی کالر نخستین شیوه ی موفقیت آمیز فیلمبرداری رنگی است که درسال 1915 ابداع ودر سال 1932 تکمیل شددردوربین فیلمبرداری تکنی کالر، سه نوار فیلم مجزابه کار می رفت، یک منشور نور را به سه رنگ اصلی_ قرمز، آبی، سبز_ تفکیک میکرد وهرنواریکی ازسه رنگ را می گرفتآنگاه ازروی هرکدام ازنوارهای فیلم منفی، یک نوارفیلم با تصویر برجسته تهیه می شد وهرکدام از سه نوار را به یکی ازسه رنگ اصلی می آغشتند ویکی پس ازدیگری روی یک نوارفیلم شفاف آغشته به ماده ی حساس جذب رنگ قرار می دادند ودرنهایت یک نوارفیلم کاملا رنگی به دست می آمد.

تروکاژ Transition (حقه های سینمایی) : مانند ظاهروغیب کردن کسی درصحنه.جلوه های ویژه را هم تروکاژ می نامند. 

تیلت  tilt: حرکت دوربین به صورت عمودی( بالاو پایین) یا مورب برمحور ثابت که برای پیگیری موضوع فیلمبرداری به کار می رود.

ج : ----- 

جامپ کات Jump Cut (پرش تصویری) : کات نادرست یا پرش در تصویر.

جلوه های اپتیکی : کلیه افه های تصویری ( فیداین وفیداوت ، دیزالو، وایپ) وهر تکنیکی که از چاپ نوری استفاده می کند. 

جلوه های صوتی : سرو صداهای متفرقه مانند صدای پا، باز وبسته شدن در و.... که علاوه بر صدای همزمان ( موسیقی وگفتار ) به باند صدای فیلم اضافه می شود.

جلوه های ویژه : عبارت است از ترفندها وروشهایی که به وسیله ی آنها می توان

صحنه ای را که اتفاق نیفتاده است وگاه اساسا رخ دادنی نیست، به گونه ای نشان داد که گویی اتفاق افتاده است. جلوه های ویژه معمولا در صحنه هایی شامل آتش سوزی، انفجار، زلزله ، سفر به سرزمین رویاها و ... به کار می رود.

چ : -----

چند دوربینه : استفاده ازچند دوربین برای فیلمبرداری صحنه های گران که امکان تکرار آن وجود ندارد.مانند:تصادف ،انفجارو...

ح : -----

حرکت 1- فرمانی است که کارگردان سرصحنه ی فیلمبرداری برای شروع کار به بازیگران میدهد. این فرمان معمولا بعد از آمادگی نور، صدا ودوربین صادر می شود وکارگردان به ترتیب می گوید«نور، صدا ، دوربین» واگر ایرادی درعملکرد شروع این مرحله پیش نیاید، دستور« حرکت » می دهد. 2- اکشن به رویداد مقابل دوربین نیز گفته می شود.3- در اصطلاح به فیلمهای پرزد وخورد با حرکات فراوان دوربین وریتم پرهیجان وسریع تدوین نیز گفته می شود.

حرکت آرام  slow motion: حرکت کندتر ازمعمول اشیاء و آدمها بر پرده سینما یا صفحه ی تلویزیون . برای دستیابی به این نوع حرکت ، فیلم با دور تند 48 کادر درثانیه فیلمبرداری می شود. اسلو موشن به حرکت آدمها حالتی شکوهمند وبا وقار می دهد وبرجزئیات تاکید دارد. درتلویزیون این عمل درحین تدوین انجام می گیرد.

حرکت سریع fast motion : به حرکت سریع تر ازمعمول اشیاء وآدمها برپرده یا صفحه ی تلویزیون گفته می شود. به عنوان مثال فیلمهای صامت چارلی چاپلین  را می توان نام برد. برای دست یافتن به چنین حرکتی، فیلم باسرعت کمتر از 24 کادر درثانیه فیلمبرداری می شود.در تلویزیون این عمل درحین تدوین انجام می گیرد.

خ : -----

خارجی : خارجی ، نمایی است که درفضای باز فیلمبرداری می شود ویکی ازکلمات راهنمایی است که بالای هرصحنه از « فیلمنامه» نوشته می شود، مانند: خارجی. خیابان . شب.

د : -----

داخلی : نمایی است که درمکان سرپوشیده فیلمبرداری می شود ویکی ازکلمات راهنمایی است که بالای هرصحنه از « فیلمنامه» نوشته می شود ، مانند: داخلی، آپارتمان ، روز.

دالی dolly : دالی ارابه ای است با چهار چرخ که فیلمبردار روی آن سوار می شود وبسته به دکوپاژ از موضوع دور یا نزدیک می شود وهمراه با موضوع یا درتعقیب موضوع حرکت میکند. دالی بر روی ریل یا روی چرخهای لاستیکی بادی اش حرکت می کندوصحنه های حرکتی به نرمی برداشت می شود. 

دالی این : حرکت به جلو ونزدیک شدن به سوژه برروی دالی.

دالی بک : حرکت به عقب ودورشدن از سوژه برروی دالی.

دکوپاژ : تقطیع فنی فیلمنامه که درآن صحنه ها به نماهای مشخصی تقسیم ودراصطلاح خرد می شود. دراین مرحله، اندازه ی نماها، زاویه ی دوربین وحرکت دوربین توسط کارگردان معین می شود. به دکوپاژ، فیلمنامه ی کاری هم می گویند.

دکور صحنه : فضایی که به تقلید ازیک مکان واقعی استودیو برای فیلمبرداری آماده میشود. 

دوبله : دوبله به برگردان زبان اصلی وگفتاری فیلمها به زبان کشور نمایش دهنده فیلم( درایران، فارسی) گفته می شود.

دوربین روی دست : دراین روش، دوربین یا دردست قرار می گیرد یا به بدن فیلمبردار وصل می شود و برای فیلمبرداری فضاهای شبه مستند وخبری وتاثیر گذار به کار می رود. مانند فیلم های مستند جنگی شهید آوینی (روایت فتح).

دیافراگم : دریچه ای به شکل عنبیه ی چشم در دوربین فیلمبرداری یا عکاسی است که بین نوار خام وعدسی قرار می گیرد ومیزان نوردهی به نوار فیلم را کنترل می کند. دیافراگم قابل تنظیم است وشامل مجموعه ای از قطعات کمانی شکل فلزی است که میتواند به سمت جلو وعقب حرکت کند. وقتی که قطعات فلزی جلو وعقب شوند، اندازه دیافراگم به وسیله ی تنظیم می شود. یعنی میزان نوری که به فیلم می تابد. به هر میزان کمتر باشد لنزبیشتر باز می شود ونور بیشتری عبور می کند.

دیپ فوکوس : درعمق میدان وضوح یا ژرف نمایی، پیش زمینه وپس زمینه ی تصویر وضوح کامل دارد وقابل دیدن است. و بالنز واید فیلمبرداری می شود.

دیزالو Dissolve : ساده ترین و پرکاربردترین افه تصویری است برای چسباندن دو تصویرپشت سرهم که باعث می شود تصویر اول توی تصویر دوم محو بشود.

دیسک : ازدودهه ی پیش با رشد دستاوردهای دیجیتالی درصنعت سینما، واژه ی دیسک که درفارسی به « لوح فشرده» ترجمه شده است ، در سینما نیزرواج یافت. دیسکها به لحاظ کاربرد واندازه وابعاد وظرفیت ، تنوع فراوان دارد. از جمله ،سی دی ، مینی سی دی ،دی وی دی و....

دفیوزر : ورقه ای از جنس پارچه ی ریز بافت که جلوی منبع نور صحنه قرار می گیرد تا نور صحنه پخش شود وسایه روشنها به اصطلاح نرم گردد.

ر : -----

راش Rash : تصاویر فیلم برداری شده (شاتها)بدون تغییر و بدون کم و زیاد. نسخه ی چاپ شده ی نگاتیو های فیلمبرداری شده همراه با صدا را نبزراش میگویند که معمولا برای بازبینی نماهای برداشت شده ی روزانه جهت بررسی کیفیت آنها ازنظر بازی وتصویر مورد استفاده قرار می گیرد. 

راف کات Raff cut : عبارت است از بریدن وچسباندن نماهای پی درپی براساس خط داستانی فیلمنامه بدون تطبیق شروع وپایان نماها با نماهای قبلی وبعدی و نیز بدون اضافه کردن باند صدا وموسیقی وحذف تصاویر راشهای، خراب و بلا استفاده است. در واقع مونتاژاولیه است که تصاویر مورد استفاده را از راشها انتخاب می کنندوپشت سرهم می چسبانند. 

رج زدن : علامت گذاری صحنه های خاص .با توجه به پرهزینه بودن وسایل مختلف به کاررفته در ساخت فیلم، ازتجهیزات فیلمبرداری گرفته تا وسایل صحنه وبه ویژه اجاره بهای مکانها، دستیار کارگردان مجموعه نماهای مثلا مربوط به یک هتل یا خانه یا موقعیت دیگر را که درکل فیلمنامه پراکنده شده، براساس خط داستانی فیلمنامه کنار هم ردیف وآن را برای کارگردان مشخص می کند. همچنین چون برخی بازیگرها به دلایل حرفه ای ویا به هردلیل دیگر می بایست زودتر پروژه را ترک کنند، تمام نماهای مربوط به آنها رج زده می شود.پس از رج زدن ، بایک برنامه ریزی دقیق روزانه، فیلمبرداری به سرعت انجام می شود وهزینه ها کاهش می یابد. 

رول  Roll: حرکت (موشن) به صورت افقی.

رفلکتورreflector  : سطح نقره ای رنگی که نور درموقع تابیدن به آن شدت می یابد. ازاین وسیله برای تاباندن نورخورشید به صحنه استفاده می شود.

روز به جای شب : با استفاده ازفیلترهای خاص می توان درروز فیلمبرداری وآن را به جای نمای شب استفاده کرد. این فیلتر ها حجم نور روز را کاهش می دهند.

ز : -----

زاویه  angle: دوربین نسبت به سوژه سه زاویه می تواند داشته باشد: اگر ازبالا به پایین فیلمبرداری شود به آن زاویه ی سرپایین واگر پایین به بالا فیلمبرداری شود به آن زاویه ی سربالا گفته می شود. معیار زاویه سربالا یا سرپایین ، دید مستقیم چشم است. فیلمبرداری به موازات افق چشم را « آی لول» می گویند.

زاویه ی دید point of wiue : به نمایی گفته می شود که بیانگر گفتگو بین دونفر است وابتدا یکی وبعد دیگری را درزاویه ی عکس زاویه ی قبلی به طور متناوب ویک درمیان می بینیم.

زیبایی شناسی : زیبایی شناسی درحقیقت بررسی علمی ونظام مند مفهوم زیبایی است. گرچه زیبایی را نمی توان امری فردی وسلیقه ای دانست اما عموم مردم معمولا درمورد زیبایی یا نازیبایی یک اثر ادبی یافیلم به اتفاق نظر می رسند. کشف علل وعناصر دخیل درزیبا ماندن یک اثر یا فیلم درحوزه ی دانش گسترده ی زیبایی شناسی نهفته است. 

زیرنویس : عبارت است از ترجمه متن گفتگوها یا روایت فیلم وثبت آن درحاشیه ی پایین فیلم به زبان کشور نمایش دهنده ی فیلم . معمولا در نسخه های یا نسخه هایی که پخش جهانی دارند این کار انجام می شود.

ژ : -----

ژانر : ژانر یا گونه به گروه فیلمهایی گفته می شود که دارای مشخصه های یکسانی هستند. تاکنون حداقل بیست ژانر وچندین زیرژانر توسط منتقدان سینمایی شمارش شده است که از جمله می توان به ژانر کمدی، ژانر وسترن وژانر علمی _ تخیلی اشاره کرد.

س : -----

ساب تایتل sub Title (زیرنویس) : نوشته ای که فقط پایین تصویر نشان داده می شود.

سوپر ایمپوز  Super Impose: دو یا چند تا تصویر که به صورت محو، روی هم نشان داده می شود.

سبک : شیوه ی استفاده ازتکنیک های سینمایی مشخص که معمولا برای فیلمسازان بزرگ منحصر به فرداست ومی تواند فیلم یا گروهی ازفیلمهای هم شکل را پدید آورد. 

سینک کردن : منطبق کردن تصاویر وصداهای مربوطه است که در مرحله ی صداگذاری انجام می شود.

سینما توگراف : دستگاه فیلمبرداری ونمایش فیلم که توسط برادران لومیر اختراع ودرسال 1895 به ثبت رسید.

سینما سکوپ : نوعی فیلمبرداری برای نمایش روی پرده ی عریض که در آن ازعدسی آنامورفیک استفاده می کنند. نسبت عرض وطول پرده ی نمایش سینما سکوپ، یک به دو ونیم است.

سینه راما : سینه راما یکی ازپروسه های فیلمسازی پرده عریض است. درآغاز سه دوربین وسه پروژکتور به کار می رفت تا تصویری زیبا وباور پذیر ازموضوع مورد نظر ارائه شود . یک دوربین دروسط ودو دوربین نیز در دست راست ودست چپ قرار می گرفت. تصاویر ضبط شده به گونه ای تلفیق می شوند که تصور سه بعدی بودن را ایجاد میکند. 

سکانس Sequence (فصل) : هر فیلم از چند بخش (فصل) تشکیل شده که هر بخش یک قسمت از موضوع را بیان می کند.

سکامsecam  : نوعی ازسیستم رنگی ضبط وپخش تصاویرویدیویی که چند سال قبل درایران استفاده می شد. 

ش : -----

شات Shot (برداشت) : از لحظه ای که دگمه ضبط دوربین شروع می شود تا وقتی که قطع می شودرا یک شات می گویند. هر نما (پلان) ممکن است چند بار برداشت شود. . شات واژه ای آمریکایی وپلان فرانسوی ونما ایرانی است. شات کوچکترین واحدساختمان فیلم است.

شات لیست Shot List (فهرست برداشت ها) : درواقع گزارش کار فیلم برداری است که به ترتیب شاتهای برداشت شده را درآن می نویسند. ودرآن توضیح میدهند که کدام لحظه از نوار فیلم برداری شده، شامل چه تصویری است.

شخصیت اصلی : بازیگر یا شخصیت اصلی درفیلم به فردی گفته می شود که مجموعه رویدادها حول محور او اتفاق می افتد.

شخصیت منفی : شخصیتی است ضد قهرمان. این نوع طبقه بندی کردن بازیگران یک فیلم بیشتر درفیلمهای کلاسیک رواج داشته است اما درفیلمهای مدرن به همه ی شخصیتټ/div>

ص : -----

صحنه : یک یا چند نما که دریک مکان واحد اتفاق می افتد. صحنه را می توان معادل پاراگراف در یک نوشتار دانست.

صحنه آرا : به هنرمندی گفته می شود که با توجه به فضا وحال وهوا وزمان ومکان رویدادهای فیلم تلاش می کند فضا را مطابق آن چه مورد نظر کارگردان است طراحی کند.

صحنه یاب : صحنه یاب یا ویزور، دریچه ای است که فیلمبردار ازطریق آن صحنه را میبیند. صحنه یاب جدا ازدوربین نیز وجود دارد که به کارگردان این امکان را می دهد که شخصا صحنه را زیر نظر بگیرد، زاویه ی مناسب را برای دوربین پیدا کند ویا کار بازیگران را با آن پیگیری کند.

صداگذاری پس از فیلمبرداری : افزودن صدا به تصاویر بعد ازفیلمبرداری وتدوین است که شامل دوبله گفت وگوها، موسیقی وجلوه های صوتی است.

صدای اپتیک : سیگنالی است که درحاشیه ی نوارفیلم به صورت یک رشته خطوط نوری وزیگزاگ شکل ثبت شده و هنگام نمایش توسط یک چشم الکتریکی به صدا تبدیل میشود.

صدای استریو فونیک : صدایی که به لحاظ بعد، عمق وجهت به صدای طبیعی نزدیک است و می تواند میزان مشارکت تماشاگر درفیلم را بالا ببرد.

صدای دالبی دیجیتال : شکل تکامل یافته صدای استریو فونیک است که در این حالت، صدا درشش باند ضبط وپخش می شود.

صدای سرصحنه : صدابرداری سرصحنه ی همزمان با فیلمبرداری است. این شیوه مشکلات خاص خودش را دارد اما بسیار طبیعی تر ازشیوه ی دوبله است که صدابرداری پس ازفیلمبرداری ودر استودیو انجام می گیرد.

صدای واقعی : صدایی که منبع تولید آن درتصویر دیده می شود، مانند صحبت آدمهایی که می بینیم وصدای پارس سگی درهمان نزدیکی.

صدای همزمان : صدایی که با کنشهای درون تصویر همزمان باشد، مانند گفتگو ولب زدن بازیگران

ط : -----

طراح چهره آرایی : هنرمندی که با توجه به ویژگیهای شخصیتی کاراکترهای موجود در فیلمنامه ، طرح آرایشی وگریم بازیگران را می ریزد.

طراح دکور : کسی که براساس داستان وطبق ذهنیت کارگردان، دکورهای فیلم وفضاها ومکانهای وقوع داستان فیلم را طراحی می کند وتحت نظارت او این امکان ساخته میشود.

طراح صدا : اخیرا با توجه به حجم صداهای مورد نیاز برخی فیلمها درایران و از دیر بازدر سینمای جهان ، هنرمندی که درکار مهندسی صدا تخصص دارد با توجه به حجم ونوع صداهای مورد نیاز فیلم وکارگردان ، طراحی صدا را برای صدابرداران انجام می دهد.

ع : -----

عدسی lense : وسیله اپتیکی است که بازتاب پرتوهای نور اشیای جلوی دوربین را درنقطه ای خارج ازمرکز عدسی که به آن کانون عدسی می گویند جمع کرده تصویر شیئ راتشکیل می دهد. لنز موجب وضوح تصویر می باشد.

عدسی آنا مورفیک : عدسی ویژه ایی است که هنگام فیلمبرداری جلوی دوربین قرار میدهند تا میدان دید وسیع تری( تقریبا دوبرابر حد معمولی) فیلمبرداری شود. 

عدسی زاویه بسته tele photo : نوعی عدسی که به فیلمبردار امکان می دهد ازموضوع درفاصله ای نسبتا دور، نماهای درشت بگیرد. فاصله ی کانونی این نوع عدسی زیادوزاویه عدسی بسته است. به این ترتیب ، بخشی از تصویر دروضوح کامل است. 

عدسی زاویه باز  wide angle: نوعی عدسی است که ازفاصله ی کم می تواند حوزه های وسیع تر ازمعمول را درتصویر نشان دهد. زاویه ی این عدسی باز وفاصله ی کانونی آن کوتاه است؛ درنتیجه تصویر حاصل برخلاف عدسی تله فوتو کاملا وضوح دارد.

عدسی زوم  zoom lense: این عدسی به فیلمبرداری امکان می دهد از یک نمای باز به یک نمای بسته وبرعکس برود، بدون اینکه به تغییر محل دوربین نیاز داشته باشد. بهترین استفاده ازاین عدسی درفیلمهای گزارشی_ خبری ومستند صورت می گیرد . چون لحظاتی رادراین نوع فیلمهاهست که می بایست به سرعت به سوژه نزدیک شد وغالبا امکان نزدیکی فیزیکی وجود ندارد. فاصله کانونی عدسی زوم متغییر است .

عدسی ماکرو Macro lense : این عدسی زاویه دید نرمال دارد وفاصله کانونی آن مشابه لنز نرمال است با این تفاوت که بوسیله این لنز می توان از موجودات واشیای ریز تصویر برداری کرد ودوربین کاملأ به سوژه نزدیک می شود.

عدسی چشم ماهی fish eay فاصله کانونی این عدسی بسیار کوتاه است وزاویه دید بسیار زیادی دارد .دوربین های چشمی درب ازاین نوع هستند.

عدسی چشمی viseur (منظره یاب) عدسی که فیلمبردار بوسیله آن از توی دوربین به صحنه نگاه می کند. فیلمبردار باید این عدسی را برای جشم خود تنظیم کند.

عناوین : اسامی دست اندر کاران فیلم که درآغاز وپایان فیلم به صورت نوشته می آید. معمولا در آغاز فیلمها ، عوامل درجه یک دست اندرکار نظیر: بازیگران،فیلمنامه نویس ، کارگردان ، فیلمبردار ،تدوینگر ودرپایان علاوه بر تکرار این عوامل ، سایر عوامل دست اندکار آورده میشوند.

 

مفاهيم و اصطلاحات در فيلمبرداري و فيلمسازي  قسمت دوم

ف : -----

فانتزی : نوعی فیلم که رویدادهای آن گویی درعالم خیال می گذرد وتماشاگر درعین باور کردن فیلم، آن را ازعالم واقع جدا می داند. فیلمهای فانتزی انواع مختلف از فیلمهای انیمیشن گرفته تا علمی- تخیلی دارند. آغازگر فیلمهای فانتزی را « ژرژ ملیس » ( پدرتروکاژهای سینمایی ) می دانند .اخیرا فیلمهای فانتزی با دستیابی به اوج تکنیکی توانسته اند گیشه های جهان را فتح کنند. « هری پاتر» از این گونه فیلمهاست.

فانتسکوپ : این وسیله توسط« ژوزف پلاکو» بلژیکی درسال 1832 اختراع شد. این وسیله مجموعه ای متوالی ازتصاویر ثابت ومجزا را که مربوط به انجام یک فعالیت خاص مانند پرش، اسب دوانی و..... بودند برروی یک لوح ( دیسک ) شیاردار ثبت می کرد. هنگامی که این لوح در برابر آینه به چرخش در می آمد، درتصور تماشای یک تصویر متحرک را ایجاد می کرد. 

فاین کات : مرحله ی تدوین نهایی که فیلم ، ریتم وآهنگ خودرا می یابد.

فرم روایی : ارتباط اجزاء ساختمان فیلم از طریق یک رشته رویدادهای علت و معلولی که در زمان و مکان مشخص اتفاق می افتند. به عبارت ساده تر ، درفرم روایی، فیلم ازیک رشته رخدادهایی تشکیل شده که ازدل هم برمی آیند وتماشاگر مرتب می خواهد بداند بعد چه می شود. این نوع آثار بیشترین حجم تولیدات سینمایی را به خود اختصاص می دهند و مجموعا وقتی سخن ازفیلم سینمایی است، مراد شکل روایی آن است نه فرمهای دیگر.

فریم : به هرقاب یا کادرفیلم یک فریم می گویند. درواقع هرفریم یک عکس است ودرحرکت پیوسته ی نوار فیلم دردیدگاه نمایش ، توهم حرکت ایجاد می شود.

فلاش بک : ارجاع به گذشته یا پس نگاه ویا بازگشت به گذشته را باقطع نمایش زمان حال روایی فیلم، فلاش بک می گویند. فلاش بک آسان ترین تمهید برای دادن اطلاعات به تماشاگر است و به همین دلیل می تواند به بدترین شکل استفاده شود. اکنون تلاش می شود از این تمهید کمتر وبه طرزی خلاقانه استفاده شود.

فلاش فوروارد : فلاش فوروارد کارکردی عکس فلاش بک دارد. فلاش بک ، ارجاع به گذشته است وفلاش فوروارد قطع زمان حال داستان فیلم وارجاع به آینده است . ازاین تمهید سینمایی به زیبایی در فیلم « به اسبها شلیک می کنند مگرنه ؟» استفاده شده است.

فوکوس : به وضوح تصویری درفیلمبرداری و نیز درنمایش گفته می شوند. به عبارت دیگر، تنظیم فاصله ی کانونی عدسی نسبت به موضوع درطول فیلمبرداری یک صحنه را فوکوس می گویند.

فید این Fade In : آشکار شدن تدریجی تصویر در ابتدای نما. فیداین وفیداوت نوعی نقطه گذاری تصویری است و معمولا گذر زمان را نشان می دهد. استفاده ی ابتکاری واندیشیده از این دو روش، می تواند دربوجود آوردن ریتم کند فیلم موثر باشد.

فید اوت  Fade Out: برعکس فید این. محو تدریجی تصویر که به آهستگی توی سیاهی می رود.

فیلتر : ورقه ی نازکی است که رنگ نور را تغییر می دهد ویا بین رنگ نور وحساسیت فیلم رنگی هماهنگی ایجاد می کند. فیلترها انواع گوناگون وکارکردهای متنوعی دارند.

فیلمبردار : فردی است که باشناخت عمیق خودازتور، رنگ ، لنز دوربین ، ترکیب بندی تصویری و کارکرد متنوع دوربین ، ذهنیت کارگردان رابر روی فیلم ثبت می کند .فیلمبردار میتواند صرفا یک تکنیسین باشد اما فیلمبردار خوب ، می تواند با مهارت و تسلط تکنیکی برابزار و برخورداری ازنیروی خلاقیت واندیشه ، تصاویری زیبا ومتعادل ( در راستای کلیت فیلم) بیافریند.

فیلم بلند داستانی : بنابرتوافق عمومی ، فیلمهایی را گویند که زمان آنها بیش از 75 دقیقه است؛ دربرابر فیلم کوتاه که حداکثر 40 دقیقه وفیلم نیمه بلند که حداکثر 60 دقیقه دارد.

فیلم چندداستانه : فیلمی که ازچندداستان مستقل ودر واقع چند فیلم کوتاه تشکیل شده است اما دارای یک عنصر ارتباطی مضمونی است. فیلم « دستفروش » به کارگردانی مخملباف ازجمله فیلمهای چندداستانه یا اپیزود یک است.

فیلمخانه : محل بایگانی یا آرشیو فیلمها که معمولا نمایشهای ویژه ای را دربرنامه ی خود دارد.

فیلم خبری : قبل از اختراع تلویزیون، به فیلمهای کوتاهی گفته می شد که به مسائل روز می پرداختند وبیشتر « تاویل موضوعی » مفهوم فیلم خبری بودند. پس از اختراع تلویزیون، به فیلمی گفته میشود که مشخصه هایی چون دوربین روی دست ، صدای سر صحنه وحرکت پرشتاب دوربین وسواره هاو...... را دارد وازموقعیت خبری واطلاع رسانی برخوردار است ومعمولا برای تلویزیون ساخته می شود. 

فیلم شناسی : شناخت وتحلیل سینما به مثابه پدیده ای اجتماعی وفرهنگی که دلالتهای خاصی دارد.این رشته علمی بعداز جدی شدن رسانه ی سینما به عنوان رشته خاص درمدارس فیلمسازی تدریس می شود.

فیلم مستند : فیلمی که برداشت از موضوعی واقعی وجاری است . این نوع فیلم درآغاز حرفی برای گفتن نداشته و تدریجا فیلم مستند تبدیل به گونه ای بسیار تاثیر گذار در بین فیلمها گردید.فیلم مستند انواعی دارد مانند: گزارشی، آموزشی ،جنگی و....

فیلمنامه : همان سناریو است ( رجوع کنید به واژه ی سناریو ) درگذشته چیزی نبود که در فیلمسازی جدی گرفته شود اما امروزه در کشورهای صاحب صنعت سینما ، فیلمنامه عنصری مهم تبدیل شده است .حتی برای فیلمهای مستند به ویژه آموزشی فیلمنامه نوشته می شود.

ق : -----

قطع : به عرض نوار فیلم یا نوار ویدیویی که براساس میلی متر گفته می شود . مثلا فیلمهای معمول سینمایی درقطع 35 میلی متری ساخته می شوند. امروزه کم کم فیلمهای قطع 16 و 8 میلی متری ، وی . اچ . اس و بتا ماکس از دور خارج شده ومجموعا نوع دیجیتالی رایج شده است . نوارهای ویدیویی معمولأ براساس سیستم وفرمت ضبط آن عنوان می شود .مانند : وی اچ اس ، مینی دی وی ، بتاکم ،دی وی کم و...

ک : -----

کات  Cut: کات به معنی برش را در واژه ی برش شناختیم ، کات همچنین دستوری است که از صحنه ی فیلمبردار ی ، کارگردان بعد ازبرداشت کامل ازصحنه یا احیانا اگر برداشت مطلوب و منظور وی نباشد صادر می کند وبه معنای توقف کامل فیلمبرداری است . به این معنی که دوربین ، صدا وبازی متوقف می شود تا با هماهنگی دوباره در زمینه ی نور ، صدا ودوربین و بادستور مجدد کارگردان با کلمه اکشن ، دوباره برداشت وبازی آغاز شود.

کادر Frame : قاب تصویر را کادر یافریم می گویند.درسینما درهر ثانیه 24فریم ودر تلویزیون 25 فریم نمایش داده می شود.

کارگردان Director : کارگردان عنصر خلاق ومدیر اصلی خلق فیلم است ومجموعه عوامل فیلم با هدایت وی وظایفشان را با هماهنگی انجام می دهند. مهمترین وظیفه ی کارگردان، انتخاب درست بازیگران، دکوپاژ صحیح وبازی گرفتن درست از بازیگران است.

کپی کار : نسخه ی مثبت و نه چندان با کیفیت فیلم که با تدوین سردستی آن ، تدوینگر، صداگذار ، طراح جلوه های صوتی وتصویر وسایر نیروهای فیلم با آن کار می کنند وحکم یک علامت راهنمارا دارد. همچنین کارگردان وتهیه کننده ازکپی کار برای بازبینی روزانه ی فیلم هم استفاده می کنند.

کلاکت  Clacked: تخته ای است که اطلاعات تصویر مانند نام فیلم ،شماره سکانس ،شماره صحنه ، شماره پلان وشماره برداشت را روی آن مینویسند. و جلوی دوربین نگه می دارند. بعدا در مرحله ی تدوین از اطلاعات نوشته شده برتخته جهت مرتب کردن نماها برحسب سناریو ودرمرحله ی صداگذاری ازصدای تقه کلاکت جهت سیک کردن باند صدا با تصویر استفاده می شود.

کالر بار Color Bar و Bar & Tone : صفحه ای که ستون های رنگی دارد و برای تست رنگ مانیتور استفاده می کنند. وقتی که با صدای سوت همراه باشد Bar&Tone برای تست صدا هم به کار میرود.

کلوین kelvine (درجه رنگ نور) : میزان درجه حرارت رنگ نوررا گویند که ازنام دانشمند معروف « لردکلوین» گرفته شده است. مثلأرنگ نور لامپ 100 وات معمولی با رنگ نور خورشید کاملأ متفاوت است .

کرین : نوعی جرثقیل که دوربین روی آن سوارشده وحرکات عمودی و مورب و پیچیده ای را انجام می دهد.

کنتراست contrast : به مفهوم برجسته نمودن ویا ایجاد اختلاف نوری بین اشیا ویا فضاهای فیلم برای تاثیر گذاری وبالابردن جلوه ی بصری فیلم است. کنتراست درفیلمهای سیاه وسفید ملموس تر است. کنتراست بالا از ویژگیهای فیلمهای اکسپرسیونیستی وفیلمهای سیاه یا نوآر به شمار می آید.

کینه توسکوپ : دستگاه فوق وسیله ی جعبه مانند بزرگی بود که به زمین نصب می شد وفقط یک تماشاگر می توانست با پرداخت پول از دریچه ی ویژه به تماشای تصاویر متحرک درون جعبه بپردازد. این دستگاه که نمونه اولیه ی پروژکتورهای فعلی ( البته بدون صدا ) محسوب می شود، در 31 اگوست 1897 به صورت رسمی ثبت شد.

کینه توگراف : اولین دوربین فیلمبرداری که درسال 1891 توسط ادیسون اختراع شد. دراین دوربین برای نخستین بار، فیلم خام انعطاف پذیر به کار رفت. دراین دوربین ، برخلاف دوربینهای امروزی، حرکت فیلم افقی بود.

گ : -----

گفتار  naration: عبارت است از صدای روی فیلم که گوینده ومنبع آن دیده نمی شود. این تمهید بیشترین استفاده را درفیلمهای مستند دارد.

گفتگو : صحبتهای یک یا چندبازیگر باهم درصحنه را گویند.

ل : -----

لوکشین : لوکشین به محل فیلمبرداری که خارج از استودیو باشد اطلاق میشود. این محل ممکن است داخلی یا خارجی باشد. درگذشته با توجه به سنگینی دوربینهای فیلمبرداری ونیز کنترل بهتر وسریعتر شرایط فیلم ، استودیو حرف اول را میزد. معمولا برای فیلمهای مستند از لوکیشنهای واقعی استفاده می شود. پس از ساخت دوربینهای سبک ، تدریجا فیلمبرداری درموقعیت واقعی رواج یافت.

م : -----

مانیتور  Monitor: تلویزیونی که تصویر خروجی رانشان می دهد.

موشن  Motion: هر نوع حرکت فیلم یا عکس یا نوشته روی صفحه.

مچ کات : عبارت است از اتصال صحنه ی بعدی با صحنه ی قبلی به طوری که باهم جور باشند. درواقع مچ کات برای دستیابی به چنان تداومی از صحنه هاست که تماشاگر احساس پرش نکند.این جوربودن ازطریق وضعیت جهت حرکت وجهت نگاه هنرپیشه ها حاصل می شود. مچ کات درتدوین تداومی ، نقش اساسی دارد ودرصحنه هایی به کار می رود که کنش واحدی را دردونمای مختلف نشان می دهد.

مفاهيم و اصطلاحات در فيلمبرداري و فيلمسازي  قسمت سوم

ملودرام : ملودرام واژه ای با معنای بسیار وسیع و متنوع است که از ترکیب دوکلمه ملودی ودرام ( نمایش ) پدید آمده است . ملودرام را به طور دقیق نمی توان ژانری مستقل محسوب کرد. در ابتدا هرفیلمی که در آن از عنصر موسیقی برای تحریک احساسات استفاده می شد، ملودرام لقب می گرفت.

بعدازمدتی این واژه دچار تغییرات شد وبه هرفیلمی که دارای ابعاد عاطفی بود اطلاق گردید. البته ملودرام گاه دارای پیرنگهای سیاسی یا اجتماعی نیز می گردید. درفیلمهای ملودرام ، تقابل بین قهرمان وضد قهرمان ، خوب وبد، فرشته وشیطان به خوبی به چشم می خورد ودرواقع موتور محرکه این نوع فیلمهاست. از آثار برجسته ملودرام در دوره ی صامت می توان به « تولد یک ملت » ( 1914 ) « ربه کا دختری از مزرعه ی سانی بروک» (1917) اشاره کرد آثاری چون « تقلید زندگی » (1959) ، ازملودرامهای ناطق هستند. این روزها به هرفیلمی که دارای پیرنگهای عاطفی وخانوادگی باشد، ملودرام می گویند.

منشی صحنه کسی است که جزئیات هرنما از قبیل شماره ی سکانس ونما ، لباس و آرایه ی بازیگران ، وضعیت اشیای صحنه ، جهت نگاه وحرکت بازیگران ، موقعیت آنها درصحنه وکلا نقشه ی دقیق هرصحنه با تمام اجزایش را یادداشت می کند تا درتداوم فیلمبرداری که معمولا بر اساس تداوم صحنه های سناریو صورت می گیرد، صحنه های مرتبط به هم به گونه ای درست برداشت شوند وهنگام تدوین مشکلات ارتباط صحنه ها ونماهای تداومی ایجاد نشود.

موسیقی متن : موسیقی ویژه ای که برای فیلم با توجه به مشخصه های مضمونی وساختاری آن توسط آهنگساز نوشته می شود.دراکثرفیلمهای مستند از موسیقی انتخابی استفاده می شود. قبل از دوره ی ناطق ، موسیقی فیلم توسط نوازندگان به صورت زنده وبه شکل بداهه نوازی درسالن سینما نواخته می شد.

مونولوگ : گفتگو باخود که نقطه ی مقابل دیالوگ یعنی گفتگو با یکدیگر است. استفاده از این تمهید آسان ودرعین حال مستلزم تجربه ومهارت است.

موویلا : میزی که روی آن فیلم 35 یا16میلی متری برش وتدوین می شود. این میز دارای صفحه ی نمایشگری است که راشها را نشان می دهد تا متصدی تدوین بتواند براساس آن کارکند. در کارهای ویدیویی ودیجیتالی ، باکس تدوین نامیده میشود.

میزانسن : عبارت است از چیدن عناصر جلوی دوربین فیلمبرداری از قبیل بازیگران وحرکت دوربین. درمیزانسن ، نسبت بازیگرها به یکدیگر ، نسب دوربین به صحنه وبازیگرها مورد توجه شدید کارگردان حرفه ای وخلاق قرار می گیرد وآنها را طوری می چیند که به معنای مورد نظرش دست یابد. به تعبیر منتقدان ، میزانسن تصرف در فضای محسوس ومادی است حال آن که مونتاژ تصرف در زمان است .واژه ی میزانسن از تئاتر گرفته شده است.

میکس کردن Mix : دردوحالت کاربرددارد اول ترکیب چند تصویر باهم ویاانتخاب تصویر نهایی ازسوی کارگردان تلویزیونی که ازسوی چند دوربین به دستگاه میکس می آید ودومی ترکیب باندهای سه گانه وچند گانه گفتگو ی بازیگران، صدای محیط افکت وموسیقی رابا هم به صورت یک باند و صدای واحد می گویند.

 

نئورئالیسم نئورئالیسم معرف نوعی سینمای مردمی است که اوج آن درایتالیاست. درواقع نئورئالیسم درهر کشوری به این معناست که با حفظ اصالت و پایبندی به واقعگرایی ، باید از تمام ظرفیت هنری وتکنیکی یک رسانه ی هنری ، به ویژه سینما بهره گرفت. آغازگران سینمای نئورئالیسم در ایتالیا بزرگانی چون « دیسکا » و « فلینی » بودند.

نگاتیو  negative : فیلم منفی ،در فیلم های عکاسی وسینمایی درحین فیلمبرداری وعکاسی ازاین نوع فیلم استفاده می کنند. 

نما  shot: منظره 

نمای از روی شانه : نمایی که در آن دوربین ازبالای شانه وپشت یکی ازدوطرف گفتگو ، صورت دیگری را نشان می دهد. این نما بیشتردرصحنه های گفتگو به کار می رود.

نمای تعقیبی : نمایی است که همگام با حرکات موضوع ، آن را درکادر می گیرد. به عبارت دیگر سوژه ی فیلمبرداری دراین نما تعقیب می شود.

نمای تمام قد long shot : نمایی است که در آن سرتاپای پیکر در کادر گرفته شود. ممکن است این پیکر جسم یا انسان باشد.

نمای خیلی درشتextrem close up  نمایی که از اجزای یک شی درفاصله ی بسیار نزدیک گرفته میشود، مثل نمای چشم و لب . نمای آغازین فیلم « دیوار » اثر « آلن پارکر » که دوربین از فاصله بسیار نزدیک دست شخصیت اصلی رادرکادر دارد، بهترین نمونه ی نمای خیلی درشت است.

نمای خیلی دور  extrem longe shot: نمایی بسیار دور ازیک موضوع به شکلی که تمام اشیاء پیرامون آن به صورت ریز درکادر مشهود باشد.

نمای دور یا عمومی  longe shot: نمایی که مانند نمای تمام قداست و مقداری از پیرامون آن نیز آشکار است.

نمای دونفره  two shot: نمایی که در آن نیم تنه ی دونفر درکادر باشد.

نمای شلوغ( کرودشات ) نمایی است که پرازجمعیت و ازدحام آدمهاست وبیشتر در فیلمهای حماسی یا تاریخی به کار می رود.

نمای شیشه ای ( گلاس شات ) : گلاس شات یکی ازحقه های سینمایی است . بدین ترتیب که بخشی از صحنه روی شیشه نقاشی می شود وبعد از آن فیلمبرداری می کنند مثلا فیلم پل قدیمی که بخشی از آن تخریب شده وقرار است شکل قبل از خرابی آن ابتدا نشان داده شود، با نقاشی روی شیشه کامل می شود وبعد از آن فیلمبرداری میکنند.

نمای کرین : نمایی که با دوربین روی کرین ( جرثقیل ویژه ) گرفته می شود. به نمای کرین نمای جرثقیلی نیز گفته می شود . 

نمای لایی insert : نمایی درشت ازجزئیات یک شی ء که موقعیت خاصی در روند قصه دارد، مثل کلید، تلفن و...

نمای نزدیک  close up: نمایی درشت ونزدیک از چهره را می گویند.

نمای نقطه نظر : نمایی است که صحنه را ازدیدگاه یا دریچه ی دید یکی ازشخصیتهای فیلم نشان می دهد. نام اختصاری این نما  p.o.vاست.

نمای واکنشی : به نمایی گفته می شود که قبل ازدیده شدن رویداد ، تاثیرات آن را در چهره ورفتار شخصیتهای فیلم می بینیم .

نریشن Narration : صدای گوینده که روی تصاویر مستندپخش می شود و موضوع رو دنبال می کند.

نوراصلی key light : منبع نوری است که حین فیلمبرداری از صحنه ، از آن بهره می گیرند.شدت آن بیشترازبقیه نورهااست وجهت نور صحنه راتعیین می کند.

نورپایین : نوری که از پایین به چهره ی بازیگران به ویژه درفیلمهای ترسناک ، تابانده میشود.

نورپردازی نور پردازی یکی ازاصلی ترین کارهایی است که پیش ازفیلمبرداری انجام میگرد. طراحی نور ، متناسب با نوع صحنه صورت می گیرد و دیدگاه هنری طراح نور با مشارکت فیلمبردار و کار گردان اجرا می شود.

نورپرداز سایه روشن : نور پردازی ویژه ای که تاریکی ونماهای سایه دار درآن برجسته است . این نوع نورپردازی بیشتر درگونه ی فیلم ترسناک وسیاه یا نو آور برای القا ء حس دلهره به کار می رود.

نور تنگستن : نوری است که به وسیله منبع الکتریکی (نورمصنوعی) لامپ تنگستن روشن شود.قرمزی این نوربیشتر است وکلوین آن 3400 می باشد. 

نور روز  day light: نوری است که ازمنبع خورشید مستقیم یاغیرمستقیم به صحنه بتابد.کلوین نور روز 5600 است.

نورپشت back light نوری است که ازبالای صحنه برای جداسازی موضوع ازپس زمینه تابانده میشود.

نورپردازی سه نقطه ای : نورپردازی درفیلمها معمولا ازسه جهت صورت می گیرد: نور پشتی که از پشت موضوع تابانده شده ، نور اصلی ویک نور ضعیف تر برای پوشاندن سایه ها.

نور فرعی fille light : (نورمکمل) نوری است که نسبت به نور اصلی ضعیف است و برای پوشش دادن سایه ها و نیز نقاطی که نور اصلی آنها را پوشش نداده به کار می رود.

نور موجود : نور طبیعی محیط را نور موجود می گویند.

نور موضعی : نوعی نورافکن که ازپشت عدسی نوررا درمحلی متمرکز می کند.

نوفه : معادل فارسی کلمه آمبیانس است که عبارت است از صدای محیط.

و : -----

وایپ Wipe ( جاروکردن) : وایپ به جلوه ای تصویری گفته می شود که طی آن با حرکت خطی مشخصی ، صحنه ی قبلی تدریجا جای خود را به صحنه ی بعدی می دهد. وایپ از شیوه های قدیمی نقطه گذاری سینمایی است وامروزه کمتر از آن استفاده می شود.

وله : تصاویر میان برنامه که با موسیقی همراه است و معمولاً برای جداکردن بخشها یک برنامه ترکیبی وایجاد تنفس اجرامی شود واز 30 ثانیه بیشتر نمی با شد.

وضوح focus : منظوروضوح تصویراست ونقطه مقابل تارمی باشد.وضوح تصویراز طریق حلقه روی لنز تنظیم می شود. دردوربینهای غیرحرفه ای تنظیم وضوح به صورتهای دستی واتوماتیک تنظیم می شود.

ویزور (منظره یاب) : همان عدسی چشمی می باشد ودردوربینهای امروزی دیجیتالی علاوه برویزور صفحه مانیتور نیزجهت راحتی کار تعبیه شده است.

ه : ----

هنری : صفتی است برای آثار یا بازیگران شاخصی که برگزیده و گزیده کارند. مشخصه اصلی آنها اندیشه ورزی و اندیشه سازی است. آثاری چون « هامون ، گاو ،باشوغریبه کوچک و...» 

ی : -----

یک پارچگی : بیانگر میزان ودرجه ی ارتباط عناصر واجزاء مختلف فیلم است که درخدمت بیان موضوع است وتاثیرگذاری بیشتراست.

پدیده‌شناسی «تئاتر» و «نمایش»

هدف از سنتِ پدیده‌شناسی در فلسفه، روشی معرفت‌شناختی، در جهت ارایه‌ تعریف درباره‌ پدیدهایی است که به صورت شهودی یا خردی، محل پرسش و سنجش اند. اما من در این مقاله چندان پدیده‌شناسیِ کلاسیک را، که به شیوه‌ شهودی یا خردی مترصد توسعه‌ تعریفی محض است، مد نظر قرار ندادم. هرچند پیش‌تر در مقاله‌ای2 از شیوه‌ کلاسیک هوسرلی3 کام‌ جستم که انصافا تجربه‌ای رضایت بخش به دست داد. باری، در این جستار، گزاره‌ محبوب من رسیدن به جهان‌شناسی و ماهیت قیاسی این دو پدیده است. از این رو به مقایسه‌ ماهوی و ساختاری این دو پدیده می‌پردازم. «نمایش» در تعریف عام خود می‌تواند «تئاتر» را به عنوان سنتی فرهنگی، که خاستگاه آن در نگاه عموم پژوهندگان به یونان لوگوسی باز می‌گردد، جای دهد. شاید زبانه‌ این اختلافات در فن شعر ارسطو ریشه دارد، چون هم ‌اوست که تعریفی مدقن و نهایی از نمایش ارائه نکرده، در حالی‌که با وسواس و ظرافت به تئاتر پرداخته است. «تراژدی تقلید است از کار و کرداری شگرف و تمام، دارای درازی و اندازه‌ معین، [...] و از احوال و اطوار مردمان بزرگ و جدی انجام می‌شود [...] و کمدی تقلید است از اطوار و اخلاق زشت، نه اینکه بدترین صفات انسان باشد، بلکه فقط تقلید اطوار شرم‌آوری است که موجب ریشخند و استهزا می‌شود»4. فارغ از نکات موجود در این تعاریف، که دلالت بر ساختار ماهوی تراژدی و کمدی دارد، شباهت اساسی تراژدی و کمدی - که گونه‌های اساسی تئاترند- با نمایش در عملِ تقلید5 است. تقلید، عنصری است مهم که از دیدگاه ارسطو نه تنها در شعر دراماتیک، بلکه در اشعار اپیک (حماسی) و لیریک (تغزلی) نیز دیده می‌شود. به‌طوری‌که انگار تمام هنرها از چشمه‌ عمل تقلید گسترده شده‌اند. از این بگذریم که نظریات هنر معاصر به جای تقلید، تجسم و تخیل را پیشنهاد کرده‌اند، در هنرهای نمایشی به قدر مسلم، اهمیت اصالت تقلید از هر چیز دیگر بیش‌تر جلوه می‌کند. اما تفاوتی که در این دو پدیده از دوران کلاسیک لوگوسی یونان تاکنون مد نظر قرار داشته، شیوه و ماهیت همین عنصر تقلید است. به‌طوری‌که تقلید در تئاتر بر اساس عمل، دیالوگ و کنش استوار است، در حالی‌که در نمایش، تقلید به مثابه و با ابزار نقل و روایت خود را نشان می‌دهد. چنان که ارسطو آثار حماسی هومر را گونه‌ای شایسته‌ و نزدیک به درام (نمایش) می‌داند: «هومر[...] آثار خویش را قوت و تاثیری از آن‌گونه که شیاسته‌ درام است می‌بخشد»6 و در جایی دیگر اشاره می‌کند که اشعار تراژیک، نباید به شکل اشعار حماسی به شیوه‌ نقل و روایت بیان شود: «اما حماسه، مشابهتی که با تراژدی دارد، فقط در این است که آن نیز یک نوع تقلید به شمار می‌آید [...] لیکن اختلاف آن با تراژدی از این باب است که همواره وزن واحدی7 دارد و شیوه بیان آن نیز بر خلاف تراژدی نقل و روایت است.»8 پس تعاریف پیش‌رو این اصل پراهمیت بر می‌آید که آنچه میان اشعار تئاتری و اشعار حماسی تفاوت برقرار می‌کند، لحن تقلید است، که در اشعار (آثار ادبی) حماسی، همواره وزن واحدی را دنبال می‌کند تا یکدست و یک‌زنگ، ساختار روایی خود را توسعه دهد؛ در حالی که آثار دراماتیک، باید برای آفریدن موقعیت‌های متجسم، پیاپی لحن خود را تغییر دهند. این آهنگ تغییر لحن را از لحاظ ادبی می‌توان دیالوگ نامید، که ضرورت متن غیرروایی است. دیالوگ که شامل یک تز از گویش‌ور و یک آنتی‌تز از گوش‌ور است، در تماشاچی سنتز را به وجود می‌آورد. 9  این درحالی است که ساختار روایی تنها رسانه‌ای است برای بیان سنتز یا هدف به مخاطب. از این رو است که ساختار تئاتر با ضرورت زبانی دیالوگی، توسعه‌دهنده و مترصد ایجاد و نه انتقال صرف سنتز جویده‌شده به مخاطب است. اهمیت دیالوگ نه به عنوان متنی شامل گفت‌وشنود، 10 بلکه منظور ایجاد یک ساختار ادبی – زبانی مبتنی بر دیالکتیک تعریف می‌شود. این هم آن چیزی است که ساختار روایی از آن فارغ است. شایان تذکر است که صرف تولید متن با ساختاری از گفت‌وگو، نمی‌توان ادعای خلق متن دراماتیک را داشت، زیرا چه نمایش‌هایی که با ساختار گفت‌وشنود به جای گره‌افکنی و گره‌گشایی تنها همچون متون حماسی (اپیک)  داستانی را روایت می‌کنند. یکی از نمونه‌های مهم این نمایش‌ها مجالس شبیه یا تعزیه است. در این نمونه از نمایش‌ها بازیگران نمایش، مشغول روایت مصائبی می‌شوند که بر اولیای دین گذشته است. فارغ از مباحث پیچیده‌ کلاسیک می‌توان تفاوت ماهوی و ساختاری این دو پدیده نمایشی را در فهرستی بر شمرد.
فهرست تفاوت‌های ماهوی
تئاتر                    
شکل (پیوسته، بسته)            
طرح (plot)                
استراتژی                
پایگان (تروپی)                
ایده‌ هنری/ اثر پایان یافته            
تمرین و چیرگی                
فاصله                    
تمرکز                    
ژانر / مرز                
اتصال                    
گزینش                    
زبان جهانی                
فیزیک                    
ارشادگری                
انتظار                    
نصیحت                    
لوگوس        
نمایش
پاد شکل (ناپیوسته، باز)
تصادف
الهام
هرج‌ومرج (آنتروپی)
فرآیند خلق/ اجرا/ هنر وقوعی و در جریان
بداهه و موقعیت
مشارکت
تفرق
فرامتن / بینامتن
انفصال
آمیزش
زبان بومی
متافیزیک
درمانگری
تقدیر
تعاون
میتوس
فهرست تفاوت‌های ساختاری
تئاتر                                
هدف آن نمایش واقعیت ملموس و تجربی است            
بر پایه‌ اندیشه فلسفی استوار است                    
معمولاً بر مضامین انسانی و اجتماعی دلالت دارد            
اجرای آن مداوم و همیشگی است                    
غالبا در تالارهای تئاتر اجرا می شود                
به صحنه پردازی، نور و وسایل فنی نیازمند است            
متکی بر اعمال و گفتار مشخص و معین است            
حرکات، گفتار و مفهوم در آن نقش مهمی دارند            
از ماجراهای پیچیده برخوردار است                
متکی بر متن نمایشی از پیش نوشته شده  است*            
متن آن دارای ارزشهای ادبی است                
از زبان خاص ادبی و گاهی منظوم بهره می‌گیرد            
شخصیتهای تئاتر از ویژگیهای عمیق                
روان شناختی و جامعه شناختی برخوردارند                
بازیگران آن قادر به ایفای نقش‌های متفاوتی اند            
متکی بر خلاقیت و نوآوری بازیگر است                
تماشاگرانش ناظری منفعل و بی‌طرف اند                
تماشاگرانش معمولاً نخبگان یا روشنفکران اند    
نمایش
ذات و ماهیت پدیده ها را نمایش می دهد
از اندیشه‌ آئینی و شکارگری نشئت گرفته است
بر مضامین افسانه‌ای، اساطیری و دینی متکی است
اجرای آن مناسبتی (موسمی) است
در هر مکان و فضایی قابل اجراست
می تواند بدون صحنه آرایی و دکور اجرا شود
بر بداهه گویی و بداهه پردازی استوار است
ایما، حرکات موزون و آواز در آن نقش مهمی دارد
از خط داستانی و روایتی ساده برخوردار است
فاقد متن نمایشی از پیش موجود است*
متن آن متکی بر ارزش های صرفاً اجرایی است
از زبان عامیانه و ساده بهره میگیرد
شخصیتهای نمایش فاقد پیچیدگیهای
روان شناختی و جامعه شناختی است
اجراگران آن در ایفای نقش‌های خاص مهارت دارند
متکی بر مهارت صوتی و بدنی اجراگر اند
تماشاگرانش فعالانه در اجرا مشارکت میکنند
 تماشاگرانش معمولاً از طبقات عامه‌ مردم اند

 

باید دانست که واژه‌ تئاتر نه تنها فرنگی نیست، بلکه جنبه فرازبانی و فرافرهنگی خودش را در جهان گسترده و معرفی کرده است. از این رو آنچه برای اجرای صحنه، نوشته می‌شود را می‌توان «تئاترنوشت» نام نهاد و از آن مشتق اسم فاعل نیز با عنوان «تئاترنویس» گرفت

پس با بررسی مفصلی که صورت گرفت، احتمالا روشن شده است که تئاتر و نمایش با هم تفاوت اساسی و بنیادی دارند و به لحاظ علمی و دستوری نمی‌توان این دو را یکی دانست. هرچند که با تدابیری، تئاتر معاصر توانسته از نظر اجرا این دو پدیده را نزدیک کند، اما از لحاظ دانش کلاسیک ادبیات نمایشی با یکدیگر فرق اساسی دارند؛ چنانکه در جدول بالا دیدید، متن نمایشی از پیش نوشته شده با ساختاری مبتنی بر دیالوگ و نه روایت، شاخصه‌ متمایزکننده‌ این دو رسانه‌ نمایشی است. حال آیا جای وسواس و نکته‌سنجی بر سر واژه‌ «نمایشنامه» نمی‌ماند؟ آیا نباید این واژه که دلالتگر متن از پیش‌نوشته برای تئاتر است، از این خانواده‌ واژگانی تئاتر مشتق شود یا حداقل خودش را از هم‌خانوادگی با جهان واژگانی نمایش برهاند؟
نمایشنامه، یک لفظ اشتباهِ تام:
اینک که تفاوت‌های نمایش و تئاتر به لحاظ جهان‌شناختی، ماهیت و پدیده‌شناختی روشن است، کافی استت برای لفظ دلالتگر، بر متنی که تئاتر از آن برآفریده می‌شود، کلمه‌ای از خانواده‌‌ واژگانی تئاتر ساخته شود. اما مسئله با مشتق کردن واژه‌ «تئاتر» و «نامه» و برساخت واژه‌ «تئاترنامه» حل نمی‌شود. چون «نامه» در زبان فارسی برای دلالت بر متونی اتخاذ شده که ماهیت روایی و حماسی دارند و این دیگر چیزی است که ما قصد رهیدن از آن را در تئاتر داشتیم.
نامه، از نظر ماهوی، دلالتگر متونی است که به روایت شخصیتی، واقعه‌ای، سفری، موقعیتی و... می‌پردازد وو احتمالا چه منظوم و چه منثور به قول ارسطو «همواره از وزن واحدی» برخوردار است.
مهم ترین مشتق این واژه شاهنامه است که فارغ از شاهنامه‌ مشهور فردوسی، هر چه شاهنامه در ادبیاتت فارسی به چشم می‌آید، نقل و روایت داستان‌های حماسی یا اپیک است. دیگر آنکه نامه به همراه سفر در فارسی، منابعی را زیر عنوان «سفرنامه» شامل می‌شود که آن‌ها هم  روایت داستان‌ها و تجربیاتی است که شخصی از سفرش نقل می‌کند. مناجات‌نامه خواجه عبدالله انصاری، سفرنامه‌ ناصر خسرو، شاهنامه‌ فردوسی، قابوس‌نامه‌ عنصرالمعالی و... همگی آثاری در ادبیات فارسی اند که به شیوه‌ حماسی یا روایی داستان‌ها را نقل می‌کنند و طبیعتا از کنش و همچنین ساختار دیالکتیکی دیالوگ بی‌بهره‌اند.
ارسطو درباره‌ آثار حماسی خاصه هومر می‌نویسد: «[...] شاعر در عین آنکه موضوع واحدی را با ابزار واحد وو مشابه تقلید می‌کند، ممکن است آن را به صورت روایت از زبان دیگری11نقل کند، چنان‌که هومر کرده است. یا آنکه از زبان خود گوید12 و بی‌مداخله‌ شخص راوی آن را نقل کند و یا ممکن است تمام اشخاص [و حالات] داستان را در حین حرکت و در حال عمل تصویر نماید»13 از این رو نامه در فارسی برای متونی استفاده شده است که ارسطو از آن‌ها به عنوان اثر حماسی (اپیک) یاد می‌کند. پس ماهیت روایی این واژه نیز نمی‌تواند مشتقی صحیح برای متون ادبیات دراماتیک باشد. از این رو هم در مورد نمایشنامه و هم در مورد فیلمنامه این پسوند نه تنها نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند، بلکه خلط‌آفرین است.
تئاترنوشت، واژه‌ای برای متن تئاتر:
با توجه به دلایل مفصلی که بر نواقص واژه‌ «نمایشنامه» وارد آوردم، شاید اینک نیاز به واژه‌ای جایگزین، که از هرر حیث بتوان جای واژه‌ مرده‌ نمایشنامه را پر کند، خالی به نظر برسد. از این رو ‌باید بهترین واژه را برای این پدیده بازشناخت و معرفی کرد. از آنجا که تئاتر خود می‌تواند به اندازه‌ کافی واژه‌ای غنی و فرازبانی باشد، تمام بار مشتقات جهان واژگانی این خرده فرهنگ را تحمل می‌کند. تئاتر، که توامان معنی ساختمان تئاتر، سالن اجتماعات، پدیده‌ فرهنگی تئاتر به عنوان یک هنر و... را تحمل می‌کند، بهترین واژه برای توضیح این پدیده است. حال آنکه باید دانست که واژه‌ تئاتر نه تنها فرنگی نیست، بلکه جنبه فرازبانی و فرافرهنگی خودش را در جهان گسترده و معرفی کرده است. از این رو آنچه برای اجرای صحنه، نوشته می‌شود را می‌توان «تئاترنوشت» نام نهاد و از آن مشتق اسم فاعل نیز با عنوان «تئاترنویس» گرفت.
گزاره‌ پسین:
زیرساخت‌های معنی‌دار زبانی در انتقال لب و جان مفاهیم علمی و تجربی بسیار پراهمیت اند. به همین دلیلل واژه‌سازی برای بیان مفاهیم، یک سنت فرهنگیِ ریشه‌دار است. مورخانِ فلسفه، پیشرفت ماهوی فلسفه‌ آلمانی را در ظرفیت‌های زبان این کشور می‌دانند. به‌طوری که نیچه، هایدگر، کانت و... هرگز مجبور به یافتن واژه‌ای برای بیان اندیشه‌ها و مفاهیم خردی و شهودی خود نداشتند، بلکه برای بیان نظریات خود واژه‌ای بر‌می‌آفریدند.
حال ‌آنکه شاید زبان فارسی، دارای این ظرفیت نباشد، هرچند که رهیافت‌های عامیانه‌ معاصر در زبان فارسی،، امید پویایی زبانمان را می‌دهد، با این وجود باید در ساخت علمی واژگان خاصه در مباحث علوم انسانی بر اشکال صوری واژگان و ساختارهای واجی آن‌ها نیز دقت شود تا کدورت مفاهیم و پیچیدگی‌ها کاهش یابد.
از این رو امیدوارم، موضوع پیش‌رو محل بحث گردد. نتیجه‌ برآمده، قطعا، سلامت علمی خواهد داشت.
منابع:
ارسطو، فن شعر، ترجمه عبدالحسین رزین‌کوب، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1387
شهاب پازکی، نمایش در ایران، تهران، انتشارات دانشگاه پیام‌نور، 1389
پیام یزدانجو، به سوی پسامدرن، پساساختارگرایی در مطالعات ادبی، تهران، انتشارات مرکز، 1386
پیام یزدانجو، ادبیات پسامدرن،گزارش، نگرش، نقادی، تهران، انتشارات مرکز، 1386
ادموند هوسرل، ایده‌ پدیده‌شناسی، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1386  
رامان سلدن، پیتر ویدوسون، راهنمای نظریه‌ ادبی معاصر، ترجمه عباس مخبر، تهران، انتشارات طرح نو، 1384
سعیدرضا خوش‌شانس، تئاتر دیده‌باخته، آسیب‌شناسی دیده‌باختگی در تئاتر، تهران، تارنمای ایران‌تئاتر، 1391
پاورقه ها
1. Happening  
2. خوش‌شانس، سعیدرضا. آسیب‌شناسی تئاتر دیده‌باخته. تارنمای ایران‌تئاتر. 1391.
3. Edmund Hosler
4. ارسطو. فن شعر. ترجمه‌ عبدالحسین زرین‌کوب. انتشارات امیرکبیر. تهران. 1387. صص 121- 120
5. Imitation
6. ارسطو. فن شعر. ترجمه‌ عبدالحسین زرین‌کوب. انتشارات امیرکبیر. تهران. 1369. ص 118
7. شعر روایی (حماسی) به دلیل عدم حضور موقعیت‌های دراماتیک و ساختار کنش و تنش – که ضرورتت ساختار دراماتیک است- همواره از وزن واحدی برخوردار است. اما اشعار دراماتیک که ایجاد کننده‌ موقیعت‌های کنش‌مند و تنش‌زاست، نیازمند تغیر همیشگی اوزان عروضی است. این تغییر آهنگ، چیزی است که در کارگردانی تئاتر می‌توان آن را ریتم نامید. افت و خیر و ضربان، ادبی پی‌رنگ که در اجرا به جلوه‌ دیده آراسته می‌شود.
8. ارسطو. فن شعر. ترجمه‌ عبدالحسین زرین‌کوب. انتشارات امیرکبیر. تهران. 1369. ص 121
9. از این رو شاید تعریف اریک بنتلی منتقد آمریکایی از تئاتر تقویم یابد. بنتلی تئاتر را چنین تعریف می‌کند: «تئاترر یعنی: الف (بازیگر) در نقش ب (شخصیت) در حالی که ج (تماشای) آن را تماشا می‌کند»
10. یکی از بزرگ ترین خیانت‌ها به دانشِ تئاتر علمی، ترجمه‌ واژه‌ دیالوگ (Dialogue) به «گفت ‌وگو» یاا «گفت‌وشنود» است.
11. امروزه در رمان‌نویسی به این مدل، راوی سوم‌شخص می‌گویند.
12. امروزه در رمان‌نویسی به این مدل، دانای کل یا راوی اول‌شخص می‌گویند.
13. ارسطو. فن شعر. ترجمه‌ عبدالحسین زرین‌کوب. تهران. انتشارات امیرکبیر. 1387. صص 117-  116

 

درام ، تراژدي و ملودرام

درام
1.
به هنر بازنمايي يا بازنمودي از يك واقعه توسط بازيگران در صحنه و در برابر تماشاگران و يا به ديگر سخن به مجموعه‌اي كه از هرگونه نمايش تئاتري مايه گرفته باشد، درام مي‌گويند.
2. نوشتاري براي نشان دادن يك واقعه در صحنه نمايش.
3. نمايشنامه‌اي كمدي و يا تراژدي كه بخواهد يك ماجراي احساسي را به جد و عاري از ماجراهاي تخيلي به معرض تماشا بگذارد.
4. درام نزاع، ستيزه‌جويي، نگراني، اضطراب و تنش، شدت احساساتِ شخصيت‌هايِ يك واقعه را براي تماشاگران به تماشا مي‌گذارد، به گونه‌اي كه آن‌ها چنين كيفياتي را در خود حس كنند.
باري، درام به‌عنوان ادبيات در زمان‌هاي پيشين توسط كسي كه آن را به رشته تحرير درمي‌آورد، ارائه مي‌گشت. بازيگران حرف‌هاي نويسندة درام را از بر مي‌كردند و بر طبق سليقه و خواست تهيه‌كننده‌اش بر زبان مي‌آوردند. ازاين‌رو، تحت همين شرايط نوشته نويسنده غالباً از يك متن تجاوز نمي‌كرد. اما چاپ و انتشار نمايشنامه‌ها از قرن شانزده آغاز گشت.
وقتي بن جانسن1 (1572 ـ 1637)، درام‌نويس انگليسي، نمايشنامه‌هاي خود را انتشار داد، در ميان ديگر نمايشنامه‌نويسان هم‌عصر خود شكوفايي ويژه‌اي به دست آورد و آثارش جنبه ادبي به خود گرفت.
در قرن هجده اين‌گونه آثار نمايشي را به‌عنوان رمان پذيرا گشتند و موّرخان، درام را فرمي مهم از ادبيات به شمار آوردند كه شكسپير يكي از همين موّرخان بود كه به‌عنوان نويسنده تئاتر اليزابتي شهرت فراواني كسب كرد. به عبارت ديگر تئاتر در قرن هجده ادبياتي به شمار آمد كه خوانندگان بسياري را به خود جلب كرد.

انواع درام
1. درام پنداشت‌ها يا برنهاد2
ميان نمايشنامه برنهاد و نمايشنامه‌هاي مسائل فرق چنداني وجود ندارد. احتمالاً يكي مي‌گويد نمايشنامه مسائل، مشكلات زندگي را مطرح مي‌كند و نمايشنامه برنهاد به آن‌ها پاسخ مي‌دهد.
2. درام احساسي3
انفراداً و يا جمعاً نمايشنامه‌هايي به‌شمار مي‌آيند كه نشان مي‌دهند طبيعت و نهاد آدمي بر اثر كششي از احساس به كمال خواهد رسيد. درام احساسي در قرن هجده رواج بسيار يافت.
3. درام آموزشگاهي4
مدرسه، غالباً به تئاتر حرفه‌‌اي توجه ويژه‌اي مبذول مي‌دارد كه در آن به تعليم بازيگري مي‌پردازد و گاه به آن آموزشگاه يا مدرسه هنر دراماتيك نيز مي‌گويند. درام شعري5 شعري به گونه درام است.
4. رسيتال دراماتيك
نمايشي همگاني است كه توسط يك يا چند بازيگر كه قطعه‌اي از نمايش يا طرحي دراماتيك را از بر مي‌خواند كه معمولاً بدون صحنه‌پردازي و يا موسيقي است.
5. درام معكوس6
مطلبي در طرح كه در آن شرح و بسطي به ميان مي‌آيد و انتظار تماشاگر را دربارة نتيجه و حاصل عمل تغيير مي‌دهد، همانند تغييري در شادماني و يا غم و اندوه.
6. درام رومانس7
نمايشنامه‌اي رمانتيك يا عاشقانه،8 نمايشنامه‌اي عاشقانه با اشارات تلويحي و جدّي كه احساسات تماشاگر را برمي‌انگيزاند و گاه به آن فانتزي نيز مي‌گويند (به‌ويژه در قرن هفدهم).
7. درام دلهره يا اضطراب‌آور9
نمايشي كه تماشاگر را به هول و ولا وامي‌دارد و بحراني پديد مي‌آورد كه او را به يك حالت فرعي سوق مي‌دهد.
8. درام كارآگاهي10
درامِ كارآگاهي، آموزشي نظري و علمي است كه در مدرسه، تئاتر و يا دانشگاه به دانش‌پژوهان مي‌دهند. اما از قرن هجده به بعد درام ادبياتي به شمار مي‌آيد كه مي‌بايد آن را خواند و يا به نمايش گذاشت.
در واقع درام به دو نوع اصلي ارائه گشت:
تراژدي
تراژدي نمايشنامه‌اي است كه به حوادث غم‌آور گره مي‌خورد و با پاياني ناشاد به اتمام مي‌رسد. براي نمايش غم و اندوه طرق مختلفي وجود دارد.
تراژدي يوناني
يكي از فرم‌هاي اوليه تراژدي است كه با شكوهي شاعرانه و عميق عرضه مي‌شود. كلمه تراژدي بر طبق گفته ارسطو به معناي فن شاعري11 آمده است كه ديونيسوس12 الهه شراب را تجسم مي‌بخشد كه مورد تكريم قرار مي‌گيرد. اين تكريم‌ها با يك كُر (آواز جمعي) شامل پنجاه صدا با نام ديتي راموس13 به گونه آواز يا چانت14 ارائه مي‌گشت و حوادث گذشته تاريخي را در معرض ديد مي‌نهاد و در اين راستا قدرت خدايان و بلاهت غرور بشري را به تماشاگران القا مي‌كرد.
رفته‌رفته بازيگران اين افسانه‌ها را به‌عنوان قدرت الهي بازشناختند كه غالباً به گونه نمايش مذهبي و اصول اخلاقي به صحنه مي‌رفتند.
تراژدي‌ها معمولاً به گونه تريولژي به رشته تحرير درمي‌آمدند كه شامل سه بخش يا اثر است كه هركدام واحدي مستقل به شمار مي‌آيد. اورسيتا15، از آشيلوس16، شامل آگاممون17 و كوئه فوري18 و اومنديندس19 از آن جمله‌اند.
تأثير و نفوذ تراژدي يوناني بر تراژدي مسيحي در كل از حد معمول بيشتر است، اما گروهي از درام‌نويسان نامدار قرن هفده و هجده تكنيكي چون كُر و سه واحد آزاد را از يوناني‌ها تقليد كردند. اين درام‌نويسان عبارت بودند از ژان راسين20 (1639 ـ 1699)، پير كورني21 (1606 ـ 1684)، درام‌نويس فرانسوي، و اديسن22 انگليسي كه به آنان درام‌نويسان كلاسيك مي‌گفتند.
آداب و آداب‌داني23 بدين معناست كه يك شخصيت درام مي‌بايد بر طبق شأن و مقام خود عمل كند. مثلاً يك شهريار نبايد آدمي عامي و عاري از نزاكت باشد و شراب بنوشد. به هر صورت اين سه بخش (تريولژي) از درام وحدتي از زمان و مكان باشد.
يك نمايشنامه كه در آن وحدت زمان محفوظ نگاه داشته مي‌شود نبايد همان وقايع را با چند عمل به معرض نمايش بگذارد و حوادث واقعي را نشان بدهد. و در كل وحدت مكان بدين معناست كه بازيگران در سرتاسر نمايش بايد همان صحنه را به كار گيرند، يا دستِ‌كم همان شهر را و اما وحدت عمل آن است كه همه‌چيز در نمايش مي‌بايد مستقيماً مربوط به مركز داستان باشد و فاقد طرح اصلي، و طرح فرعي از آن زدوده گردد.
در واقع تراژدي‌نويسان يوناني اين قواعد را مراعات نمي‌كردند؛ چرا كه به‌درستي از مفهوم اصول شعري ارسطو بي‌اطلاع بودند.

انواع تراژدي
1. تراژدي يوناني تراژدي يوناني كه مستقيم و غيرمستقيم بر درام تأثير نهاد مثلاً نمايشنامه «الكترا سوگوار مي‌شود»، اثر يوجين اونيل24 عمداً اين تأثير را انعكاس مي‌دهد.
«الكترا» در اصل نمايشي مدرن از اورستيا25 آشيل است كه اگرچه به نثر نوشته شده لحن و نواي آثار يوناني دارد را و تكنيك‌هاي صحنه يوناني را با مهارت در آن مي‌گنجاند.
2. تراژدي انتقام‌جويي26 و تراژدي خون.
درام‌نويسان اليزابتي، تراژدي‌هاي لاتين را بهتر از تراژدي‌هاي يونان مي‌شناختند. مردم زبان لاتين را در تمام قرون ميانه تكلم مي‌كردند، درحالي‌كه زبان يوناني را تا زمان رنسانس بازنمي‌شناختند.
تنها تراژدي‌نويس رومي ستكا27 (قرن چهاردهم پيش از ميلاد و شصت و پنج سال پس از ميلاد) بود كه درام‌هايش از انتقام سخن به ميان مي‌آورد. ميزان مرگ در اين تراژدي‌ها آن‌قدر زياد بود كه بر آن تراژدي خون28 نام نهادند.
قهرمان تراژديِ انتقام، حقِ خود مي‌داند كه انتقام بگيرد. اين‌گونه نمايش‌ها ارواح، مرگ‌هاي خونبار را در خود و با قالبي درخور كه احتمالاً به مرگ خود قهرمان يا منتقم نيز مي‌انجامد، مي‌گنجاند.
از اين تعاريف درمي‌يابيم كه هملت29، اثر شكسپير، جزء اين گروه از نمايش‌هاست. هملت، شاهزاده دانمارك، درمي‌يابد كه كلوديوس30، عمويش، پدر او را كشته، با مادرش ازدواج كرده و به تخت و تاج دست يافته است. روح پدر بر هملت ظاهر مي‌شود و از او مي‌خواهد كه انتقامش را از برادرش بستاند. پس از چندي كنجكاوي هملت كلوديوس را مي‌كشد. اما اكنون از اين نوع تراژدي‌ها به‌ندرت به صحنه مي‌آيد.
3. تراژدي خانوادگي31
نوعي تراژدي كه زندگي خانوادگي مردم را به تصوير مي‌كشد. نمايشنامه‌هاي اوليه اين گونه تراژدي‌ها، تراژدي اليزابتي بودند. مثلاً در نمايشنامه «آردن اورشم»32 يك تراژدي رئاليستي به نثر كه زماني آن را به شكسپير نسبت مي‌دادند. زندگي بازرگاني در معرض ديد گذاشته مي‌شود كه رابطه آليس33، همسرش، را با فاسقي به نام آردن برملا مي‌دارد كه سرانجام به مرگ آردن مي‌انجامد و شباهت به نمايشنامه «آگاممنون» دارد. اما شخصيت‌هاي آن آدم‌هاي بزرگي چون شهرياران و ملكه‌ها نيستند، بلكه آدم‌هايي به شمار مي‌آيند كه تماشاگران زمان اليزابت آن‌ها را مي‌شناختند.
تراژدي‌نويسان جديد يا مدرن از هنريك ايبسن گرفته تا آرتور ميلر بيشتر مديون اين گونه‌ نمايشنامه‌نويسان بودند. اما منتقدان بر اين باورند كه تراژدي‌ها نمايشنامه‌هاي بزرگي به شمار مي‌آيند.
«در كل تراژدي نوعي از درام به شمار مي‌آيد كه غالباً پاياني ناشاد داشته باشد، حتي اگر قهرمان يا شخصيت اصلي از ميان نرود.»

دربارة برخي از تراژدي‌هاي قرن بيستم
1. ماريانا پينه‌دا
34 از فدريگو گارسيالوركا35، (1898 ـ 1936)، شاعر و درام‌نويس اسپانيايي.
در اين نمايش از اعمال قهرمانانه بيوه‌زني سخن به ميان مي‌آيد كه آزادي و قانون‌شكنيرا مدنظر دارد و تسهيلاتي پديد مي‌آورد تا از چنگ قانون بگريزد. اما به ‌دليل آنكه پرچمي به نشانه آزادي دوخته است، توسط نيروي انتظامي گرفتار مي‌شود. به او مي‌گويند اگر نام‌ هواداران قانون‌شكن خود را فاش نكند، به دار آويخته خواهد شد. اما ماريانا از بروز دادن نام هواداران خود ابا مي‌كند و بر باور خود اصرار مي‌ورزد، ازاين‌رو، ديگر خيلي دير شده است كه از چنگ قانون بگريزد و ناگزير محكوم به مرگ مي‌شود.
2. مگس‌ها36
از ژان پل سارتر37 (1905 ـ 1980)، داستان‌پرداز، فيلسوف و درام‌نويس فرانسوي.
سارتر، افسانه كهن و باستاني يوناني اورستس38 را به گونه‌اي مدرن بازمي‌گويد. با اين تفاوت كه وقتي اورستس پس از تبعيد به زادگاهش بازمي‌گردد در كاخ خود با مشكلات و هرج و مرج ويژه‌اي رودررو مي‌گردد. پادشاه، پدرش، كشته شده و مادرش با قاتل شوي خود ازدواج كرده است.
سارتر در اين قالب نمادهايي از يك اخلاق جسورانه عرضه مي‌دارد. به شخصيت‌هاي نمايش اورستس كهن، جامه‌اي مدرن مي‌پوشاند و تأثير صحنه‌هاي نمايش را با اثاثه تئاتري غيرقابل مقايسه با اثر قبلي فزوني مي‌دهد.
3.‌ سايه يك آدمكش 39
از شون اوكيسي40، درام‌نويس ايرلندي (1880 ـ 1964)،
دونالد داورن41 و سيوماس شيلدز42 در اتاقي اجاره‌اي همخانه شده‌اند. بي هيچ دليل ويژه‌اي همسايگان دونالد را چون آدمكشي در نظر مي‌آورند كه در حزب دولت جمهوري صاحب مقامي است. اما او صرفاً شاعري رؤيايي است كه از رمز و راز دوروبر خود لذت مي‌برد. يكي از جمهوري خواهان به سراغ آنان مي‌آيد و توبره‌اي مي‌دهد كه در آن بمب‌هايي جاي گرفته‌اند. وقتي دو نفر از جمله و ميني پاول 43 به خانه يورش مي‌آورند، دوست او توبره‌هاي حامل بمب‌ها را به اتاق خود مي‌برد به گمان اينكه آنان به سراغ او و توبره نخواهند آمد. امّا كار او برملا مي‌شود.
4. اميد بزرگ سپيد44، از هوارد سكلر45
نمايشنامه اميد بزرگ سپيد كه برنده جايزه پوليتزر و جايزه منتقدان و جايزه آنتوانت پري46 را از آن خود ساخته است، اثر عظيم و پايايي است كه بايد درباره‌اش به حرف‌هاي منتقدان رجوع كنيم:
«يك اثر بزرگ با يك قهرمان تراژيك كه فريب مي‌خورد، تنزل مقام پيدا مي‌كند و سرانجام ددمنشانه تازيانه مي‌خورد.
هوارد سكلر از اين قهرمان شخصيتي بر اساس نخستين سياه ديرگرا و سرسخت در دنيا آفريده است.
جك جانسن47 نمادي از آرمان سياهان است و تماشاگران سپيد ملزم‌‌اند كه خطا و گناه خودشان را حس كنند... و داستان اين سياه را در سه پرده و شانزده صحنه تاب بياورند.

ملودرام
كلمه‌اي با چند معنا، اما معمولاً به نمايشنامه‌هاي مردمي و توده‌پسند در سرتاسر اروپا در قرن نوزدهم اطلاق مي‌شد كه عناصرشان رفيعانه رنگين‌تر و بزرگ‌تر از خود زندگي بودند؛ دختري خطاكار، مجرمي خونسرد كه اعمالشان را در حفره‌هاي متروكه، خانه‌هاي ارواح، و كوه‌هاي عجيب و غيرعادي به انجام مي‌رسانيدند.
ملودرام از آثار اوليه گوته و شيللر نشئت مي‌گيرد و مهم‌ترين نويسنده ملودرام در اروپا كوتزه‌بو48 (1761 ـ 1819) و پيكسره كورت49 (1773 ـ 1844)، درا‌م‌نويسان آلماني و فرانسوي بودند كه ترجمه آثارشان توسط تامس هولكرافت50، درام‌نويس انگليسي، به انگلستان راه يافت.
هول‌كرافت (1744 ـ 1809) خود نمايشنامه‌اي به نام «قصه‌اي از رمز و راز» نوشت كه بر اساس ملودرام «كولينا»51 يا «كودك مرموز»، اثر پيكسره كورت بود و اين نخستين اثري در انگلستان بود كه با ملودرام به مفهوم واقعي خود برابري مي‌كرد.
اين ملودرام از موسيقي سود مي‌جست كه ابتدا حوادث گوناگون را از يكديگر جدا مي‌ساخت و بعد در فرانسه موسيقي در نمايش لال‌بازي رايج گشت. اما معناي جديد آن به‌زودي از معناي قديمي‌تر پيشي گرفت و علاقه مردم براي ديدن حوادث وحشت‌آور، رمز و راز و خشونت، كه در پايان پيوسته تقوا و فضيلت پيروزمندانه خودنمايي مي‌كرد، بيشتر شد.
رفته‌رفته موسيقي اهميت كمتري در ملودرام مي‌يافت و صحنه‌آرايي نمايش كمتر شكل گوتيك را به خود مي‌گرفت. نمايشنامه «راهزن»52، اثر پلانشه53 (1796 ـ 1880)، درام‌نويس انگليسي، يكي از آخرين ملودرام‌هاي قديمي بود.
صحنه‌آرايي نمايشنامه «پنجاه سال از زندگي يك ميخواره» (1828)، اثر جرولد،54 نمايشنامه‌نويس انگليسي، خبر از يك ملودرام بومي مي‌داد كه بر اساس تبه‌كاري‌هاي واقعي در زندگي بود ـ چون «ماريا مارتن»55 و «قتل در انبار سرخ» كه نويسندگاني بي‌ نام و نشان داشتند.
فيتسبال56، درام‌نويس انگليسي (1792 ـ 1873)، ملودرام‌هاي متعددي نوشت كه «جوناتان بردفورد»57 او بر اساس يك جنايت واقعي بود. «عيار سرخ» و «پل كليفورد»58 از ديگر ملودرام‌هاي اين نمايشنامه‌نويس‌اند.
تعداد كمي از درام‌نويسان اين زمان طرح‌هاي خود را در ملودرام به كار بستند و تمام درام‌ها توسط ايروينگ59 (1838 ـ 1905) در تئاتر ليسوم60 از جمله «زنگ‌ها»61 (1871) و «برادران كورسيكان62 (1852)، اثر بويسكُلت63 به نمايش درآمدند.
كوتزه‌بو64، درام‌نويس آلماني، دويست ملودرام نوشت كه مهم‌ترين و موفق‌ترين آن «پشيماني» (1789) بود كه همسري خطاكار و از راه به در شده‌اي از شوي خود طلب بخشش مي‌كند.
باكستون65، بازيگر و درام‌نويس انگليسي (1812 ـ 1879)، ملودرام مشهوري چون «سگ مونتارگيس»66 را به رشته تحرير درآورد.
از ديگر مديران تئاتر كه در دراماتيزه كردن رمان‌هاي بزرگ موفق بودند بايد از سر هربرت تري67 نام برد كه نمايشنامه «تريلبي68» را بر اساس جورج دوموريه69 (1895) نوشت «اسكندر» و «زنداني...»، اثر آنتوني هوپ70 (1896)، از ديگر كارهاي اوست.
مارتين‌ هاروي71 (1863 ـ 1944)، مدير تئاتر در انگلستان، داستان دو شهر چارلز ديكنز را با عنوان مجدد «تنها راه» (1899) و فرد تري72، مدير تئاتر (1864 ـ 1932)، كه اثري را به نمايش گذاشت.
برخي تغييرات، در اين سال‌ها، در نوشتن ملودرام‌ها پديد آمد. «شاه سيمين»73 (1882)، اثر اچ. ا. جونز74، نمايشنامه‌نويس انگليسي و نويسنده «نشانه صليب» و ملودرام‌هايي توسط ويليام تريس75، مدير تئاتر انگليسي، در تئاتر آدلفي شهرت فراواني به ‌دست آوردند.
در اين قرن ملودرام‌هايي در تئاتر دروري لين76 با حوادثي چون در هم شكستن كشتي، حوادث پديد آمده در راه‌آهن،‌ زلزله و مسابقه اسب‌دواني و آثار پي‌درپي و پشت‌سرهمي از برادران ملويل77 چون «بدترين زن در لندن» (1899) و «دختر بد خانواده» (1909) به روي صحنه آمدند.
با رشد فكري تماشاگر طبقه متوسط نوعي ملودرام به‌ويژه در تئاتر آدلفي لندن زير نظر باكستون، بازيگر و درام‌نويس انگليسي (1802 ـ 1879)، پديد آمد درحالي‌كه از عنصر خشن‌تري در تئاتر سوري78 چون وحشت‌هاي واقعي در زندگي بيشتر استقبال مي‌كردند كه از «بومي‌هاي پاريس» متأثر بودند و با نگاهي اجمالي به پاريس يا لندن در محل‌هاي پُرجمعيت و پست شهر و گنداب‌ها لذت مي‌بردند. اما افراد يك خانواده بازرگان كه مرفه و كامياب بودند از اين وحشت و خشونت تراژدي‌هاي بومي الكساندر دوماي پدر كمتر شاد مي‌شدند چون نمايشنامه «پولين» (1840) كه ملكه ويكتوريا اين نمايش را در تئاتر پرنسس در 1851 ديده بود ـ‌ كه براي صحنه تنظيم شده بود ـ لذت چنداني نبرده بود.
در ميان اين تنظيم‌ها از نمايش «مسكين پاريس» ـ كه بعداً بر طبق اجراي آن در شهرها عنوان «مسكين نيويورك» (1851) يا «مسكين ليورپول» (1864) را به خود گرفت ـ استقبال شد.
در اين زمان يك پديده نو، يعني دراماتيزه كردن آثار متعددي از رمان‌هاي معروف و توده‌پسند از نويسندگان زن چون كلبه عمو تام، اثر هريت بيسچراستو (1852) يا «لين شرقي» (1861)، اثر خانم هنري وود79، و «رمز و راز ليدي مودلي»80، ‌ اثر ميس بردون81 (1862) رايج گشت.
و اما فرهنگ ادبي ملودرام (در يونان درام آوازي) در ايتالياي كهن يعني در قرن شانزدهم رخ نمود. اپرا از كوششي به دست آمد كه مي‌خواست به تراژدي كلاسيك نيروي تازه‌اي ببخشد و تركيبي از موسيقي و درام را با نام اپرا ارائه دهد.
در قرن هجده مندل برخي از آثار خود را اپرا و برخي ديگر را ملودرام خواند و در اواخر قرن هجده درام‌نويسان فرانسوي، ملودرام را با نوعي ديالوگ استادانه بسط و گسترش دادند تا بيشتر از اعمال خشونت‌بار خود‌نمايي كند. پيروي از مسائل احساساتي و شورانگيز شدت گرفت. يكي از تأثيرات اصلي در اوايل قرن هجده به احتمال زياد تراژدي‌هاي غم‌افزاي كربيون82، درام‌نويس فرانسوي (1674 ـ 1762)، نوعي ملودرام بودند.
مشهورترين نمونه‌هاي اين گونه ملودرام‌هاي آغازين «پيگماليون»83، اثر روسو84، (1775) و «لوتو ـ دا ـ فه»85، «اثر گابيو»86 (1790)، «كوني» يا «كودك مرموز» بودند.
تأثير آثار فرانسوي، سواي عنصر گوتيك در آثار گوته و شيللر بي‌شك موجب افزوني روش رمان گوتيك و محبوبيت ملودرام گشت.
«شبح قصر» (1797) و «تيمور تاتاري» (1811) كه از ملودرام مايه مي‌گيرد اگرچه تا اندازه‌اي خام‌دستانه است، اما در اجرا و افراط در صحنه‌آرايي توأم با موسيقي تحت تأثير كوتزه‌بو قرار مي‌گيرد.
همگي اين آثار باعث شد كه ملودرام‌هاي شگفت‌آوري در قرن نوزده انگلستان در صحنه به اجرا گذاشته شوند، و اين زماني بود كه رمان‌هاي متعددي از اسكات، ريد، ديكنز و سايرين را براي اجرا در صحنه تئاتر به گونه ملودرام تنظيم كنند. در اين عصر نويسندگان ذوق خود را براي نوشتن اشعار دراماتيك يا نمايشي و نثر از دست داده بودند. درخشش ملودرام در قرن نوزده نوعي سرگرمي احساساتي و ساده به رشته تحرير درآمد كه شخصيت‌هاي اصلي آن زياده از حد بافضيلت بودند و يا به ‌طور استثنا شرير به حساب مي‌آمدند. بنابراين، قهرمان و قهرمانان زن آن‌ها خوب بودند و شخصيت شريرشان از عميق‌ترين و تيره‌ترين رنگ بهره‌ور مي‌گشتند.
فراواني خون، وحشت و اعمال خشونت‌بار، اشباح، غول‌ها، جادوگران، خون‌آشامان، اسكلت در قفسه‌هاي ماوراءطبيعي نيز از ابزار اين‌گونه ملودرام‌ها بودند و همين‌طور يك رئاليسم بي‌اعتبار به گونه حكايات عجيب و غريب از شرارت، ميخواري، قماربازي و جنايت در آن‌ها خودنمايي مي‌كرد.
در ميان صدها نمونه از اين گونه ملودرام‌ها، مي‌توان از «حكايتي از رمز و راز»، اثر تامس هول‌كرافت (1802)، «سوزان چشم‌سياه»، اثر داگلاس جرولد87 (1830)، نام برد.
در آخر فرهنگ اصطلاحات روسيه مي‌نويسد: ملودرام در طرح معمولاً درامي رمانتيك و احساساتي است كه در آن آواز و موسيقي همراه يكديگر مي‌آيند. اما رفته‌رفته عنصر موسيقي سيما و چهره اصلي خود را از دست داد و اين اصطلاح اكنون قطعه‌‌اي دراماتيك يا نمايشي است كه با حوادث احساساتي و توسل به هيجان عرضه مي‌گردد و با پاياني شاد خاتمه پيدا مي‌كند.
در فرهنگ تئاتر، تأليف جان راسل ‌تيلور88 درباره ملودرام چنين آمده است:
در آلمان ملودرام در اصل پاساژي در يك اپرا به شمار مي‌آيد كه با همراهي موسيقي عرضه مي‌شود. و در فرانسه پاساژي كه در آن شخصيت حرفي نمي‌زند، درحالي‌كه موسيقي احساساتش را بيان مي‌دارد. از اين احساسات ضد و نقيض، تقريباً از 1780 معناي مدرن آن از يك درام گزافه‌گو كه از تمام امكانات موسيقي، نورپردازي و تدابير صحنه براي تشديد كردن احساس بهره‌مند مي‌شود، سود مي‌جويد: كلمه ملودرام ابتدا به نظر مي‌آيد بدين گونه در پاريس به كار گرفته شده كه ژيلبرت دو پيكسره‌ كورت89 محبوب‌ترين نويسنده ملودرام بوده است.
نخستين نمايشنامه او از اين دست، «حكايتي از رمز و راز» در انگلستان به روي صحنه آمد كه تامس هول‌كرافت90 آن را در 1802 آماده نمايش كرد.
بسياري ديگر از تئاترنويسان موسيقي را بخش مهمي از نمايشنامه دانستند، اما رفته‌رفته اين طرز تفكر محو گشت، و تئاترهاي ملي و توده‌پسند معمولاً نوع احساساتي نمايش را مورد نظر قرار دادند. طي دوره ويكتوريا ملودرام شادمانه در دو سطح ادامه يافت همانند سرگرمي و تفريحي بومي و توده‌پسند و انحرافي رفيع از ملودرام پيشين (گاه با وانمودي از مفهوم و معناي اجتماعي) براي طبقات متوسط. به‌رغم دفاع ايروينگ91 (بازيگر انگليسي)، كه در نمايش «زنگ‌ها» موفقيت بزرگي به دست آورد، ملودرام‌ها رفته‌رفته در قرن نوزده اصطلاحي موهن شد و در قرن بيستم اگرچه ذوق و سليقه طبيعي براي درام‌هاي قوي ايستادگي مي‌كند، مي‌بايد به فرمي ديگر تغيير پيدا كند.
و بنا به نوشته كتاب زبان تئاتر، تأليف والتر پاركر براون و رابرت هميكنون بال، ملودرام نمايشنامه‌اي است احساساتي، غيرمقبول در شخصيت‌پردازي، گفت و شنود كه در آن كشمكش هيجان‌آور و وهم‌انگيزي ميان قهرمان مبالغه‌آميز و شخصيت‌هاي شريره پيروزي تقوا و فضيلت، در اين گونه نمايش‌ها به نمايش گذاشته مي‌شود. در زمان‌هاي پيشين چنين نمايشنامه‌هايي با آواز و موسيقي اركستري در لندن به اجرا درمي‌آمد و غالباً براي هنرپيشگان متني نوشته نمي‌شد.

درباره برخي از ملودرام‌ها
«دوست زنان»92، از لوئيجي پيراندلو93، درام‌نويس ايتاليايي (1867 ـ 1936)
مارتا94 دوست همسران يا زنان مدام درگير امورم‌ ردان و زنان خانواده‌ها مي‌شود. چون اين بخت و فرصت را به دست نمي‌آورد كه با مردي ازدواج كند و به خانه شوي برود. فقط به فوستر95 اميد بسته است كه او هم با يك زن غير شهري ازدواج مي‌كند. مارتا هرگز آرام نمي‌گيرد و پيوسته به سراغ مردان متأهل مي‌رود. و وقتي همسر فوستو بيمار مي‌شود، به خانه او مي‌رود تا از زن بيمارش پرستاري كند. در اين گيرودار حسادت زن به دليل روابطي كه شوهرش با مارتا پيدا كرده است، به اوج خود مي‌رسد. اما مارتا بر اين اعتقاد است كه پس از مرگ همسر، مي‌‌تواند با فوستو ازدواج كند. يأس و نوميدي بيماري همسر را تشديد مي‌كند و سرانجام جان مي‌سپارد. يك شايعه‌افكن كه او نيز دل به مارتا بسته است، فاستو را مي‌كشد و مرگ او را خودكشي جلوه مي‌دهد. مارتا همه شايعه‌پردازان را از خود مي‌راند و تنها با غم و اندوه به زندگي خود ادامه مي‌دهد.
«اتاق نشيمن»96، از گراهام گرين97 داستان‌پرداز و درام‌نويس انگليسي ( 1904 ـ 1991)، يكي از وحشت‌انگيزترين ملودرام‌هاي اواسط قرن بيستم كه در آن دختر جواني دلباخته مردي متأهل و بزرگ‌تر از خود مي‌شود. و وقتي پدر و مادرش مي‌ميرند، مي‌رود تا با دو عمة شوهرنكرده و عموي خود كه يك كشيش فلج است، زندگي كند. اما شور و اشتياق و عشقش به مردِ مقابل نمي‌تواند رنگ ديگري به خود گيرد و در صحنه‌اي برملا مي‌شود. چون دختر نمي‌تواند اين احساس را از خود دور كند و بداند كه دارد به راه خطايي مي‌رود، وضع او وخيم‌تر و وخيم‌تر مي‌شود. سرانجام همسر مرد مي‌آيد تا با اين دختر وصلت كند كه چاله فاجعه عميق‌تر مي‌شود. باري دختر شديداً بر ضد تمام نيروهاي دروني خود نبرد مي‌كند، اما با ناكامي رودررو مي‌گردد و فاجعه به اوج خود مي‌رسد.
«ارواح»98 از هنريك ايبسن99 (1828 ـ 1906)، درام‌نويس نروژي. درباره نمايشنامه «ارواح» نوشته‌اند: «ارواح در رويدادهاي نوشتاري دراماتيك فقط اوجي است كه سمبوليسم را در درام مدرن به كمال مي‌رساند.
نخستين رگه‌هاي گذشته را به زبان حال پيوند مي‌دهد و يكي از كامل‌ترين و رساترين نمايشنامه در هر زمان به شمار مي‌آيد.»
داستان معروفي دارد؛ پسر خانم آلوينگ100 مي‌رود تا به يتيم‌خانه‌اي سر و صورت بدهد. در اين گيرودار به خدمتكار خانه كه گاه مي‌پنداريم دختر نامشروع خانم آلوينگ است، تمايلي پيدا مي‌كند.
اين كابوس با وضع كنوني خانم آلوينگ پيوند مي‌خورد و از آنجا كه پسر مردي دائم‌الخمر، شهوت‌ران و هرزه‌اي است، چيزي از مفهوم زندگي سر درنمي‌آورد.
يتيم‌خانه طعمه حريق مي‌شود و از ميان مي‌رود و دختر وقتي از وقايع و جايگاه خود مطلع مي‌شود با انزجار مي‌گريزد و پسر آلوينگ در آخر به بيماري مخوفي مبتلا مي‌شود و تنها برجاي مي‌ماند.

سیستم اموزش بازیگری استانیسلاوسکی

استانیسلاوسکی سیستم آموزش بازیگری خویش را در مجموعه ای تحت عنوان «هفت پله کمال» تقسیم می کند که عبارتند از:

1- تمرکز 2- هوشیاری ذهنی 3- جرات 4- آرامش 5- کنش قهرمانانه 6- اصالت ذهنی 7- شادی

در این سیستم بازیگران جدا از پیمودن این هفت پله از لحاظ صوتی، کلامی، حرکات آکروباتیک، با رقص و شمشیر بازی، تعلیمات همه جانبه می دیدند.

برای کشف نقش باید از بیرون شروع کرد

1- علت اینکه باید از بیرون شروع کرد این است که اعمال بیرونی قابل رویت و برای هنرپیشه قابل لمس باشد.

2- باید در روان نقش مسلط شد. مهمترین کار هنرپیشه بر روی صحنه، تسلط بر درون نقش است که ابتدا باید اعمال بیرونی را تبدیل به عادت کرد.

3- حتی نقشهای غیر حقیقی باید در حد حقیقی بودن تجسم شوند تا حس ایمان (ایمان به نقش) در هنر پیشه برای آفرینششان بیدار شود. مثلا در نمایشنامه هملت، روح پدر هملت نباید غیر حقیقی تجسم شود.

4- قدرت تجسم در بوجود آمدن نیروی خلاقه هنرمند نقش اساسی دارد. هنرپیشه در این نقش باید از خود بپرسد: « اگر» من در این وضیعت بخصوص قرار می گرفتم چه می کردم! و با این سئوال تخیلش را به کار می اندازد ودر نتیجه موفق به کار خلاقه می شود.

5- انجام رفتارهای ظاهری مثل پیاده کردن نت بر نوار موسیقی است در حالی که نوازنده باید علاوه بر پیاده کردن نت تمام وجودش را در این کار بگذارد.

6- مهمترین اعمال و رفتار برای ما هستند که سر منشا آنها زندگی درون نقش است.

7- برای درک شخصیت غیر واقعی می توانیم یک شخص واقعی را تصور کنیم که ما را به یک میعادگاه سری می خواند. وقتی این تعریف را با توصیف اودر ارتباط با حقیقی جلوه دادن شبه هملت بزرگ، مقایسه می کنیم به راز کار استانیسلاوسکی پی می بریم. یعنی وضیعت داده شده توسط شکسپیر و چیزی که ما تصویر کرده ایم. تفاوت کار شکسپیر و استانیسلاوسکی آن است که وضعیت شکسپیر غیر قابل پذیرفتن است و وضعیت تصور شده پذیرفتنی است. کار هنرپیشه آن است که این اتفاقات و حالات را با نیروی خلاقه بیافریند.

درک متن توسط هنرپیشه

درک متن مثل حضور در اتاق تاریکی است که از روزنه هایش نور به درون می تابد تا طرح اشیای موجود در اتاق را تشخیص دهید و هر چه این روزنه ها بیشتر شود اشعه نور بیشتری به اتاق تابیده می شود. وقتی که شما درها و پنجره ها را باز کنید اشعه نور اتاق را کاملا روشن می سازد و تاریکی را که حاکم بود به کلی از بین میبرد.

کورسوهای نور، همان لحظات فهمیده شده توسط هنر پیشه است و درک نمایشنامه به مرور پیوستن آن کورسوها و باز شدن نهایی درها و پنجرههاست.

اگر در اولین مرحله آشنایی با نقش تمام نقش در نمایشنامه که با تصورات بسیار افریده شده به طور کامل فهمیده شود، در صورت وقوع چنین معجزه ای، به هیچ سیستم و روشی احتیاج نیست و باید آنها را کنار گذاشت و خود را به طبیعت سپرد.

هیچ چیز آسانتر از آن نیست که نمایشنامه را از بر کنند و یک دکور قشنگ هم بسازند و بعد این نمایشنامه از حفظ شده را در این دکور قشنگ جلوی تماشاگران با بازی کلیشه ای از حفظ بخوانند. به یک چنین اجرایی نمی توان کار هنری نام داد. بلکه فقط می توان گفت که چیزی در حد انجام وظیفه و اجرای یک کار محول شده به یک عده بوده است.

استانیسلاوسکی که اتکای اصلی اش در قدرت تجسم و در نتیجه نیروی خلاقه هنرمند است می گوید: « قدرت تجسم در بوجود آمدن نیروی خلاقه هنرمند نقش اساسی دارد. اگر هنرپیشه ای قدرت تخیل نداشته باشد به این معنا خواهد بود که کار خلاقه نمی تواند انجام دهد و در دست کارگردان مانند مهره بی اراده شطرنج است که روی صحنه حرکت داده می شود.»

استانیسلاوسکی همیشه برای استقلال قدرت خلاقه هنرپیشه ناراحت بود که نکند مورد فشار کارگردان مستبد قرار گیرد و ناگزیر به قبول نظریات غریب و نامفهوم کارگردان مستبد در مورد نمایشنامه ونقش گردد. او درباره وظیفه کارگردان در رابطه با هنر پیشه چنین می گوید:« وظیفه کارگردان آن است که مواد وعوامل موجود در نقش و تشکیل دهنده آن را با دقت ودلسوزی در وجود وروان هنر پیشه بیابد ونمود دهد، نه اینکه سعی کند این مواد را از خارج به درون هنرپیشه، به زور رسوخ دهد» او اغلب کارگردان را با یک باغبان مقایسه می کند که سعی دارد درختان میوه را خوب پرورش دهد تا خوب ثمر دهند نه اینکه خودش میوه بیافریند.

استانیسلاوسکی برای اولین برخورد هنر پیشه با نقش اهمیت بسیاری قائل است. او می گوید:« لحظه آشنایی هنر پیشه بانقش را می توان با لحظه آشنایی و اولین برخورد مرد با زنی که در آینده به همسری اش در خواهد آمد مقایسه کرد که لحظه ای فراموش نشدنی است. اولین اثر، درلحظه آشنایی با نقش در هنرمند تاثیری قطعی دارد واز بین بردنشان امکان پذیر نیست. این اولین برخورد مرکز احساس خلاقه هنرمند می گردد و اولین پله آفرینندگی است.»

 

تکنیک بازیگری استلا آدلر

آموزش فشرده تئاتر

ما در جهان 7 هنر داریم :
 1- رقص 2- موسیقی 3- نقاشی 4- شعر 5- مجسمه سازی 6- تئاتر 7- سینما
 که تئاتر از این 6 هنر به نفع خود استفاده می کند و به همین دلیل به آن هنر ترکیبی میگویند .
 

هنرمند کیست ؟
 کسی است که 1- مسئولیت پذیر باشد 2- وقت شناس باشد
 

ابزار کار بازیگر چیست ؟
 ابزرار کار بازیگر خود بازیگر میباشد که این ابزار شامل :
 1- بدن 2- بیان 3- میمیک صورت
 بدن : برای نشان دادن حالات اون شخصیت نمایش که بهترین بدن را بازیگران هنر میم دارن .
 بیان : برای رساندن مطالب به مخاطب که بهترین بیان و صدا را خوانندگان اُپرا دارن .
 میمیک صورت : منظور از میمیک صورت نشان دادن اون حالات درونی انسان . مثال : عصبانیت رو با اخم نشان میدهیم پس عصبانیت میشود حالت و اخم میشود میمیک صورت .

تمرین :
بدن :
 یک سوژه انتخاب کنید و آن را با پانتومیم برای یک شخص اجرا کنید اگر شخص داستان را تعریف کرد بدانید توانایی شما در این بخش خوب پیش رفته اما این بدین معنا نیست که دیگر بازگری حرفه ای شدید .
 بیان :
 برای خود جلوی آیینه موارد زیر را از فاصله چند قدمی مطلبی را به کسی بگویید . بعد همین مطلب را از فاصله 100 پایی و بعد 200 پایی به یک نفر بگویید اگر فرد در هر سه حالت مطلب را شندیده باشد کار شما موفقیت آمیز بوده . و هر روز یک روزنامه را با صدایی بلند بخوانید آرام و شمرده .
 میمیک صورت :
 برای خود جلوی آیینه میمیکهای :
 عصبانیت - خندان - ناراحت - نا امید - متعجب - سوالی - تنفر - مرموز و ... را انجام بدید و بعد به یک نفر این حالات صورت را نشان دهید و از او پرسش کنید که در کدام یک از آنها بیشتر موفق بودید . آنهایی راکه دچار ضعف شده بودید را بیشتر تمرین کنید .
 موفق باشید.
شعار همیشگی : ما برای مردمیم نه مردم برای ما

تمرین :
بدن :
 یک سوژه انتخاب کنید و آن را با پانتومیم برای یک شخص اجرا کنید اگر شخص داستان را تعریف کرد بدانید توانایی شما در این بخش خوب پیش رفته اما این بدین معنا نیست که دیگر بازگری حرفه ای شدید .
 بیان :
 برای خود جلوی آیینه موارد زیر را از فاصله چند قدمی مطلبی را به کسی بگویید . بعد همین مطلب را از فاصله 100 پایی و بعد 200 پایی به یک نفر بگویید اگر فرد در هر سه حالت مطلب را شندیده باشد کار شما موفقیت آمیز بوده . و هر روز یک روزنامه را با صدایی بلند بخوانید آرام و شمرده .
 میمیک صورت :
 برای خود جلوی آیینه میمیکهای :
 عصبانیت - خندان - ناراحت - نا امید - متعجب - سوالی - تنفر - مرموز و ... را انجام بدید و بعد به یک نفر این حالات صورت را نشان دهید و از او پرسش کنید که در کدام یک از آنها بیشتر موفق بودید . آنهایی راکه دچار ضعف شده بودید را بیشتر تمرین کنید .

پانتومیم به یه بدن آماده احتیاج داره آماده از لحاظ اینکه هر حالتی که بخوای باهاش نشون بدی به قول استاد خودمون مثل خمیر باشید وقتی انداختنتون رو صحنه سریع شکل بگیری .
 برای این کار لازم یه سری نرمش بدنی انجام بدی یه کتاب از آقای خمسه تو بازار راجع به همین سبک هست الان اسمش تو ذهن مبارکم نیست .
 در رابطه با این موضوع یعنی پانتومیم . بازیگران این هنر چون دیالوگ ندارن تمامی حالات و دیالوگ رو با بدن نشان میدهند و صورت آنها اغلب سفید رنگ هست به دلیل اینکه هیچ حالتی رو توی صورت نباید مشخص کنند مثال : همون اخم . و این حالت را باید با بدن نشان بدهند .

ما کلا سه نوع بازیگر داریم :
 1- حسی 2- ادراکی 3- کاراکتر
 
بازیگران حسی بازیگرانی هستند که از طریق حس به نقش خودشون میرسن . برای مثال: در نمایشهایی به سبک رئالیسم ما باید طبیعی باشیم . رئال در معنای اصلی یعنی واقعی و رئالیسم یعنی واقعیت . ما در تمامی اینگونه نمایشها باید واقعی جلوه کنیم بجز قتل که از چشم سوم خود استفاده میکنیم . پس این بازیگران با 100% حس بروی صحنه میروند .
 

بازیگران ادراکی بازیگرانی هستند که از مطالعه و تحقیق به نقش خود میرسند بطور مثال : به ما نقش یک دیوانه را میدهند ولی ما از نوع رفتار و کار روزمره اون هیچ اطلاعی نداریم برای همین ما برای دیدن چنین آدمهایی برای الگوی بازی . (نه تقلید بلکه الگو ) به یکی از مراکز توانبخشی میرویم و از رفتار آنها برای باز الگو میگیریم با استفاده از دید خود و همزاد پنداری .
 پس این گونه بازیگران با 100% مطالعه بروی صحنه میروند که این نمنه کارها در سبک اپیک که خالق این سبک آقای برتولد برشت هست استفاده میشود .
 

بازیگران کاراکتر این بازیگران از 50% حس و 50% ادراک استفاره میکنند و بروی صحنه میروند که این نوع بازیگران جز بهترین بازیگران میشوند ماهم تلاشمان برای این است که شما کاراکتر شوید .

ما سه چیز در نمایش رو مهم میدونیم آن هم :
 1- ریتم 2-تمپ 3-مونوتم

 این سه اصل معمولا در نمایش برای بازیگر اتفاق میافتد که گزینه اول هم در بیان هست و هم در کلام که توضیح میدم .
 
1- ریتم برای کلام اینگونه توصیف میشود که وقتی ما کلمات رو سریع بیان کنیم و شنوده یا مخاطب متوجه گفتار ما نشود میگوییم ریتم کلامی تند شده و بلعکس .
 
در حرکت وقتی بطور مثال : تند راه بریم و حرکت دست تند بشه و .... اصطلاحا میگن ریتمت تند شده و بلعکس . هرچیزی نورمالش خوبه .
 
2- تمپ بر دو نوع تمپ تند و تمپ کند . معنای حقیقی تمپ یعنی هیجانات درونی هر انسان .
 مثال واضحش اینه که ما یک جمله رو واسه کی با آب و تاپ تعریف کنیم . وبلعکس یک جمله رو معمولی و بی حال گفتن رو میگن تمپ کند .
 
3- منوتم ، هم برای کلام و هم برای حرکت روی صحنه است . ما اگر روی صحنه تمامی جملات رو به یک شکل بیان کنیم مثل کتاب خواندن میشود و این خیلی خسته کننده است که به این ضعف میگن مونوتوم . ما باید کلام خود را مانند یک موج سینوسی در نظر بگیریم یعنی اوج و فرود در کلام باید زیاد باشد . که این امر نیاز به شناخت دقیق نمایش دارد و درست تکیه و تاکید گذاشتن روی جملات است .
 
در حرکت هم این موضوع مونوتوم وجود دارد برای مثال : وقتی میخوام در نمایش من رو بگم با دو دست بگم من . وبعد با دو دست بگم شما . یا دستمو بعد بگیرم روبه آسمون بگم خدایا . پس در نمایشها ما با ید فیگور زیبایی داشته باشیم و دائم فیگور زیبایی برای بازیمان خلق کنیم . برای مثال اگر بخواهند از شما 20 تا عکس بگیرند باید هر بار یک فیگور بگیرید .


تنش :


تنش ، نه تنها کمکی به بازیگری که روی صحنه است نمی کنه ، بلکه یکی از دشمنان مطلق اوست . تنش عمدتا حاصل وابستگی و توجه زیاد به کلمات نمایشنامه است . حاصل فراموش کردن این اصل است که در واقع مکان و رویداد نمایشنامه را می سازند ، نه کلمات .


وقتی به کلمات توجه دارید معنی اش این است که عمدتا نگران خودتان هستید . این احساس نگرانی مانع میشود که بر روی صحنه ، در گفتار و رویداد ، صادق و صمیمی باشید و در نتیجه آن توجه تماشاگر را از دست میدهید . اما هنگامی که توجه خود را بر رویداد متمرکز کنید ، تنش کاهش می یابد . وقتی احساس می کنید که تنش داره به سراغتان می آید ، محل تنش را مشخص کرده و با دقت فشار را از روی آن بردارید . اصل در به کار بردن عضلات آن است که فقط عضلاتی را که به ان احتیاج دارید به کار برید .


باید در آنچه که می کنید و آنچه که می گوئید صادق باشید . این صداقت را در درون خود حس کنید . مهمترین چیز برای بازیگر این است که صداقت خود را حس کند .


تمرین :


تمام بدن خود را به جز یک دست شل کنید . تما تنش را روی یک دست بگزارید و در چنین حالتی بنشینید و بلند شوید

کنترل اعضای بدن

اصل :قبل از هر چیز باید به معیارهای خود دست یافته و بدن خود را بشناسید .


کنترل اعضا باید بطور موضعی انجام شود . بعنوان بازیگر باید بیاموزید که آنقدر با اعضای کنترل شده به سر برید تا وقتی که بدون فکر کردن به آن ، این کنترل را انجام دهید .


به عنوان بازیگری که برای ایفای نقش های متفاوت به سراغتان می آیند ، باید باموزیم که اعضای بدن خودتان را کنترل کنید تا بتوانید حرکاتی را که به آن عادت ندارید انجام داده ، توانائی راه رفتن به اشکال متفاوت را ، که مربوط به شخص بازی می شود ، در خود به وجود آورید .


روش انجام این کار آن است که بعضی از اعضای بدن خود را با وضعیت متفاوتی در نظر بگیرید . مثلا زانوئی که خم نمی شود یا پشتی که خمیده است . وعضو مورد نظر و عضلاتی که آن غضو را حمایت می کند را حمایت و کنترل می کنند مشخص کنید .


تمرین :


زانوی خود را به وضعی در آورید که خم نمی شود . این زانوی خشک شده را به وضعی کنترل کنید که نگذارید هیچ عضو دیگری از بدن شما سفت و خشک شود .


1- با این زانو خشک شده در اتاق قدم بزنید


2- با آن از پله بالا بروید


3- با آن لبس بپوشید


4- با آن رژه بروید


5- با آن برقصید


6- با آن زندگی کنید


اگر هر روز چند ساعت این تمرین را انجام دهید ، قادر خواید بود که کنترل عضلانی لازم را برای ایفای نقش شخصی که زانوهایش خم نمی شود به دست آورید . توجه داشته باشید این ویژگی به سایر اعضای بدنتان سرایت نکند و دیگر حرکات جسمی شما را تحت تاثیر قرار ندهد .


تمرین :


با استفاده از دو انگشت دست راست خود و مستقیم نگهداشتن انگشتان دوم و سوم یه شکلی که گوئی این دو انگشت صدمه دیده و آنها گچ گرفته اید ، تمرینهای زیر را انجام دهید .


میز را تمیز کنید


کت خود را بپوشید


کت خود را در آورید


یک پیراهن دکمه دار به تن کنید


پیش بند ببندید


این تمرین توانائی مشخص کردن اندامهائی را که در یک کنترل عضلانی مورد استفاده قرار می گیرند ، به شما می دهد . مثل کنترل مفصل ران یا پشت .


این خود شما هستید که باید قانع شوید که آنچه انجام میدهید حقیقی است . شما باید بیاموزید که با این حالت استثنایی که برای بدن خود به وجود آورده اید ، هم بطور مداوم سر برید و هم آن فراموش کید . کنترل عضلات باید به طبیعت ثانوی شما در آید ، به گونه ای که نصبت به آن ناخودآگاه باشید .


کنترل بدن و صدایتان به خود شما مربوط می شود .خود را به بازیگری واقعی تبدیل کردن کار دشواری است .

شلی زبان :

برای از بین بردن شلی زبان ، زبان خود را در پشت دندانها قرار داده ، جمله زیر را بگویید :

(( او دختری فوق العاده و زیبایی بود که در حال قدم زدن در خیابان ، پشت ویترین مغازه ای ایستاد تا نگاه کند ))

شما باید مشخص کنید شلی زبان شما از کجا ناشی می شود . یاد گرفتن اینکه شلی زبان در کجاست ، مقدمه ای برای یادگیری لهجه است .

لهجه :

برای یاد گرفتن لهجه :

1- توصیه می شود که یک حرف صدا دار و دو حرف بی صدا را از زبانی که روی آن کار

می کنید انتخاب کرده و روی آن کار کنید .

2- برای زبانه و لهجه های محلی ، این تمرین و کنترل را در زندگی روزمره خود آنقدر انجام دهید تا وقتی که بتوانید به راحتی آن را ادا کنید .

تمرین :

یک لهجه جنوبی را تمرین کنید .

لهجه اصفهانی

و ...

دوستانی که مشکل کلمه زدگی در کلام خود دارند مثل کلمات : ( گ ، ش ، س ) جملات زیر را حتما روی 10 بار برای خود تکرار کنند . شمرده و با صدا بلند .
 1- کار گدای گیج و گنگ گرگانی کندو کاو گردوی گرد گرکانیست .
 2- شیخ شمس و الدین سه شنبه شب سه شیشه سرکه شیره سر کشید .
 3- دیشب پری شب پس پری شب سه شنبه شب سخت شب سردی بود دیشب .

حافظه عضلانی :

به محض آنکه توانستید با استفاده از دستان خود وسائل فرضی را به کار برید ، به یکی دیگر از اصول حرفه خود اصل حقیقی بودن صحنه دست یافتید . صحنه واقعیت و حقیقت خاص خود را دارد .

قلم خود نویس

عینک

سوزن و نخ

قیچی

آستین

وسایل صحنه همیشه حقیقت دارند . بازیگر باید به نوعی کار کند که حقیقت وسیله را مخدوش نکند .

بازیگر این وسایل را به تنهایی یا در ترکیب با یکدیگر به کار می برد و تخیل خود را به کارمی گیرد که آنها را حقیقی نشان دهد .

مثال :

عینک ، به عنوان یک وسیله صحنه ، تمیز است . اما بازیگر با استفاده از تخیل خود آن را تمیز می کند .

عینک خم شده است بازیگر می خواهد آن را تمیز کند .

عینک شکسته است بازیگر میخواهد آنرا تعمیر کند .

در هر یک از این موارد ، بازیگر با استفاده از وسایل واقعی و به کار بردن تخیل خود ، وسایل را به گونه ای به کار می برد که انگار خراب شده اند .

مثال :

می خواهید در یک ظرف شیشه ای را که خیلی سفت بسته شده است باز کنید .

شما به حسب آنچه که در زندگی واقعی انجام داده اید ، مقدار نیروی عضالانی که برای باز کردن در چنین ظرفی لازم است به خاطر دارید . آن را روی صحنه بکار برید .

در ظرف شل است . شما باید مقدار نیرویی که برای باز شدن در بکار بردید را بخاطر آورید .

واقعی که شما ، با نخ کردن یک سوزن و خیاطی کردن ، یا تمیز کردن عینک و به چشم گذاشتن آن بر روی صحنه به وجود آورید ، برای این نیست که تماشاگر شما را باور کند . برای این است که شما خودتان را باور کنید . بازی خوب زمانی ارائه می شود که شما خودتان قانع شوید که انچه انجام می دهید حقیقت دارد .

این یکی از اصول واقع گرایی است و با انجام دادن کارهای خیلی ساده تحقق انجام می یابد .

با این تمرینات ، شما می آموزید حقیقت حسی حافظه عضلانی خود را به کار برید .

تمرین :

برای ایجاد مهارت در به کار بردن حافظه عضلانی تمرین های زیر را انجام دهید :

1- یک سوزن بر دارید و با نخی فرضی آن را نخ کنید .

2- یک رشته نخ بردارید و با یک سوزن فرضی آن را نخ کنید .

3- با یک نخ و سوزن واقعی یک پارچه واقعی را لبه دوزی کنید .

تمرین :

1- کفش خود را از گل و لای فرضی پاک کنید .

2- از روی یک دامن یا شلوار واقعی ، یک پر فرضی را بر دارید .

تمرین :

چسب به دستتان چسبیده است . دست های خود را تک به تک زیر شیر آب فرضی بشویید و ببینید چسب از دستتان پاک می شود .

حرکات حیوانات

هدف از تمرینات حرکات حیوانات این است که بازیگر خود را از صورتک اجتماعی که به چهره خویش زده وازآنچه که به موجب جلوگری از ابراز احساسات او می شود برهاند .

تمرین :

هر حیوانی را که دوست دارید انتخاب کنید . ابتدا حرکات بدنی او را انجام دهید ، سپس صدای حیوان را به آن اضافه کنید ، اما فقط زمانی که حرکات حیوان را یاد گرفته اید صدا را به آن بیفزائید . از اینکه مسخره جلوه کنید نترسید . به همانگونه که حیوان عکس العمل نشان می دهد عمل کنید . این تمرین ها را هر روز به مدت پانزده دقیقه انجام دهید :

1- حرکات حیوان

2- صدای حیوان

3- صدای پرندگان

خواهید آموخت که چگونه بدن و صدای خود را به گونه ای متفاوت به کار برید .

تمرین :

حیوان را در مکانی خواص قرار دهید (شرایط محیطی) :

1- میمون در باغ وحش

2- خرس در قفس

3- گربه در اتاق پذیرایی
 

تخیل

نود و نه درصد آنچه که بر روی صحنه می بینید یا انجام می دهید از تخیل سر چشمه می گیرد . شما بر روی صحنه ، در خانه خود زندگی نمی کنید و هرگز نام شخصی اصلی خود را ندارید . با هر که صحبت می کنید ، شخصی است که بطور تخیلی توسط نمایشنامه نویس نوشته شده شده است .

در هر موقعیتی که خود را بیابید ، موقعیتی تخیلی است . به این تر تیب بنیان هر کلمه و هر رویداد در تخیل بازیگر شکل می گیرد . همه چیز دورغ است ، مگر اینکه از خلال یک واقعیت – تخیل بازیگر – عبور کند . به این جهت در کلاسهای بازیگری ، مهمترین تمرینات تمریناتی هستند که به استفاده از تخیلی مربوط می شوند .
 
شعور جمعی :

تخیل عبارت است از قدرت شما در تجسم چیزهایی که هرگز به آن نیاندیشیده اید . برای اینکه همیشه آماده چنین کاری باشید ، باید بدانید که حافظه شما تا چه حد غنی است . حافظه جمعی نوع انسان چنان است که هیچ بخشی از آنچه که تا کنون دیده ، شنیده ، خوانده و یا لمس کرده است فراموش نمی کند .

شما تنها به به بخش کوچکی از انچه که میدانید متکی هستید ، اما همه چیز را می دانید . همه چیز آنجا حاضر است . گنجینه ای عظیم از دانسته ها در ذهن بازیگر وجود دارد که هرگز ، جز در نمایش از آن بهره برداری نمی شود .

اگر خود را فقط در لحظاتی از زندگی اجتماعی که متعلق به نسل شماست زندانی کنید ، خود را از اشیا و دوره هائی که تجربیات شخصی شما را شامل نمی شود جدا کنید ، نتیجه کلی آن بی حرمتی به کل جهان و بیگانگی شما نسبت به همه آن چیزایی است که به علت قرار نداستن در محدوده عادات روزانه شما ، به فوریت برایتان قال شناسایی نیستند .

اهمیت ادبیات دراماتیک از فرهنگ یونان باستان تا فرهنگ قرن بیستم تداوم دارد . یعنی که :

1- همه خصوصیات ملی و محلی

الف- لهجه ها

ب- منابع طبیعی

2- تغییرات و انتقال سبک ها

3- اعصار گوناگون

4- سطوح مختلف اجتماعی

5- آداب و رسوم اخلاقیات سالهای گذشته

6- تغییر لباسها از نسلی به نسل دیگر

7- تغییرات اثاث خانه

8- اصوات گوناگون موسیقی از روزگاران گذشته

این سیر تکامل اجتماعی است که لیوان سفالی را به لیوان کاغذی یک بار مصرف تبدیل کرده است این بُعد تارخی ، میراث شماست .

 تخیل شما کلیدی است که در این گنجینه عظیم را به رویتان می گشاید .

تخیل می تواند بازیگر را برای ابزار عکس العمل های سریع آماده نگهدار . او میتواند سریع ببیند ، سریع فکر کند و سریع مجسم کند . در تمریناتی که برای تحریک نیروی تخیل بکار می رود ، من به دنبال عکس العمل های آنی بازیگر نسبت به اشیائی که با آن کار می کند می گردم . زیرا برای اینکه تخیل سریع عمل کند ف همه انچه که بازیگر باید انجام دهد آن است که بگذارد تخیل به راحتی کار خود را انجام دهد .
 

دیدن در خیال

مثال :

شخصی را مقابل خود قرار دهید به فاصله 5 ثانیه تمامی خوصوصیاتش رو که می بینید در ذهن بسپارید و پشت به او کنید . در این حالت که هستید تمامی جزئیاتی را که دیدی بیان کنید و بع ببینید که گفته هایتان چقدر صحت داشت .

1- پیراهن او چه رنگی داشت

2- پیراهن چه طرحی داشت

3- چه چیزی زیر پیراهن قرار داشت

4- کروات چه رنگی بود

5- پهنای آن چقدر بود

6- آیا پیراهن جیب داشت

7- چند تا دکمه داشت

8- دوخت یف آن چگونه است

9- پارچه آن از چه **** بود


دیدن در خیال

مثال :

شخصی را مقابل خود قرار دهید به فاصله 5 ثانیه تمامی خوصوصیاتش رو که می بینید در ذهن بسپارید و پشت به او کنید . در این حالت که هستید تمامی جزئیاتی را که دیدی بیان کنید و بع ببینید که گفته هایتان چقدر صحت داشت .

1- پیراهن او چه رنگی داشت

2- پیراهن چه طرحی داشت

3- چه چیزی زیر پیراهن قرار داشت

4- کروات چه رنگی بود

5- پهنای آن چقدر بود

6- آیا پیراهن جیب داشت

7- چند تا دکمه داشت

8- دوخت یف آن چگونه است

9- پارچه آن از چه **** بود

من میخوام شما با تخیل خود مرا دنبال کنید :

تمرین :

1- به کنار پنجره بروید و به بیرون نگان کنید .

2- آیا طارمی را میبینید ؟

3- کبوتری که روی طارمی نشسته را چطور ؟

4- کبوتر را که از روی طارمی پرواز می کند را با چشم خود دنبال کنید بع به کثافتهایی که جا گذاشته نگاه کنید .

5- از بالی طارمی به پایین نگاه کنید .

6- ارابه خوار و بار فروشی و بسته های داخل ارابه رو ببینید .

7- به رنگ اربه نگاه کنید .

8- بچه ای مشغول طناب بازی .

9- به کفشهایی که دختر بچه پوشیده است نگاه کنید .

10- به مردی که دارد ارابه را می کشد نگاه کنید .

11- نحوه لبس پوشیدن او را ببینید .

اگر بازیگری توانائی تعقیب این تصاویر ذهنی و خلق آنها را داشته باشد ، طرحی از خیابان در ذهن دارد . این طرح را روی کاغذ بکشید .


تمرین :

حالا زمستان است . لباسهای زمستانی خود را بپوشید ، به کنار پنجره بایید و بیرون را نگاه کنید .

1- برف باریده است .

2- برف تازه و سفیدی روی طارمی نشسته است .

3- ارابه در آن طرف خیابان ، جلوی یک خانه قرار دارد .

4- بسته های خوار و بار خیس شده است .

5- سطل آشغال در کنار خیابان از برف پوشیده شده است .

6- به جوی آب نگاه کنید .

7- گلدان شمعدانی که شکسته است را ببینید .

8- به داخل گلدان نگاه کنید .

9- روی کپه برف یه پوسته موز افتاده .

10- یک نفر پاش میره روی اون و سر میخوره .

11- سرش داره بد جوری خون میاد .

12- حالا تمام برف اطراف شخص به رنگ قرمز تبدیل شده .


حالا آنها را دیدید ، می توانید وچود صحنه تخیلی را بپذیرید . این صحنه باری شما حقیقت دارد . نیروی تخیل به بازیگر در پذیرش وضعیت های جدید در زندگی و باور کردن این وضعیت بر میگردد .

عکس العمل شما نسبت به آنچه که دوست دارید و آنچه که دوست ندارید از نیروی تخیل شما سرچشمه می گیرد . اگر نمی توانید چنین کنید ، بهتر است که بازیگری را رها کنید .تمام زندگی شما در این راه ، بسته به قدرتتان در تشخیص این موضوع است که شمت در حرفه ای هستید که استعدادتان بر نیروی تخیل شما بنا شده است .

تنوع بیانی  :  زیرو بمی، سرعت، تأکید

صدایی که گوش انسان،همه جا دنبالش بود،

گویی هر جمله اش نت های در هم تنیده ای بود

که هرگز دوباره به گوش نخواهد رسید.       

اف.اسکات فتیز جرالد

گاتسبیِ بزرگ  

نویسنده ی سطور فوق، نوعی احساس موسیقیایی و هارمونیِ زیبا را در مخاطب بیدار می کند. زیر و بمی، سرعت و تأکید، سه عامل اساسی برای ایجاد انعطاف پذیری در بیان تئاتری هستند. معادل موسیقیایی این سه عامل به ترتیب عبارتند از: ملودی، تمپو و آکسان. زیر و بمی صدای بازیگر از طریق حرکات عضلانی شکل می گیرد. سرعت بیان هم مانند تمپو، طبقِ حال و هوای نمایشنامه یا موقعیت ها و دیالوگ های نمایشنامه و تفسیر بازیگر از آنها کاهش یا افزایش می یابد. تأکید در بیان تئاتری، مانند آکسان در موسیقی، واژه یا عبارتی خاص را برجسته می سازد.

فقدان این سه عامل، به یکنواختی صدای بازیگر می انجامد. فقط با ایجاد تنوع بیانی است که می توانید نظر تماشاگران را جلب کنید، وگرنه تماشاگر مواجه با بیان یکنواخت و غیر ملودیک، چرت می زند. مهم نیست که نمایشنامه یا هوش تماشاگر در چه سطحی است، بیان یکنواخت هر دوی آنها را بی نصیب خواهد گذاشت

(متن فوق برگرفته از کتاب فن بیان نوشته انجلین مچلین و ترجمه ی رضا شیرمرز می باشد، در نوشته های بعدی هر کدام از سه عامل تنوع بیانی و تمرینات مربوط به هر یک شرح داده می شود. منتظر نوشته های بعدی ما باشید...)

تنوع بیانی از طریق زیر و بمی

تزریق عنصر موسیقی به دیالوگ ها و تبدیل دیالوگ ها به ملودی، وسیله ای خارق العاده برای جلب توجه مخاطب است. به علاوه، زیر و بمی صدا به انتقال مفاهیم متن کمک می کند. مثلاً وقتی عبارت «باید بروم!» را باصدای پایین و ریتم نرمال می گویید، نوعی حسِ عجله و تصمیم گیری را به تماشاگر انتقال می دهید. اما وقتی کلمه ی «باید» را بلند تر، قوی تر و پر طنین ادا می کنید، نوعی حسِ تضاد و مخالفت را بر می انگیزد. شما باید به عنوان یک بازیگر، به کلامتان موسیقی خاصی ببخشید و از صدای زیربه بم و از صدای بم به زیر حرکت داشته باشید.

شاید صدای شما در حال حاضر، واجد طیف وسیعی از انواع صداها نباشد. مثلاً ممکن است ت هشت یا ده مرحله، قادر به زیر وبم کردن صدایتان باشید. پیش از آنکه به توسعه و بسطِ این طیفِ محدود بیندیشید و تمرینات مربوط به آن را انجام دهید، باید اساسِ فیزیولوژیکی زیر و بمی صدا را در بیانتان در ک کنید. بعد، باید به افت و خیز بیانی در اشخاص دیگر توجه کنید و نسبت به این مسئله حساسیت به خرج بدهید. سپس در همین فصل، تمرینات خاص این مقوله را خواهید آموخت. در پایان، باید بتوانید، حتی در زندگی روزمره هم زیر و بمی صدایتان را حفظ کنید، طوری که روی صحنه هم بتوانید به راحتی این مسئله را رعایت کنید.

زیر وبمی صدا به تغییر در تارهای صوتی بستگی دارد. اندازه، حجم و لرزش تارهای صوتی، ممکن است به وسیله ی عضلاتی که روی آنها فشار می آورند، تغییر کند و در نتیجه، ما شاهد تغییرات در بلندی صدا باشیم. اگر اندازه و حجم تارهای صوتی، بزرگ تر و لرزش، کم تر شود، صدا پایین تر می آید. وقتی تارهای صوتی، نازک می شوند و لرزش افزایش می یابد، صدای زیر تولید می شود.

این تغییرات را گوش، این مکانیزم حیاتی بیان و آواز، هدایت می کند. حرکات عضلانی ای که منجر به زیر و بمی صدا می شود، معمولاً به صورت فیزیکی، قابل رؤیت نیستند. ما تنها از طریق گوش، قادر به درک این تغییرات هستیم. بنابراین شما می توانید تغییرات در نوع بیانتان را بشنوید وو اصلاحات لازم را انجام بدهید. تنوع صدایی در برخی اشخاص، زودتر و در برخی اشخص دیرتر ظاهر می شود.ممکن است معلمان محترم، به کودکان توصیه کنند که همرا با دوستانشان آواز بخوانند و بیشتر شنونده باشند. اما این امر، یکنواختی را در بیان کودک تشدید می کند. حتی دانش آموزانی که صدای ضعیف تری نسبت به هم سن و سالانشان دارند، با تمرین و تشویق معلم می توانند به سطحی بالاتر از دیگران ارتقا یابند، اگر چه این مسئله به زمان نیاز دارد. تنوع بیانی هم طی زمان کسب می شود نه یکباره.

در این جا کمی درباره ی ارتباط طنین و زیر و بمی صدا بحث می کنیم. ادای بعضی از حروف صدادار در صدای زیر کمی دشوار می نماید. به عنوان مثال، «او» و «ای». عموماً، حروف صدادار ما، مُ، موو بنا به سخنان « الکساندر وود » در کتاب « فیزیکِ موسیقی » به وسیله ی اشکالی از دهان و حنجره تولید می شوند که تولید فرنکانس های پایین در آنها اولویت دارند.

رها شدگی ِ اندام صوتی، به شما کمک می کند تا در چنین شرایطی، طنین بیانتان را حفظ کنید. جریان تنفسی عمیق و پُر حجم در صداهای بالا و پایین، به بهبود طنین بیانتان کمک شایانی می کند.

تنوع بیانی از طریق سرعت

تغییر در سرعتِ بیانِ دیالوگ ها، خیلی زودتر و آسان تر از تغییر زیر و بمی صدا کسب می شود. «اس.جی کمپالنا»، مهندس الکترونیک، متخصص در تحلیل سیستم های ارتباطی می گوید: «هر انسانی، تقریباً از چهل صدایِ پایه ای استفاده می کند و طی هر ثانیه، به طور میانگین، ده صدا تولید می کند». شما به راحتی می توانید سرعت صداهایی را که تولید می کنید، بالا یا پایین ببرید. البته بیان سریع تر یا کندتر دیالوگ بر روی صحنه، باید کاملاً آگاهانه و از پیش تعیین شده باشد. اغلب در کمدی ها، سرعت بیان دیالوگ ها بالا است و ریتم، نفس گیر است. نکته ی قابل توجه آنکه تنها بیان سریع دیالوگ ها مهم نیست، بلکه ادای دقیق و واضح الفاظ و عبارات از اهمیت زیادی برخوردار است. تماشاگران کوچکترین ابهام در بیان دیالوگ ها را درک می کنند و این به درکِ درست از نمایشی که می بینند آسیب می زند.

بیان سریع دیالوگ، نیاز به حرکتِ سریع، نرم و درستِ ابزار بیانی ما دارد و باید عامل دیگری به نام وسعت سالن و فاصله ی بازیگر تا تماشاگران را هم مد نظر قرار داد. بازیگر تئاتر، باید واژگان متن را به کمک  حرکات ریز و درستِ اندام صوتی ادا کند و به تدریج سرعت بیان دیالوگ ها را بالا ببرد، مگر در مواقعی که متن نمایشی، از ریتم آرام و شاعرانه برخوردار است یا به لحاظ حسی، بازیگر مجبور به مکث های کوتاه وبلند است. دقت و مهارت، دو عامل مهم در بیان سریع دیالوگ هااست. گویی زبان بازیگرِ حرفه ای، به نرمی و سرعت در دهان می چرخد و پس از ادای سلسله واژگان یک یا چند دیالوگ، پس از اندکی مکث و تنفس، مهیای دیالوگ های بعدی می شود.

بیان کُند دیالوگ ها هم امری آسان و سهل الوصول است. بیانِ کُند، بیش از آنکه مسئله ای مکانیکی باشد، امری روانی است. وقتی باید شعری یا چند دیالوگ تراژیک را بخوانید، سایر احساسات شما، سرعت بیانتان را ناخودآگاه پایین می آورد. این مسئله، به لحاظ حرفه ایو از نظر تکنیکِ بیان تئاتری، ارزش چندانی ندارد و ممکن است شما را دچار یکنواختی بیانی کند. گاهی اوقات، بیان کند دیالوگ ها سخت تر از بیان دیالوگ ها با سرعت بالا است.

تنفس و زمان بندی نفس ها در بیان کند یا سریع دیالوگ ها امری مهم و ضروری است. در هنگام بیان سریع دیالوگ، شما در هر ثانیه تعداد زیادی حروف صدادار را ادا می کنید و این نیاز به مهارت در امر تنفس دارد. باید در مکث ها یا فرصت های مقتضی، نفس های عمیق و سریع بگیرید. در بیان کند واژگان نیز، شما نیاز به نفس های عمیق و حجیم دارید تا کلمات را با وضوح، طنین و حجم ادا کنید. بیان کند دیالوگ، نباید حوصله ی تماشاگر را سر ببرد، بلکه باید احساس او را برانگیزد. شما با پرورش حس تشخیصتان، می توانید سرعت یا به قولی تمپوی هر دیالوگ را کشف و به کمک تکنیک هایی که تاکنون آموخته اید، دیالوگِ مورد نظر را به زیباترین وجه ادا کنید.

تنوع بیانی از طریق تاکید

تأکید، ترکیب و هماهنگیِ تنگاتنگ میان زیر و بمی صدا و سرعت بیان دیالوگ ها است و می تواند به نسبت بلندیِ ادای یک واژه، شدت و ضعف بیابد. در این بخش، میخواهیم روش کاربرد درجات مختلف از تأکید، از بلند ترین صدا تا صدای کاملاً پایین بپردازیم.

شدت تأکید روی یک واژه، نتیجه ی تشدید فشار تنفس بر تارهای صوتی است. به خاطرهمین فشار، حجم امواج صوتی افزایش می یابد و تأکید، شکل قوی تری پیدا می کند. ساده ترین مثالِ تأکید، واژه ای دو سیلابی است که یکسیلاب آن، مؤکد و سیلاب دیگر، غیر مؤکد بیان می شود. تأکید بر یک واژه در یک جمله یا یک جمله در یک پاراگراف، به برجسته سازی مفهوم آن واژه یا جمله در متن کمک می کند.

ابتدا این که شما باید تمام دیالوگ هایتان را طوری ادا کنید که تمام تماشاگران به راحتی همه ی حرف های شما را بشنوند و با شما ارتباط برقرار کنند. اما گاهی اوقات، واژه ای یا جمله ای را باید با نیروی بیشتری بیان کنید، در عین حال از ظرافت و زیبایی هم غافل نباشید، درست نفس بگیرید تا واژه یا جمله ی مورد نظر تا مسافتِ پیش بینی شده پرتاب شود و گوش تماشاگر را بنوازد. همانطور که یک پیانیست حرفه ای، حین اجرا آکسان ها را رعایت می کند، بازیگرحرفه ای هم باید طی اجرای دیالوگ هایش، هر واژه یا جمله را با تأکیدی متناسب و به بیان کند. او می داند که بلندی، سرعت و تأکید، ابزار کار او هستند و به کمک این سه، باید نقش را به کامل ترین وجه ممکن در معرض دید تماشاگران بگذارد. گاهی اوقات، ادای بلند و نرمِ واژه یا جمله ای، یا بیانِ آرام اما پر طنین آن، به خلق موقعیت های دراماتیک کمک می کند .

تفاوت های عمده ی بازیگری در تئاتر و سینما

هدف این مقاله بررسی تفاوت های بنیادی بین بازیگری در سینما (بازیگری فیلم) و بازیگری در تئاتر است. این تفاوت ها از طریق طبقه بندی ویژگی های بازیگری در این دو هنر، به شیوه ی تطبیقی- مقایسه ای در زمینه های متقابل مشخص شده است.
در مقایسه با هنر نمایشی تئاتر، هنر تصویری- صوتی سینما که در مواردی نیز ممکن است حالت نمایشی نداشته باشد یا حالت نمایشی در آن بسیار ضعیف باشد (مثل فیلم های مستند) طی سه دهه ی نخستین پیدایی (۱۹۲۵-۱۸۹۵) توانست به یک سلسله امکانات و عوامل بیانی مختص به خود دست یابد که راه آن را به کلی از تئاتر جدا کرد و خود هنری مستقل شد. (۱) این عوامل و امکانات بیانی که بر بازیگری فیلم و تکنیک های تئاتری آن بسیار مؤثر واقع شد عبارت اند از:
۱.تغییر فاصله ی آنی و پیاپی بین تماشاگر و صحنه (در یک صحنه ی معین با استفاده از برش، حرکت دوربین و ارائه ی تصاویر مختلف (نماها) از زوایای مختلف نسبت به رویداد یا بازی) (۲).
۲.تقسیم بندی یک صحنه ی یکپارچه به اجزای تصویری گوناگون و کوچک تر از صحنه که اصطلاحاً نما (۳) یا پلان نامیده می شود.
۴.تدوین (۴) یا مونتاژ، که عبارت است از تعیین ترتیب زمانی نمایش نماها (توالی نماها) بر پرده، به شیوه ای خلاق و منطقی که نحوه ی تعویض نما (نحوه ی برش یا قطع نماها) به یکدیگر و تعیین طول زمان نمایش آن ها (ضرباهنگ برش-تمپو) نیز در آن مستتر است.
به طور کلی عواملی که به منزله ی عوامل خالص سینمایی در فاصله گیری سینما از تئاتر، و از جمله ایجاد تفاوت بین بازیگری در سینما و بازیگری در تئاتر مؤثر واقع شد، عبارت اند از:
۱.استفاده از تدوین یا تدوین؛
۲.استفاده از نمای نزدیک (۵)؛
۳.استفاده از (انواع) حرکت دوربین.
عوامل فوق باعث شدند که شیوه ی جدیدی از بازیگری (ویژه ی سینما) که اصطلاحاً بازیگری فیلم (۶) خوانده می شود، نه فقط به مفهوم غیرتئاتری یا غیرصحنه ای، بلکه به معنای هنر بازیگری روی پرده (۷) پدید آید و از آن سال ها به بعد برای خود رفته رفته دارای اصول، فنون و ظرایفی شود که بازیگری فیلم را به رغم اشتراک مبانی با تئاتر و نمایش صحنه ای، از بسیاری جنبه ها در تکنیک و کیفیت، متمایز و شاخص سازد و حتی بازیگرانی دارای سبک شخصی در بازیگری فیلم پدید آیند؛ جریانی منسوب به بازیگران در هالیوود به نام اکتورز استودیو (۸) را در این مورد می توان نام برد.
از میان همه ی هنرمندانی که در ساخت یا تولید فیلم مشارکت دارند، بازیگر از همه به تماشاگر نزدیک تر است. به رغم اهمیت بسیار زیادی که کارگردان، فیلم بردار، فیلم نامه نویس و تدوینگر در جنبه های هنری فیلم دارند، هنوز بسیاری از تماشاگران برای دیدن هنرنمایی یا نقش آفرینی بازیگران به سینما می روند.
گرچه بازیگری به منزله ی یک جنبه ی بسیار مهم از هنر نمایش، اساساً به تئاتر تعلق دارد، لیکن از همان آغاز اختراع سینما و با رونق فیلم های داستانی و نمایشی، کارگردانان دوره ی سینمای کلاسیک (صامت) به زودی متوجه شدند که بین بازیگری در تئاتر و در سینما تفاوت های آشکار، فراوان و بنیادی وجود دارد که به شرح زیر به تفاوت های عمده ی آن ها می پردازیم:
نخستین و مهم ترین جنبه ی این تفاوت ها آن است که در تئاتر تماشاگر به طور مستقیم با بازیگر رودرروست و ارائه ی نقش یا بازی به صورت زنده در فضای مقابل چشمان تماشاگر انجام می گیرد. در حالی که در سینما، تصویر بازیگر، یعنی تصویر بازی (زندگی شخصیت) او به طور غیرمستقیم و با دخالت عواملی چون دوربین و دستگاه نمایش فیلم بر پرده می آید و به علت تغییر زاویه ی دوربین در یک صحنه و استفاده از عدسی های گوناگون- که بزرگ نمایی های تصویری متفاوتی ایجاد می کنند، همچنین به کارگیری عامل تدوین (برش نماها) – نه تنها جزئیات متفاوتی از بازی بازیگر (در نماهای دور، متوسط و نزدیک) به نمایش درمی آید، بلکه فاصله ی تماشاگر نیز با بازیگر در صحنه، اغلب در حال تغییر یا دور و نزدیک شدن است. در حالی که در تئاتر، تماشاگر بازی بازیگران را به طور پیوسته از یک فاصله ی ثابت و به طور تمام قد با فضای اطراف او و پرسپکتیو صحنه نیز، در یک بخش یا یک پرده (۹)، از نمایش، ثابت می بیند. به عبارت دیگر، در تئاتر تماشاگر بازی بازیگر را از یک چشم انداز ثابت و عمومی، و بسته به محل او، تقریباً در فاصله و ابعادی شبیه به نمای دور (۱۰) می بیند. در حالی که دوربین فیلم برداری (به جای چشم تماشاگر فیلم و بدون توجه به این که او در کجای سالن نمایش نشسته) نه تنها قادر است از فاصله های متفاوت دور و نزدیک،‌ بلکه در همان لحظه ی بازی بازیگر را از زاویه ی دید بالا، پایین، رو به رو، پشت سر یا پهلو تصویر کند.
نکته ی بعدی این است که تصویر بازی به دلیل تغییر فاصله ی دوربین نسبت به صحنه یا محل بازی و تنوع عدسی های فیلم برداری (که زاویه ی دید و عمق متفاوتی در وضوح دارند)، در لحظات تعویض نما کوچک تر یا بزرگ تر می شود. به عبارت دیگر، گاه فقط چهره یا قسمتی از بدن بازیگر و اعضای بدن او مثل دست، پا، انگشتان و چشم را بر پرده می بینیم و گاه به صورت تمام قد یا خیلی دور بازیگر را در یک چشم انداز عمومی کنار یک جاده، در میدان شهر، مزرعه یا در حال اسب سواری در دشت یا شنا در رودخانه. به دلیل استفاده از برش یا تقطیع یک صحنه به تصاویر (نماها) منفصل و مستقل، این امکان وجود دارد که صحنه های یک فیلم داستانی به توالی رویدادهای آن فیلم برداری نشود و مثلاً قسمت های آخر داستان فیلم را در برنامه ریزی فیلم برداری در اولویت قرار دهند. به عبارت دیگر، صحنه های آخر را ابتدا فیلم برداری کنند و سپس به فیلم برداری اواسط یا اوایل داستان فیلم بپردازند. این شیوه ی کار، اغلب در برنامه ی فیلم برداری فیلم های داستانی حرفه ای به ضرورت زمانی و فصلی یا مکانی- زمانی به لحاظ اقتصادی امری معمول است. بنابراین، برخلاف تئاتر، بازی بازیگر در سینما، تداوم و پیوستگی طبیعی ندارد و نه تنها توالی طبیعی رویدادهای فیلم نامه- مثلاً توالی سکانس ها و صحنه ها- در موقع فیلم برداری پس و پیش می شود، بلکه در یک صحنه ی خاص نیز که از چندین نمای دور، متوسط و نزدیک تشکیل شده، ابتدا کلیه ی نماهایی که از یک زاویه، بخش هایی از بازی بازیگر را نشان می دهد، به طور یک جا فیلم برداری می شود. فرضاً کلیه ی نماهای دور یک صحنه که از لحاظ موقعیت دوربین مشترک هستند فیلم برداری می شوند، سپس نماهای نزدیک یا نماهای متوسط هم زاویه را می گیرند. (۱۱) آن گاه در مرحله ی تدوین فیلم، هر نما را در جای خود، و به ترتیب توالی داستان یا بازی قرار می دهند. این امر باعث می شود که بازی بازیگر فیلم، تداوم و پیوستگی طبیعی مثل تئاتر نداشته باشد. بنابراین تداوم حسی بازیگر که در ایفای نقش امر مهمی است،‌ فقدان اجباری آن در موقع فیلم برداری مسئله ای است که بازیگر خود با هدایت کارگردان باید حل کند تا در موقع تدوین نماها و صحنه ها، یکدستی و یکپارچگی در بازی احساس شود و اصطلاحاً پرش حسی نه فقط در اعمال و واکنش های بازیگر، بلکه در صدای او نیز در موقع تدوین فیلم آشکار نشود. این جنبه ی فیزیکی، یکی دیگر از ویژگی ها و اختصاصات بازیگری فیلم در مقایسه با تئاتر است.
جنبه ی دیگر این است که در موقع فیلم برداری یک نما، این امکان وجود دارد که آن قسمت از بازی آن قدر تکرار شود که بالاخره رضایت بخش از کار درآید و در مرحله ی تدوین، صرفاً از همان برداشت (۱۲) استفاده شود و بقیه ی برداشت های ضعیف یا معیوب را حذف (۱۳) کنند. در صورتی که در تئاتر در موقع اجرای یک نمایش نامه، چنین امکانی به هیچ وجه نمی توان برای بازی یک بازیگر متصور شد. از این دیدگاه، بازی بازیگر فیلم بر اساس آزمون و خطا، تمرین، تکمیل و تنظیم می شود، در حالی که در تئاتر هر آن چه بازیگر باید به منزله ی بهترین و رضایت بخش ترین حالتِ بازی خود ارائه دهد در موقع تمرین، یعنی صرفاً‌ پیش از اجرای اصلی و نهایی، باید به آن دست یافته باشد، چون در موقع اجرا، دیگر امکانی برای تکرار یا اصلاح بازی وجود ندارد.
نکته ی بعدی این است که پس از تدوین فیلم، بازی بازیگر در سینما، در هر جلسه ی نمایش (سئانس)، بی تغییر و برای همیشه ثابت می ماند، در حالی که در تئاتر در هر اجرا از یک نمایش نامه ی خاص، این احتمال وجود دارد که بازی بازیگر در مقاطع و یا لحظات معینی، تفاوت هایی هرچند اندک با اجرای قبلی داشته باشد و این پدیده، به زنده بودن تئاتر و سروکار داشتن آن با احساس زندگی آنی و عامل انسانی یعنی بازیگر که روی صحنه در برابر چشم تماشاگر زندگی می کند، مرتبط است. به تمام این ویژگی های بازیگری در تئاتر و سینما و این موارد تفاوت، باید تفاوت های زیر را نیز افزود: در سینما، قاب تصویر فضای بازی بازیگر را محدود و مشخص می کند. این پدیده تا حدودی در تئاتر به وسیله ی محدوده ی صحنه ی بازی یا محدوده ی دکور شکل می گیرد- اما در سینما، دوربین می تواند تقریباً به طور نامحدود، و تا آن جا که میزان فیلم خام درون فیلم دان (کاست) دوربین اجرا می کند، به طور پیوسته، از بازیگر فیلم بگیرد یا با او به حرکت درآید و طی یک نمای خاص، چشم اندازها و پرسپکتیوهای متفاوتی از بازی را به تماشا گذارد. مثلاً بازیگر از داخل آپارتمان خود خارج شود، از راه پله ی ساختمان پایین بیاید، وارد حیاط شود، به طرف اتومبیل خود برود، سوار شود و از حیاط بیرون رود و در چشم اندازی از یک خیابان دور شود. و طی این مراحل، ما بازیگر را به دفعات در فاصله های دور، نزدیک، از رو به رو یا از پشت و از زوایای متفاوت ببینیم. در یک صحنه ی ایستا (از لحاظ حرکت دوربین) نیز همان طور که گفته شد، مهم ترین قسمت از حرکت و بازی بازیگر، به کمک تدوین یا برش، به هم پیوند می شوند؛ به دفعات نیز تصویر او با قاب های مجزا و مستقل دیگری که از اشیاء، اجسام، نوشته ها، مناظر یا از بازیگران دیگر گرفته شده، ترکیب یا پیوند می شود. از دیگر ویژگی های بازیگری فیلم این است که به دلیل فاصله، زاویه و نوع عدسی دوربین، تصویر بازی و حرکات بازیگر اغلب به صورت اغراق آمیز- خیلی بزرگ شده- بر پرده می آید. در حالی که در تئاتر، تماشاگر به کلی شاهد چنین پدیده ای نیست. حرکت دست یا لب بازیگر در یک نمای خیلی نزدیک و روی پرده ی بزرگ، مثلاً پرده ی فیلم ۳۵ میلی متری، صدها بار بزرگ تر و عظیم دیده می شود. در حالی که همین نوع حرکات در صحنه نمایش یا فضای تئاتر، ممکن است گم شود یا تا این حد جلب نظر نکند.
نکته ی حائز اهمیت دیگر در این تفاوت ها این است که بازی بازیگران در فیلم، تا آن جا که به ماهیت فضای داستان و سبک تصویری کارگردان مربوط می شود، در چشم اندازهای بالضروره ی بسیار متفاوت و اغلب در ترکیبی از دکور، استودیو و فضاهای واقعی (خیابان، بیابان، مزرعه، کنار دریا، جنگل، کوهستان و…) بازی می شود و گاهی نیز برخی از این فضاها در استودیو بازسازی می شوند. از این جنبه، واکنش احساسی و رفتاری بازیگر نسبت به محیط نیز نکته ی مهمی است. زیرا برخی از نماهای یک صحنه ی خاص را در طبیعت یا فضای واقعی (۱۴) و برخی دیگر را (اغلب نماهای به اصطلاح بسته یا نزدیک) در استودیو یا در زمینه ی یک دکور محدود و هماهنگ با فضای واقعی یا از نمایش زمینه از پشت (۱۵) بازیگر استفاده می کنند (۱۶) و اغلب به لحاظ صرفه جویی اقتصادی و سهولت یا دقت در اجرا، از تروکاژها و انواعی از تمهیدات صحنه ای-لابراتواری یا رایانه ای استفاده می شود.
مقوله ی صدا در سینما نیز تا آن جا که به گفتار یا کلام بازیگران (به منزله ی بخش مهمی از هنر بازیگری او) مربوط می شود، امری کاملاً متفاوت با تئاتر است. زیرا بازی در صحنه های گفت و گودار فیلم، هم زمان برای دوربین و میکروفن انجام می گیرد (۱۷) و صدای بازیگر از طریق یک سیستم فنی تقویت صدا و از بلندگوهای بزرگ سالن نمایش فیلم، پخش می شود. در حالی که در تئاتر، بازیگر اغلب به توانایی و نیروی صدای طبیعی خود متکی است، از این رو یک زمزمه ی آهسته و یا نجوای آرام بازیگر فیلم، به طور یکسان در سراسر سالن نمایش به گوش کلیه ی تماشاگران می رسد، در حالی که در تئاتر ممکن است همین نجوا یا زمزمه را فقط تماشاگران نمایش در ردیف جلو بشنوند (۱۸) – بنابراین شیوه ی بیان، حالت و به خصوص انرژی صدای بازیگر در سینما و تئاتر، دو مقوله ی متفاوت است.
ضمناً این نکته را نباید از نظر دور داشت که در سینما به سبب قاب بندی های جداگانه و نماهای مستقلی که با وقفه از بازیگران فیلم برداری می شود، در بسیاری از لحظات، بازیگری که نقش مقابل بازیگر دیگری را بازی می کند، همواره همکار یا مجری نقش مقابل خود را در صحنه یا در کنار یا رو به روی خود نمی بیند، در حالی که در تئاتر، بازیگران- مگر در مواردی که فرضاً یکی در پشت صحنه یا پشت دکور و دیگری در روی صحنه است- رودررو یا در کنار هم هستند و در یک فضای واحد نمایشی به سر می برند. در حالی که در سینما به دفعات مواردی پیش می آید که در صحنه هایی از فیلم، دو بازیگر که در همان صحنه ی خاص نقش مقابل یکدیگر را بازی می کنند، در موقع فیلم برداری، اصلاً یکدیگر را نمی بینند.
به دلیل امکان دوبلاژ صدا- یعنی فیلم برداری به طور صامت و سپس افزودن صدا در مرحله ی تدوین (بدون در نظر گرفتن مزیت ها و عیوب آن) – در سینما می توان از صدای یک گوینده ی دیگر روی تصویر بازیگر استفاده کرد. در حالی که در تئاتر این امر یعنی استفاده از سوفلور (سوفله کردن) شیوه ای بسیار غیرمتعارف و حتی مردود به شمار می آید. زیرا برخلاف دوبلاژ فیلم که بازیگر هم می تواند به جای (نقش) خودش حرف بزند و هم از صدای گوینده ی دیگری به جای او استفاده شود، در تئاتر (همچنین در فیلم با صدای سر صحنه) بازیگر به هنر صدای خود متکی است.
از جنبه های متفاوت صدای بازیگر در تئاتر و سینما، نکته ی دیگر این است که در سینما بازیگر می تواند به اصطلاح با صدای بلند از درون خود بیندیشد و به اصطلاح با خود یا در دل خود حرف بزند یا تک گویی درونی (۱۹) داشته باشد- بی آن که لب بزند و تماشاگر نیز می تواند صدای اندیشه ی درونی او را از بلندگوهای سالن بشنود. در حالی که حرف زدن در دل خود در تئاتر با صدای بلند و با حرکت لب بازیگر و به طور واقعی انجام می گیرد، البته در مواردی نیز امکان دارد که صدا را در تئاتر از قبل ضبط کرد و صدای بازیگر را به صورت پِلیْ بَک (۲۰) در لحظات یا در صحنه های خاص پخش کرد که این شیوه جزو موارد نادر است و بیشتر در فیلم های موزیکال (صحنه های ساز و آواز) مرسوم است.
همه ی این موارد بیانگر این مطلب هستند که بازیگری در سینما به مهارت ها، آگاهی ها و دانش خاصی نیاز دارد و این که بازیگر فیلم لزوماً باید اطلاعاتی از عملکردهای تصویری و قابلیت های هنری دوربین، میکروفن و تدوین داشته باشد و پیش از آن، زبان سینما و طبیعت هنری و تکنیکی آن را بشناسد و سپس با هدایت کارگردان، روی خلق نقشی که به او واگذار شده، کار کند.
از فریدریش ویلهلم مورنو، کارگردان های بزرگ دهه های ۱۹۳۰-۱۹۲۰ آلمان مطلبی به این مضمون نقل شده است: « بازیگر فیلم نباید بازی کند، بلکه باید بیندیشد.»
ضمناً این نکته ی مهم را نیز نباید نادیده گرفت که هنر سینما بدون بازیگر می تواند وجود داشته باشد (۲۱)، اما هنر تئاتر بدون بازیگر ممکن نیست.

پی نوشت ها :

۱.در این سه دهه، سینما کراراً از جنبه ی نمایش و کار صحنه ای با تئاتر، از لحاظ تصویری با نقاشی، از جنبه ی روایت و داستان گویی با ادبیات، از لحاظ ساختار با معماری، و از جنبه ی ریتم و حرکت با موسیقی و رقص مقایسه می شد.
۲.Action
۳.shot
۴.editing
۵.close up
۶.film acting
۷.screen
۸.Actors Studio، گروهی نمایشی متشکل از بازیگران حرفه ای تئاتر و سینمای امریکا که در سال ۱۹۴۷ در نیویورک به وسیله ی کارگردانان معروف سینما، الیا کازان، روبرت لوئیس و شرلی کرافورد پایه گذاری شد. لی استراسبورگ در سال ۱۹۴۸ در مقام رهبر و مربّی این گروه، شیوه ای معروف به مِتُد (method) (متد بازیگری) ابداع کرد که از آموزش های استانیسلاوسکی الهام گرفته شده بود.
گروه اکتورز استودیو از طریق معرفی چهره های برجسته، از جمله بازیگران معروف زیر-در فاصله ی سال های ۱۹۶۰-۱۹۵۰- بر سینما و تئاتر امریکا تأثیر زیادی گذاشت.
باربارا بل گدز، مارلُن براندو، مُنتگُمری کلیف، جیمز دین، بن گازارا، جولی هاریس، پل نیومن، جک پالانس، لی رمیک، رد استایگر، الی والاش، شرلی وینتر، جو آن وود وارد و آنتونی کوئین.
اساس متد برای تربیت بازیگر، کار روی فنون بازیگری و تفسیر نقش با دیدی ناتورالیستی، خلاقیت فی البداهه برای گسترش جنبه های حسی نقش و بحث گروهی روی خصوصیات بارز و ثابت نقش از طریق اظهارنظر و توافق اعضای گروه نمایش بوده است.
۹.act
۱۰.long shot
۱۱.در سینما اصطلاحاً به این کار رج زدن می گویند که خود انواعی دارد. رج ممکن است به اقتضای فصول، مکان، زمان، زاویه ی فیلم برداری، نوع عدسی دوربین، بازیگر و حتی نوع حرکت دوربین باشد یا ترکیبی از آن ها متفقاً در رج زدن مؤثر واقع شوند.
۱۲.take
۱۳.out
۱۴.location
۱۵.back projection
۱۶.استفاده از تکنیک های جدیدتری نظیر پرده ی آبی، کروماکی، شیوه های رایانه ای تصویرسازی نیز به ویژه اگر امکانات تلفیق تکنیک های فیلم و ویدئو فراهم باشد، میسر است.
۱۷.این جا صدای هم زمان سر صحنه مورد نظر است، نه شیوه ی فیلم برداری صامت و سپس دوبله کردن و صداگذاری فیلم با استفاده از گویندگانی که به جای بازیگران حرف می زنند. شیوه ی اخیر از لحاظ هنر بازیگری شیوه ای غیرقابل قبول و مطرود است. فن دوبله فیلم فقط برای برگردان فیلم های خارجی به زبان دیگر پذیرفتنی است.
۱۸.البته امروزه برای سالن های بزرگ تئاتر که بازی در دکورهای عظیم و در عمق و پهنای گسترده ای از صحنه ارائه می شود از شیوه ی صدابرداری با استفاده از میکروفن های ظریف و ریز، بدون سیم، که در جای خاصی از لباس بازیگر پنهان می شود استفاده می کنند که به HF معروف است.
۱۹.inner monologue
۲۰.play back
۲۱. غالباً آثار مستندی که با عامل انسانی (بازیگر) سروکار ندارند و مستندهای انتزاعی از جمله آثاری که درباره ی هنر نقاشی و معماری ساخته شده اند، همچنین آنهایی که با اشیا و عمدتاً با طبیعت بی جان سروکار دارند، در این زمره هستند؛ مثل فیلم های گرنیکا اثر آلن رنه، پاسیفیک ۲۳۱ اثر ژان میتری و همچنین گروه عمده ای از انواع فیلم های مستند، انیمیشن و عروسکی انیمیشن.

نقد چيست و منتقد كيست؟

محور كار نقاد بر رعايت اخلاق و در واقع بر رعايت عدالت قرار دارد. چرا كه از نظر فلسفي خلق ملكه راسخ نفساني است كه بدون تكلف منشاء صدور افعال نيكو باشد و اصول «خلق شجاعت، عفت و حكمت است و مجموع هر سه عدالت».
نقد تاريخي از جمله ديگر شاخه هاي اين هنر است. اينگونه نقد خصوصا مفسر پديده هنري است و آثار و شخصيت صاحب هنر را مورد توجه قرار مي دهد. نقاد به شناختن و شناساندن بيش از مقايسه و تفضيل يكي بر ديگري توجه مي‏كند.
در نقد جامعه شناسانه، رابطه هنر و اجتماع مورد توجه نقاد قرار دارد. و نقاد مي كوشد كه محيط زندگي هنرمند را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد و واكنش هنرمند را نسبت به آن بشناساند.
در نقد روانشناسانه ربط ميان هنرمند و اثر هنري آنچنان مورد تحليل قرار مي گيرد كه رابطه ميان بيمار و رويا در چنين روشي منتقد با تفسير علائم رواني در صدد كشف انگيزه هاي هنرمند بر مي آيد و روانكاوانه در پس اثر هنري دست به جستجوي (ضمير) ناخودآگاه شخصيت هنرمند مي زند.
گاهي نقاد فرهنگي اساطيري را مبناي كار خويش قرار مي دهد و به تشريح عناصر فرهنگي يك اثر هنري با رجوع به مباني ميتولوژيك آن مي پردازد.
دسته اي ديگر از نقادان آ‎ثار هنري مياني زيارزيبايي شناسي را ملاك كار خود قرار مي دهند. و معمولا فرم گرايي مي شوند. شايد اين مكتب واكنشي باشد در برابر تاكيد بر ارزشهاي روانشناسانه، تاريخي و حتي اخلاقي. چرا كه صرفا كيفيت و ارزش هاي زيبايي شناختي براي نقاد ملاك اعتبار قرار مي گيرد.
به هر حال در اينجا سر آن نداريم كه به تشريح و تفسير هر يك از مكاتب فوق و يا رويه هاي ديگر نقد و نقادي بپردازيم چرا كه اين خود موضوع بحث ديگري است. اما آنچه مد نظر ماست معرفي يك جريان نقد سالم و سازنده است كه صرف نظر از تمامي گرايشات و مكاتبي مورد اشاره همواره در آثار قدما و در ميان كتب و ماثورات ما موجود بوده و بايد نقاد امروز ما راهش را در ميان اين همه راه با عطف توجه به ارزش هاي متعالي در ديدگاه هاي نقد قدما بيابد.
نقاد بايد بين صاحب اثر هنري و خود اثر با مخاطبين آن واسطه شود و لطايف و دقايق آن را معلوم كند. اگر معايب و نقايصي در آن آثار هست كه عامه ملتفت آنها نيستند و به همين جهت راجع به آن آثار بيهوده در خوش بيني مبالغه مي كنند آن معايب و نقاصي را نيز آشكار بنمايد و از پرده بيرون اندازد تا قيمت حقيقي و بهاي واقعي هر يك از آثار… معلوم و معين باشد.» واضح است كه نقادي قادر به اين كار و برقراري چنين ارتباطي است كه هدفش صرفاً ارشاد و تربيت باشد.
منتقد دلايل احساسي را كه به وي در مقابل كشف زيبايي هاي آثار هنري دست مي دهد به تجزيه و تحليل مي كشد و مي كوشد تا ديگران را با مشاركت در اين احساس به پذيرش داوري اش درباره آن اثر دارد.
نقاد بايد از ناداني بي خبري، حسد تعصب و تلون رأي بدور باشد و به صفات بصيرت حسن ذوق، عدل و انصاف، حس تشخيص و سواد آراسته باشد. او بايد بداند كه همانقدر كه ايجاد يك اثر هنري بد خطاست به داوري كردن در باب آثار ديگران هم خطا است. منتقد خوب مي تواند بدون آنكه هنرمندي پرآوازه و بزرگ باشد نقادي بصير با حسن نيت و شهامت باشد تا هم مخاطبين آثار هنري را هدايت گر باشد هم هنرمندان را.
اگر منتقد بتواند با شيوه و سبكي غير فني با مردم رابطه برقرار كند در واقع با ربط دادن ذهنيت هنرمند و مردم از طريق انتقال حرف و كلام هنرمند روي جامعه هنري اثر مي گذارد و در واقع محور يك جريان صحيح و سالم فرهنگي قرار مي گيرد. در واقع نقادان خوب بهترين هنر شناسان هستند و حتي از صاحبان آثار هنري پيام و ارزش هاي آثار هنري را بهتر درك مي كنند و با قالبي ديگر به بيان آن مي پردازند. شمس قيس رازي در اين مورد درست مي گويد كه «بزار جامعه فروشي خيلي بهتر از استاد جولاه مي تواند بهاي يك جامعه را بيان كند. البته گاه هست كه استاد جولاه خود جامه فروشي نيز مي‏كند. اما در اين حال اگر قولش درخور توجه باشد از جهت جولاهي نيست از جهت بزاري است».
در باب تاثير كار نقادان خوب در جريانات فرهنگي و هنري جوامع به نقل عين مطلبي از كتاب نقد ادبي بسنده مي كنيم. «… انتقاد چون تنقيضات هر زمان و حوائج ذوق و فكر هر نسل و هر قرن را بايد در نظر بگيرد چشم به آينده مي ورزد و شاعر و نويسنده را در طريق تحول و تكامل رهبري مي‏كند. درست است كه هنرمندان خود اين حوائج و مقتضيات را درك مي كنند اما منتقد زودتر و قطعي تر اين حوائج را باز مي شناسد و فقط انتقاد است كه از طريق تشريح و تحليل و طبقه بندي و قضاوت مي تواند مشخص كند كه هر كدام از متون و انواع ادبي در چه مرحله اي از تكامل هستند و تا كجا پيش رفته اند. فقط انتقاد است كه مي تواند تعيين كند كه اثر ادبي بايد چگونه باشد تا بتواند با اقتضاي زمانه سازگار افتد و هم ارزش هنري داشته باشد.
ليكن اگر نويسندگان و شاعران باز در برابر سيطره و حكومت انتقاد بخواهند مقاومت ورزند و به تسليم و رضا تن در ندهند انتقاد از طريق تاثر و نفوذ در عامه يعني عام اهل ادب و ذوق در آنان نفوذ كرده و به طور غير مستقيم آنان را به اطاعت و انحياد وا مي دارند به عبارت ديگر اگر منتقد نتواند افكار و عقايد نويسندگان و گويندگان را كه گه گاه متمسك و مواريث گذشته مي باشند تغيير دهد با تاثير و نفوذي كه در ذوق و سليقه خوانندگان آثار ادبي مي‏كند كه نويسندگان و گويندگان را مجبور به متابعت از آرا و احكام خويش كه متكي بر مقتضيات و حوايج دوران است تواند كرد. بوالو و مولير هر چند نويسندگان متكلف و متصنع معاصر خود را كه اسلوب معروف به پريسو (Percieux) سخن مي گفتند نتوانستند از آن اسلوب باز دارند اما چنان در بنياد ذوق و سليقه مردم عصر خويش نفوذ كردند كه ديگر كسي خريدار اسلوب «پرسيو» نشد و آن شيوه خود به خود از رواج و قبول افتاد. ليسنگ نيز در ادبيات آلمان همين تاثير را كرد و با آنكه آراء و عقايد او در آثار كساني كه در آن ايام بجد دنبال تقليد گويندگان فرانسوي بودند كارگر نيافتاد اما رفته رفته چنان محيط افكار عامه را براي اينگونه آثار تقليدي سر در بيروح كرد كه چندي بعد آنگونه آثار به كلي منسوخ گشت و از ميان رفت در چنين مواردي اگرچه تاثير انتقاد بطيء و مع الواسطه است اما مطمئن تر و قاطع تر و نافذتر است.»
به هر حال آنچه به نام نقد و نقادي به عنوان يك جريان نافع مورد تشويق و مدح قرار مي گيرد. نقدي است كه سازنده باشد و از نقد مخرب حداكثر فاصله خويش را حفظ كند. نقد مخرب همان است كه در طول تاريخ اهل فكر و ذوق را نسبت به نقادان بدبين ساخته تا جايي كه منتقدان را به خرمگس هايي كه روي پيكر اسب مي نشينند تا او را از شخم زدن زمين باز دارند تشبيه كرده اند. يا حافظ در باب آنها فرموده:
خموش حافظ و اين نكته هاي چون زر سرخ
نگاهدار كه قلاب شهر صراف است
نقد مخرب سلاح فرماليسم را بر مي دارد و همه چيز و همه كس را منكوب مي‏كند يا ميدان به نوخاستگاه نمي دهد و اشراف منشانه به خطرناكترين آفت فكر و هنر و ابتكار تبديل مي‌شود.
نقاد بايد با مطالعه و مشاهده همه آثار يك هنرمند نسبت به كليت هر اثر اظهار نظر كند و تنها به يك اثر پا بخشي از يك اثر هنري اكتفا نكند. خطرناكترين و لغزنده ترين راه اين است كه با مشاهده و مطالعه بخشي از يك اثر نسبت به گل آن اظهار نظر داوري مي‌شود.
نمونه هاي نقد سالم را نزد برخي قدما مي توان يافت . آنجائي كه قدما دست به نقد فكر و اثر علمي و هنري مي زده اند با رعايت تمامي اصول اخلاقي و با احاطه كامل بر حوزه علمي و فني مبحثي كه مورد نقد قرار مي داده اند غالباً چنين مي كرده اند؛ ابتد قول نويسنده را پيرامون موضوع مي آورده اند: و اما بعض الاساتيد معتقدون به ….» و سپس قول خويش را در باب موضوع مي آورده اند: «و اما انا اقول…» و در پايان بدون آنكه دچار هتك حركتي شوند از سر بي دانشي به فحاشي و تخطئه بپردازند قضاوت نهايي را به خداوند مي سپرده اند: «والله اعلم بالصواب».
امروز ما محتاج يك جريان قدمي و وسيع نقد سالم در صحنه ادب و فرهنگ و هنرمان هستيم. يقينا اين جريان ني تواند هيچ يك از قالب هاي رايج در غرب را ملاك و راهنماي كار خويش قرار دهد. البته بايد از تمامي شيوه ها و رويه هاي برخورد با آثار فكري و هنري كه سابقا ذكر برخي از اين شيوه ها رفت، بهره جست، اما راه نو، نقد مي طلبد. نوبه مفهومي داشته باشد و از اشتغال به الفاظ و استغراق درظاهر امور و رطه هاي خلاق اختلاق احتراز نمايد. اين جريان براي سالم بودن و سالم ماندن بايد موارد زير را بشناسد و از آن اجتناب ورزد. از ابتلا به سوبژكتيويسم و امپرسيونيسم و پسيكولوژيسم و سوسيولوژيسم حاكم بر تفكر و جامعه فرهنگي غرب بپرهيزد و زباني سالم و اعتبار به زبان منتقدان اختيار كند. اگر با اهل تخصص روبروست به نقد خويش خصلت مدرسي ببخشد و كالبد شكافانه جزئيات را با وام گيري از زبان حرفه اي بيان نمايد. اما هر گاه با مردم طرف است خلاف اين شيوه را بر گزيند.
اندكي بپردازيم به نقش منتقد در رويارويي با نمايش و گروه نماش و بحث را با اين پرسش گسترش دهيم. چه كسي نمايش را بهتر مي فهمد؟ گروه يا منتقد؟
اين سئوالي است كه براي گروه هاي تئاتري مطرح است به ويژه وقتي كه فكر كنند كار را آنها مي شناسند و بس. همان داستان كبك و برف است. در اسمان هر تئاتر حداقل پانزده رويز پيش از اجزاي نمايش يك نسخته نمايشنامه خود را با تغييراتي كه درآن داده است براي منتقد مي فرستد. بي مناسبت نيست بنويسيم كه در اين كشور چندين ناشر تئاتر وجود دارد كه تازه ترين اثار نمايشسي را ترجمه كرده و به صورت پلي كپي و كتاب شده فقط براي تئاتر ها و مطبوعات مي فرستند مقصود اين است كه هيچ كس غافل از كار تئاتر جهاني نماند. اين طرز كار با توجه به شناخت ها و آگاهي هاي قبلي موجب مي‌شود كه منتقد بتواند پا به پاي گروه تئاتر راه برود. از آلان طرق عاشقان تئاتر كارگردان و هنرپيشه و ديگران نيز از پا نمي نشينند.
استائيلاوسكي ماه ها تمرين مي كرد آزمايش مي كرد هنر پيشه مي ساخته. برشت هم همين طور. در نسل هاي ج=وان تر نيز ماكساني نظير گروه توفسكي و بروك را ديده ايم كه با چه پشتكار و چه صميميت و چه عشقي كار مي كمنند. منتقد تئاتر هم در اين تلاش بزرگ سهم دارد. پيش از شرح و بررسي كار او بد نيست كه به ياد آوريم كه بسياري نويسندگان بزرگ كار خودشان را با نقد نويسي آغاز كرده اند. از جمله يسنگ آلماني نويسنده قرن هيجده و از معاصران اسكار وايلد، برنار دشاو، برشت و آخري اسلاميز مروژك كه يكسان هم مهمان جشن هنر شيراز بوده عده اي از نقد نويسان نقد را رها كرده اند؛ برخي به آن وفادار مانده اند مروژك تعريف مي كرد كه پس از نوشتن سي واندي نقد يك روز با خودش خلوت كرده است كه آيا مي خواهد منتقد بشود و يا نويسنده؟ و نويسندگي را برگزيده است اما كار منتقد به انتقاد از اثر نمايشي تمام نمي شود. در بيشتر بنگاه هاي انتشاراتي اديتورهاي تئاتر منتقدان يا تئاتر شناسان اند. در آسمان قسمت تئاتر شناسي تئاتر ها را نقد نويسان مي گردانند. چه كسي بايد دستمايه براي كار هنرپيشه و كارگردان و طراح صحنه تهيه كند. فشرده كار منتقد در تئاتر اينهاست؛
1. معرفي و تهيه نمايشنامه
2. همكاري با گروه در تغيير و تصحيح نمايشنامه
3. كشف و خلق معاني اثر
4. نمايشي كردن مضامين و داستان ها
5. معرفي نمايش اجرا شده
و امثال آن بايد محتواي دفاتر تئاتر هاي فرنگي را خواند. آن وقت آدم مي بيند كه يك تئاتر شناس و منتقد چه وظيفه مهمي در تئاتر به عهده دارد. آنوقت آدمي مي بيند كه يك تئاتر شناس ومنتقد چه وظيفه مهمي در تئاتر به عهده دارد. در برخي از تئاترها از جمله تئائر ت.ان.پ (TNB)فراسنه نمايش هايي را كه بازي مي كنند چاپ مي كنند. در كشور ما كارگاه نمايش كار درست در اماتورژي را آغاز كرده است. كتاب هم چاپ مي‏كند گرچه كار هنوز ايده آل نيست اما ابتكاري در خور كمال توجه است و بايد در سازمان هاي تئاتري ديگر كشور نيز دنبال شود. اين كار و نظاير آن از وظايف منتقد و تئاتر شناس است كسي كه فرهنگ كشور خود و جهان را خوب مي شناسد و به تئاتر و مسائل آن خوب و كامل آگاه است.
منتقد دولت تئاتر است: به وجود آورنده تئاتر است. همان طور كه كوشش داريم هنرپيشه و كاگردان و نويسنده تربيت كنيم بايد كوشش كنيم منتقد تربيت كنيم. بايد از يك طرف در دانشكده هاي تئاتر متفكر تربيت كنيم و از طرفديگر منتقد را در جريان تحولات نمايش در جهان قرار بدهيم. آموزش به دانشكده تمام نمي شود. آموزش محدوديت زمان نمي شناسد.
همه ساله در ماه هاي ارديبهشت و خرداد و تير و شهريور و مهر در دنيا جشنواره هاي نمايشي بزگرا مي شود. بايد منتقدان تئاتر به اين جشنواره ها بروند. بدبختانه عده اي هستند كه هر وقت سخن از شاهكارهاي نمايشي خارجي به زبان مي ايد مي گويند. اي بابا، آنها كجا، ما كجا. گرفتاري اين جماعت اين است كه خودشان نمي توانند خودشان را اصلاح كنند. نمي توانند بهتر شوند. از مقايسه وحشت دارند. و بدتر از اين نمي خوانند سليقه و ذوق وتشخيص تماشاگر ايراني بهتر و بالاتر بورد. ما با اين جماعت كاري نداريم. روي سخن با آنهاست. كه به مردم و تئاتر عشق مي ورزند.
انتقاد تئاتر در ايران وقتي مي تواند انتقاد تئاتري واقعي باشد كه همه از گروه تئاتر تا منتقد عاشق و مومن باشند. به التماس نزد تماشاگر نبايد رفت. تماشاگر با دل و جان خواهد آمد وقتي كار دسته جمعي همه دست اندركاران تئاتر تكرار مي كنم. كار عاشقانه باشد.

نقد تئاتر نداريم، نقد تئاتر داريم؟
اين كه دست اندركاران تئاتر غالبا مي گويند ما منتقد تئاتر نداريم تاثر آنها است اما واقعيت دارد. چون ما كسي را در ايران نداريم كه كارش صرفا نقد تئاتر باشد. آنها كه در كشور ما نقد مي كنند. عده شان كمي بيسشتر از انگشتان دست است اين عده همه به كارهاي ديگر نيز مشغولند. ترديدي نيست كه گه گاه آدمي استعدهاد هاي گوناگون دارد. ولي به هر حال بايد آن روز برسد كه آدم خودش را در مقابل سوال يا اين يا آن قرار بدهد. تصميم گرفتن د راينجا ما با استعدادهاي فراوان روبرو هستيم. اما با تصميم با نهايت تأسف نه!
چرا منتقد تئاتر نداريم:
بزرگترين خريدار نقد مطبوهات است و مطبوعات در شرايط فعلي ما كسي را ميخواهد كه در همه هنرها صاحب نظ رباشد درباره همه هنرها مطلب بنويسد با همه مصاحبه كند و غيره. چنين ابوالهولي هنري زاده و پرورده مطبوعات است. نقد نويس واقعي نقد از سر احتياج نمي نويسد ونقد خودش را دوباره نمي جود و به روزنامه ها و مجله هاي ديگر نمي نهد. كار منتقد تئاتر هميشه نو و هميشه تازه است. بنابراين چگونه مي تواند از ماهي چند نقد بيشتر بنويسد؟ ممكن است منتقدي تنها يك نقد در ماه بنويسد. تعداد مهم نيست. مهم اين است كه منتقد تئاتر فقط نقد تئاتر بنويسد. به عبارت ديگ رزندگي خودش را روي نقد تئاتر بنا كند. هر جا كه غير از اين باشد منتقد را بايك «كسب الاخبار هنري» خواند. لطفا نه لغت منتقد را مخدوش كنيم و نه هزينه انتقاد را. و سردبير روزنامه يا مجله اي كه از منتقد بخواهد درباره رقص و موسيقي و نقاشي و غيره بنويسد بي اعتقادي خودش را به هنرها نشان داده و به كعب الاخبار هنري همه دان و هنركس بال و پر داده است.
اعتبار متاثر و اعتبار نقد ما:
در چند سال اخير بي شك تئاترما پيشفت كرده است. كارگاه نمايش جشن هنر شيراز را (قبل از سال هاي انتقلاب) بخش تئاتر دانشكده هنرهاي زيبا اداره برنامه هاي تئاتر تاسيس مراكز تئاتر و انجمن هاي نمايش در شهرستان ها، تئاتر در تلوزيون و مدارس و غيره همه نشانه پيشرفت اين هنر در ايران است در كار اجراي نمايشنامه، نمايش هايي ئداشتيم كه در جهان نمونه بودند همين طور نمايشنامه نويسي ما سخت و خوش پيش رفته است تنها مشكل و بزرگترين مشكل ما اين است كه تئاتر در سراسر كشور به يك اندازه ترقي نكرده است. به زمان احتياج داري چرا كه فعالتي نمايش شهرستان ها چشم گيرانه آغاز شده است. بايد اميدوار و خوش بين بود. غافل نشست و كار كرد. نقش نقد نويس تئاتر در اين راه بسيار مهم و دقيق است. تا امروز منتقد با زنجيرهاي پيدا و ناپيدا به صندلي هاي دفتر مطبوعات يا سالن هاي نمايش تهران بسته شده بود و تكان نمي خورد. در حالي كه بايد راه بيفتد براي اينكه كشف كند.
امروز جوانان شهرستاني علاقه زيادي به تئاتر نشان مي دهند، با كمترين وسايل و انواع و اقسام مشكلات نظير گرفتاري مالي سالن و سانسور كه گه گاه باعث از بين رفتن هر گونه انديشه انتقادي كه اصل و پايه سازندگي زندگي بهتر است مي شود. و مشكلات اصلي نظير كمبود هنرپيشه آگاه نبود راهنما و نمايشنامه و غيره، كارهاي جالبي عرضه مي كنند. چه وقت بايد به اين نسل پرداخت به كشف استعداد ها وظيفه اساسي و اصلي منتقد است. در اين زمينه چه مي كنيم؟
مي دانيم كه دانشكده هاي ادبيات و تئاتر در جهان سازنده منتقد و تئاتر شيساسي است. در بعضي از كشورها از جمله لهستان براي تحصيل تئاتر شناسي و انتقاد بايد قبلا از دانشكده ادبيات درجه ليسانس داشت، امتحان ورودي داد و سپس سه سال تحصيل كرد و سال خر همراه با كار عملي در تئاتر يا در مطبوعات و تلويزيون (قسمت نقد هنرهاي نمايشي) است . استادان رشته هاي تئاتر شناسي همه از خبرگان و دست اندركاران نقد يا مشاوران ادبي تئاتر و تلوزيون و راديو هستند. هنر جوي رشته نقد و ادب نمايش جامعه شناسي، سياست، اقتصاد ادبيات زبان كشور خود و همچنين درس هاي خاص تئاتر چون تاريخ نمايش، ادبيات نمايش و غيره مي خواند. كار نقد به بصيرت نياز دارد. كسي كه از اين دانشكده ها فارغ التحصيلمي شود قادر است انيشه هاي نمايشي را درك و تجزيه و تحليل كند. ميتواند از مرز هاي ممكن و شناخته شده بگذرد و از قرارداد ها و قواعد جاري و معمول كه نمايش نامه نويسان بزرگ وضع كرده اند با شناخت آن بگذرد و قواعد جديد كشف يا خلق كند. منتقد واقعي تئاتر كه بدينگونه تربيت شده است ديگر نيازي به نشخوار كردن حرف هايي كه مال خودش نيست يعني از اين كتاب و آن كتاب برداشته ندارد. ما به اين چنين نقد نويساني نياز داريم نقد نويسان مستقل و آزاد. دانشكده هاي تئاتر ما چه مي كنند؟ هر چه مي كنند يا كرده اند؟ نتيجه به دست آمده بسيار ضعيف است بايد شيوه تدريس عوض شود. بايد انديشيدن و به انديشه واداشتن هنر جو پايه كار قرار بگيرد نه طوطي پروردن. بايد باز كردن مغزها هدف كار باشد و نه پر كردن مغزها.
اما متاسفانه در دانشگاه بلكه در برخورد و تماس با تئاتر به كمال مي رسد. ارتباط منتقد با تئاتر در كشور ماناقص و مسخره است.
مطبوعات با اين كار كه از منتقدان همه چيز مي خواهند. به هنر بي حرمتي مي كنند. و تئاتر ها به چهره مكمل خود يعني اعتقاد ندارند. وقتي كارگردان ونويسنده اي با نقد نويس روبرو مي شود، پيش از همه مي خواهد ثابت كند كه منتقد نايش را نفهميده ونمي تواند بفهمد و اصلا به او نيازي نيست. در حالي كه از سوي ديگر دوست دارد منتقد درباره كارش مطلبي بنويسد.
چرا به انتقاد اهميت نمي دهيم؟
اين مسئاله عميق در زندگي و روحيه اجتماعي ما دارد. هر كدام از ما در كوچكترين و خصوصي ترين واحد اجتماعي، در خانه يك خود كامه هستيم. هر گونه تصميم ودر هر باره (غذا، سفره، خريد ازدواج و غيره) يك طرفه بدون مشورت با ديگر اعضاي خانواده گرفته مي شود. چشم ها هميشه به يك طرف متوجه است. معلوم است كه در اجتماع بزرگتر نمي توانيم حرف ديگر را حتي گوش بدهيم. چه برسد به اينكه بشنويم و عمل كند. در اين شرايط نظر منتقد يعني يك آدم خارج از گود براي تئاتري ها ناشنودني است و بي اهميت. كار خود كامگي چنان است كه حتي كمتر گروه تئاتري ديگر كار او را ببيند. اينجا مردم عادت به بحث و مشاوره ندارند. مخالفت هميشگي و ريشه دارد با همبستگي ها و اجتماع ها جلو هر گونه همفكري و مشورت و بحث را گرفته است. آن وقت اين تكروي و وحشت انتقاد شدن را در بسياري از مواقع به حساب غش ها و غرض هاي منتقد مي گذاريم. يك قضيه مضحك روزي كه يك نفر از تئاتري ها جلوي منتقدي را مي گيرد و مي گويد كه 95 درصد نقد نويسان هاي تئاتر ما مغرض اند. اين منتقد مي گويد حساب كردم ديدم با توجه به عده انگشت شمار منتقد تئاتر موجود بنا به گفته ايشان ما در ايران فقط يك نصفه منتقد بي غرض يا اصلا يك نصفه منتقد داريم سوال اين است آيا بد گفتن از نمايشنامه يا اجرا دليل غرض ودشمني است؟ شكي نيست كه همه جاي دنيا احتمالا فلان منتقد به دليل دوستي ها براي فلان كارگران چرب تر مي نويسد و شكلي هم نيست كه فلان كارگردان ونويسنده فلان منتقد را كتك مي زند. كه چرا بد نوشته است. اينها همه استثنائي است. آيا حكم كلي عليه انتقاد ميتوان كرد. سعدي درحدود هفتصد سال پيش از اين گفته:
مرد بايد كه گير دانددر گوش ور نوشته است پند بر ديوار
مي بينيم كه استاد سخن به بهترين وجه خود حرف را در درجه اول اهميت قرار داده است نه گوينده حرف را.
الفرد. ك منتقد معروف آلماني ها سال ها بر كار «كاكس رينهارد» خرده مي گرفت و قبولش نداشت؛ ولي بعد اذعان كرد كه با نابغه اي طرف بوده و قدر او را نشناخته است. از طرف ديگر دولت فرانسه به «ژاك لومارشان» بزرگترين جايزه خود را داد و «ژان ژاكگوتيه» را به عضويت فرهنگستان درآورد. چرا كه اين مردان نمايشنامه نويسان بازيگران و كارگردانان بزرگي را به ملت فرانسه معرفي كردند. در ممالك اروپائي هنرپيشگان تشنه نقدند. د رمملكت ما نقد خواننده نمي شود و اگر هم خواننده بشود روبرويي نقد نويس و بازيگر خصمانه است. كار بد مثل كار خوب دير يا زود هويدا مي شود. كار گروهي كه تقليدي و بازار مي باشد. بي ريشه است و كار نقادي كه كره مال و چرب زبان است خيلي زود به فضاحت مي كشد. بايد قبول كرد كه مردم آگاه تر از آن هستند كه منتقد و متاثر تر خيال مي كنند. به قضاوت هاي مردم گوش بدهيم كافي است. درباره يك نمايش مي گويند خوب بود، خنديديم، سرگرممان كرد! و درباره كار ديگر مي گويند: «اين هنر است» مهم بود. ادم را به فكر و اميدارد!
اشنائي با ژان ژاك گوتيه، يان كات و جان راسل تايلور و لامبرويج ويلسون:
1-گوتيه÷
ژان ژاك گوتيه متقد و درام شناس سرشمتس فرانسوي در ايران ناشناخته است گوتيه در آغاز كار Drama Gritic روزنامه راستي «فيگارو» بود. اما به مرور زمان و به دليل فقدان يك روحيه محافظ كار و حسابگر و محتاط دريافت فيگارو مكانت و تنفس گاهي برا گزارش و نگارش نقد تئاتر نيست. پس جلو مونده، رفت. آنگاه به روزنامه چپ گراي لوماتن و بعداّ به «اكسپرس» رفت و اين سه روز نامه را پايگاه و خاستگاه آثار قلمي خويش بر نهاد. گوتيه بر اين باور است كه به قول ما كم گوي و گزيده گوي چون در. و يا «لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود كه پرتوان زد»
در هر حال به ياد سخن يك درست فرانسوي مي افتم كه ميگفت ژانژاك گونيه چندين بار در مقام داور به نقد و نغز محك و دستك و مستك نقد متاثر نشست اما در صورت قبول به اصحاب و كارگزاران جشنواره يا هر رخدادي كه وي در ان شركت جسته بود مي گفت: «انگار نه انگار كه من داورم. اتومبيل در پي ام نمي فرستيد. مرا به مهماني هايتان دعوت نمي كنيد. و خلاصه مرا نمك گير و مديون خود نمي كنيد تا من خود در نهايت آزادي انديشه و بي هيچ ملاحظه و توهي نظر خود را بدهم. (اين خاطر را هنرمند گرامي و استاد بزرگوار جناب آفاي داود رشيدي براي جناب استاد همايون عالي آبادي تعريف ذكرده اند.)
2-يان كات:
با نكات مضر بزرگ آثار شكسپير مي باشد. تحليل زيبا جاودانه و جادويي وي از همت به اين زودي ها از شراجه و سربند حافظه زدوده خواهند شد. يان كات منعقد معاصر لهستاني بي گمان تنها منعقد «شكسپيرين» جهان درام است. نگاه چيست. ملايم او به همراه قلم قها روپخته و سلطه گفتار و صوتش بر آثار شكسپير او را مراد هزاران منتقد در سراسر جهان گرديده است.
يان كات به جز عرصه نقد در فن كارگرداني نيز داعيه ها دارد و مدعي شكسپير شناس يما بارها با اجراهايي شكوهمند و تئوريك و تماتيك قابليت ها و دانش برتر خود را به رخ اصحاب تئاتر و خلاصه شكسپير شنسان قها رو قدرتمند كشانده است. كات مدتي در لومونه و مدتي نيز در روزنامه هاي سرزمين هميشه مطرح تئاتر اعتراض طغيان وجوشش هنر و انقلاب ستيز لهستان مي نوشت.
آخرين مقاله او درباره پژوهشكده يرژي گروتوفسكي در شهر كراكو است كه وي با قلم جانانه اش آنجا را به درستي گزارش كرد. و حيثيتي دوباره براي پژوي گروتوفسكي و دوستش يوژف شانيا دست و پا كرد.
كات در تحليل گري منتقدي ماركسيست بود اما اصلاحات او را هم وادار به تجديد نظر نمود.
3-جان راسل تايلور:
منتقد در شناس سال هاي 1960 و 1970 يك منتقد انكليسي تمام عيار با همان پاپيون و دستك و مستك بوده است. او را ناقد طراز اول آثاره بر نادر شاه دانسته اند. شباهت ظاهري و ريختاري تايلور با شاد با هما نرمش هاي هوشي و يا طنزهاي كلامي (كلك) و نيز محفل آرايي و مطبوع خاطر و عام جلوه كردن و خلاصه كلا مجلسي (chambera) بودن تايلور از او يك حرفه اي كلاسيك كه در روزنامه انگليسي زبان ديلي مي رود. مي نوشت ارائه داد. يك بار نوشت: بانوي هنرپيشه ما تنها در پالتوي پوست گران قيمتش است كه در صحنه مي ژكد و مي چمد پالتو را كه از تن به در كند انگار صحنه خالي است. يا سگ بانوي هنرپيشه از بازوي صاحبش با ايراد چند «واق واق» انتقاد كرد».
جل الخالق! از اين پير استعمارگر تاريخ كه هنوز در روزگار كهولت. نكبت و چرك باز هم عادت مزموم دست درازي بر سرزمين هاي ديگر را از دست نداده، چه كار ها كه بر نمي آيد.
جان راسل تايلور در مجله نمايش و نمايش گران (Play and Player) نيز مستول بخش نقد و بررسي تئاتر بوده است.
4-لابرويچ ويلسون:
تئوريسين برجسته انگليسي كه در هنگام برگزاري جشن هنر شيراز نيز مدتي ميهمان ما بود و مدام مي گفت: اميدوارم به روزي كه حاكمان حكيم بر گردند و حكيمان، حاكم».
ويلسون بروژوا د رايران در كيهان انترناشنال نقد مي نوشت و گاه به گاه و جسته و گريخته از او هر قومه هاي خوب تأمل برانگيزي ديده ايم. از جمله نقد وي بر نمايش اورگاست، به كارگرداني پيتر بروك.
انواع نقد تئاتر
الف) نقد ژورناليستي يا رسانه‌اي:
نقد رسانه اي اولا سريع الانتقال و شتابزده است. دوم اينكه بايد ديد نقد رسانه اي در كدام رسانه و با كدام سابقه فرهنگي منتقل مي شود. زماني مانند ژان ژاك لويي سروان يبر يا رولو در لوموند مي نويسد و از مجموعه يك نقد تئاتر فقط يك خط مي نويسد و آن خط اين است كه سگ خانوم بازيگر از خودش زيباتر و هنرمندانه تر بازي مي كرد و همين كافي است تا نمايش شكست بخورد يا چخف يورتمه رفتن و وزوز مگس هايي كه گرد چهار پايان مي گردند از قلم ناقدان كم آزارتر است. مي بينيد فرقها باشد ميان دو حسن زين حسين تا آن حسن صد گز سن.
سوم اينكه نفد روزنامه اي افشاگر تعيين كننده و آرمان خواه است زود كهنه مي شود. اما هميشه كاري و برا است. آنكه آن سخت گيري هاي لازم و آن رسالت راستين از سوي صاحبان روزنامه در حسن سليقه براي انتخاب ناقدان رعايت شده باشد.
چهارم: نقد ژورناليستي اديبانه نيست آن زبان فاخر مينياتوري منبتو مرصع كاري شده در بضاعت ناچيز ناقدان نمي گنجد. ناقدان دوان دوان بايد خوراك روز مركي مطبعه هاي خويش را برسانند و اگر توهين نباشد بايد بگوييم ناقدان رسانه اي بايد براي شكمبه مردم علوفه تهيه كنند. به همين دليل نقد ژورناليستي را به دليل كاربرد هاي فراوانش نمي توان يكسره به دو تكه تكذيب كرد. در هر حال كدام رزونامه كدام رسانه با كدام نيروي پيام با كدام پشتوانه فرهنگي و با كدام جديت و كوشش براي احياي هنرها و علوم پاسخ اين پرسش ها در اين عنوان رساله روشن خواهد شد.
ب) نقد روانشناسي:
منتقد اينگونه نقد پايه با مكاتب امروز را روانشناسي روانكاري و حتي روانپزشكي اشنا باشد و به اندك روانكاوي فرويدي دانشي نا تمام براي شناخت انسان است. اين حكم و برهان مستند و مداول هزاران نقد تفسيري درباره دو حلقه بزرگ روانشناسي امروز يعني مكتب فرانكفورت و مكتب دين است. بزرگ مسلمي مانند دكتر كارل گوستا و يونگ «يكباره با طرح مقولات مهمي چون اساطير، سمبول ها و نمادهاي بزرگ قرن بيستم يك باره در مقابل مكتب زيگموند فرويد كه امروزه ديگر نخ نما و نفي و اثبات شده است. سر بر مي آورد. و به بزرگي مانند اريش مزوم هويت مي بخشد نقد روانشاختي از منظر جان شفته به جهان پيرامون خود و هستي آدميان نگرد در كجاست به قول شاعر زيستن آن هستي بي واژه.
در هر حال نقد روانشاختي بايد مفاهيمي چون «آنيما» ،«آنيموس»، «ناخودآگاه» ، ناخود آگاه، وجدان مغفوله ويژه انسان سمبول هايش آشنا باشد. و با ژرف كاري و كنكاش در روح و زواياي پنهان روان به نقد تئاتر ان هم از چشم اندازي اين همه وسيع بنگرد.
ج) نقد جامعه شناختي:
علم سوسيالوژي يا جامعه شناسي پديده نوين روزگار ماست كه همتايي در هيچ يك از روزگاران نداشته است اين علم به ما مي آموزد كه چگونه مي توان به دور و بر محيط اطراف نگريست. بزرگاني مانند «ماكس وبر» از علمه اران و سلسله جنبان اينگونه نقدانه.
نقد جامعه شناختي نقد چپ گرا آن هم بالايه و رويه تند و ناقد و همچون نيشتري است كه به جان شيفته اثر مي‌كند. منتقد تئاتري كه از اين ديد به تئاتر مي نگرد بي گمان بايد مسلح و مسلط بر نقد هاي امروز جامعه شناختي مي باشد. از ماركس تا سارتر و از سارتر تابكت و از سوزان لنگر تا ناتالي ساروت باشد. در هر حال امروز روز بسياري از ناقدان بزرگ دنيا هنوز سرسپرده راه و روش هاي سياحي اينگونه نقدانه تابعه چه پيش آيد. حال معرفت النفس يا معرفت الروح يا جامعه شناختي يا سده اخير تاريخ تفكر بشرند.

و) نقد علم الاساطيري
وسوسه پرسش شك گذشته ها، رب النوع ها و اسطوره ها،همه اينها در اينگونه نقد جا مي گيرد. نقد علم الاساطيري نگاهي به آداب نقد علم الاساطيري دارد. اساسا اينجا دو پرسش براي منتقد تئاتر مطرح است.
1) آيا بايد نقد علم الاساطيري نقد موزه اي باشد يا نقد موضعي؟
2) نقد آركاپيك باشد يا نقد معدن؟
واقعيت اين است كه نگاه موزه اي به اساطير كهن نگاهي است بي توجه و بي تمركز و بي اعتنا به مصالح ساختاري نقد امروز نقدري كه مي گويد بايد اساطير را وارد زندگي مدرن مركز منتقد تئاتر بايد با جريان بزرگ مواجه و رفتار در امنويسان، كارگردانان و در اما تورژهاي معدن با علم الاساطير آشنا باشد. اگزيستانسياليسم را بشناسد. با سارتر و نمايشنامه هايي چون «مگس ها» و «زنان مترا» آشنا باشد. ژان كوكتور و «ماشين جهنمي» اش را خوانده باشد و اساساُ بداند كه ژان آنوي چه در آنتيگونه چه در وعده آلي خود آشوبگرايي است كه ايبسن را به چالش مي كشد. نقد علم الاساطيري نقد تريلوژي معروف اونيل است. يعني نمايشنامه سوگواري بر الكترا مي برازد. در هر حال نقد علم الاساطيري بر قلمرو و عرصه تئاتر نقدي زنده متحول و پويا و پايا است. و نه نقدي مرده كه بر مرده يك اساطير كهن چنگي از سربي اعتنايي و از باب جدميت و دگم انديشي مي اندازد. متاسفانه ما در ايران به دليل كاهلي منتقدان يكسره با اين نوع نقد بي گانه ايم. بريا ما شاهنامه حكيم طوس هر يك درام منظوم ملي نبوده. تنبلي تا به اينجا رسيده كه ناقدان ما نقد اتني را گلچين گلچين و اگر چه در لايه هاي دوربين وسطح مي شناسند اما ازشناخت رستم اسفنديار و حتي شناخت ناقلان و نقالي و به چز اينها يكسر بي خبر در ومانيك مي دانيم كه سواد و صواب هر دو در عرصه نقدها گم شده اند و ما باز نيك مي دانيم كه به قول شيخ ازل:
چو از قومي كيس بي دانشي كرد نه كه را منتزلت ماند نه مد را
نقد سياسي
نقد سياسي مجموعه همه اين نقدهاست. يك جهانبيني ايدئولوژيك يا آرمان خواهانه است ما نيك مي دانيم كه به قول ما تين ها يدگر: ايدئولوژي فرع بر فترك است و در شريعت حنيف اسلام نيز از قبل گفته اند كه مداد العلما افضل بين دماء الشهداء. ياع طلب العلم و الوبالصين يا به قول امام علي (ع) «من علمني حفا فقد صيرني عبدا» يعني كسي كه به من كلمه اي بياموزد تا ابد بندگي اش كنم. روشن است كه با اين مثال ها نقد سياسي دو گونه است.
الف) نقد سياسي جانانه و جانمايه دار
ب) نقد تبليغي/ تهييجي (نقد آزيتاسيون پروپاگانوا)
در گونه نقد اول مفهوم سياست يا پولتيك رفتاري در اماتيك مد نظر است. در حالي كه در نقد نوع دوم «مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه».
خيلي ها معتقدند كه هنر سياسي و نقد سياسي هنر نيست. حال آنكه فرق فارق و فاحشي است ميان نقدي كه من حيث احتوا و سياسي بودن و سياستگري نوشته مي شود. با نقدري كه ضريفانه و زيبا و چالاك و چابكانه سياست را هنرمندانه ودر اما تيزه به زير ميز قلم مي كشدو پيس نقد سياسي آري نقد سياست زده هرگز.